خنده ی تو

نان را از من بگیر، اگر می خواهی، /
هوا را از من بگیر، امّا / خنده ات را نه.

نرودا

قلمرو ادبی: نان، هوا: مجاز از نیازهای مادی و ضروری، اغراق / از من بگیر: واژه آرایی، اغراق

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری،

قلمرو ادبی: گل سرخ، سوسن: نماد عشق / تناسب

از پس نبردی سخت بازمی گردم

با چشمانی خسته / که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

قلمرو زبانی: سخت: دشوار / قلمرو ادبی: با چشمانی خسته: کنایه از رنج کشیده / که دنیا را دیده است: کنایه از باتجربه امّا خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را / به رویم می گشاید.

قلمرو ادبی: خنده ات پرواز کنان: استعاره مکنیه / خنده ات می جوید: جانبخشی / درهای زندگی: استعاره مکنیه

عشق من، خندۀ تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی به ناگاه / خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست / بخند زیرا خنده تو

برای دستان من شمشیری است آخته 

قلمرو ادبی: تاریک ترین لحظه ها: نماد فضای ناامیدی و خستگی / خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست: کنایه از اینکه زخمی شدن یا جان سپردن / آخته: بیرون کشیده، برکشیده / شمشیر: نماد مبارزه / خنده تو شمشیری است آخته: تشبیه

خندۀ تو، در پاییز / در کنارۀ دریا

موج کف آلوده اش را

باید برفرازد

قلمرو زبانی: برفراختن: بلند کردن / قلمرو ادبی: موج کف آلوده: استعاره از گلخنده / خندۀ تو… باید برفرازد: جانبخشی / تناسب: کناره، دریا، موج، کف

و در بهاران، عشق من، / خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم،

قلمرو زبانی: «ان» در بهاران:‌ به معنای هنگام / قلمرو ادبی: چون گلی … بودم: تشبیه

گل آبی، گل سرخ کشورم که مرا می خواند.

قلمرو زبانی: می خواند: صدا می زند / قلمرو ادبی: گل آبی، گل سرخ کشورم که مرا می خواند: جانبخشی ، تشبیه

پیام: خنده تو مانند گل آبی و گل سرخ کشورم است که مرا صدا می زند.

بخند بر شب / بر روز، بر ماه، / بخند بر پیچاپیچ

خیابان های جزیره،

قلمرو زبانی: پیچاپیچ: راه پیچ در پیچ / قلمرو ادبی: بر شب/ بر روز، بر ماه: مجاز به معنای همیشه و بر همه کس / شب،روز: تضاد / واژه آرایی: بر

امّا آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،

آنگاه که پاهایم می روند و بازمی گردند،

قلمرو زبانی: پدید آورده قلمرو ادبی: می گشایم و می بندم؛ می روند و بازمی گردند: تضاد /

نان را، هوا را، / روشنی را، بهار را،

از من بگیر / امّا خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.

قلمرو ادبی: چشم از دنیا بستن: کنایه از مردن

پابلو نرودا


 

۱- درک و دریافت خود را از متن زیر بنویسید.

و اگر دیدی، به ناگاه/ خون من بر سنگفرش خیابان جاری است/ بخند، زیرا خندۀ تو/ برای دستان من،/ شمشیری است آخته

دریافت:‌ ای دلبر من، اگر دیدی در راه مبارزه، من زخمی شده ام یا جان باخته ام، اندوهگین نباش و بخند؛ زیرا خنده تو به من جان دوباره می دهد و زخم هایم بهبود می یابد.

۲- متن درس را با مفهوم سرودۀ زیر تطبیق دهید.

چه خوش فرمود آن پیر خردمند / وزین خوشتر نباشد در جهان پند

قلمرو زبانی: خردمند: دانا و عاقل / قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن: مفاعیل مفاعیل فعول / واج آرایی: «د»

بازگردانی: آن پیر دانا چه خوب گفت و پندی در جهان از این سخن زیباتر و بجاتر نباشد.

پیام: اندرز

اگر خونین دلی از جور ایّام / لب خندان بیاور چون لب جام

قلمرو زبانی: جور: ستم/  ایام: روزگاران /قلمرو ادبی: خونین دلی: کنایه از بسیار اندوهگین / لب خندان بیاور: کنایه از همیشه خندیدن / جور ایّام: جانبخشی / چون لب جام: تشبیه / لب جام: استعاره / خونین دل، خندان: تضاد / تضمین شعر حافظ با کمی تغییر

بازگردانی: اگر از ستم روزگار اندوهگین هستی، مانند لب جام لب خندان داشته باش و همیشه بخند.

پیام: هنگام غم لب خندان داشته باش.

به پیش اهل دل گنجی ست شادی / که دستاورد بی رنجی ست شادی

قلمرو زبانی: پیش: نزد /دستاورد: نتیجه، پیامد، حاصل آن چه با تلاش به دست می آید / قلمرو ادبی: اهل دل: کنایه از صاحب دل و عارف / شادی، گنجی است: تشبیه فشرده / گنج، رنج: جناس

بازگردانی: نزد صاحب دلان شادی گنج است و شادی نتیجه بی رنجی است.

پیام: شاد بودن

به آن کس می رسد زین گنج بسیار / که باشد شادمانی را سزاوار

قلمرو زبانی: سزاوار: شایسته /قلمرو ادبی: گنج: استعاره از شادی / واج آرایی: «س»

بازگردانی: گنج شادی بسیار به آن کسی می رسد که شایسته شادمانی باشد.

پیام: شادی شایستگی می خواهد.

چو گل هرجا که لبخند آفرینی / به هر سو رو کنی لبخند بینی

قلمرو ادبی: چو گل: تشبیه / لبخند آفریدن: استعاره / سو، رو: جناس / واژه آرایی: لبخند / بینی: ایهام تناسب (۱- می بینی ۲- دماغ)

بازگردانی: مانند گل هرجا که لبخند بزنی و شاد باشی به هر طرف که روی کنی از مردم لبخند می بینی.

پیام: لبخند بزن تا جهان به تو لبخند زند

مشو در پیچ و تاب رنج و غم، گم / به هر حالت تبسّم کن، تبسّم

قلمرو زبانی: تبسم دوم: نقش تبعی (تکرار) /  حذف به قرینه لفظی /قلمرو ادبی: پیچ و تاب رنج و غم: استعاره (رنج و غم مانند راه دشوار و پرپیچ است) / گم شدن در پیچ غم: کنایه از اندوه فراوان و همیشگی / واژه آرایی: تبسم

بازگردانی: در پیچ و تاب رنج و غم، گم مشو و همیشه اندهگین نباش و در هر حالتی لبخند بزن.

پیام: کنار گذاشتن غم         

داستان کباب غاز، محمدعلی جمال زاده

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با همقطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس، اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه کباب غاز صحیحی بدهد، دوستان نوش جان نموده، به عمر و عزتش دعا کنند.

قلمرو زبانی: کباب غاز: ترکیب اضافی / نموده: فعل در وجه وصفی/ نوروز: مرکب / عید نوروز: ترکیب اضافی/ ترفیع: مصدر باب تفعیل، بالا بردن/ رتبه: مقام، جاه / همقطارها: وندی/ همردیفان: دو یا چند نفر که با هم به یک شغل مشغول باشند/ قرار و مدار: مرکب اتباعی/ ولیمه: طعامی که در مهمانی و عروسی می‌دهند / صحیح: درست، کامل / کباب غاز صحیحی؛ کباب: هسته، صحیح: وابستۀ پسین، صفت بیانی / کنند: ماضی التزامی/ عمر: متمم / عزتش: ترکیب اضافی.

◄ به ترکیب هایی که در آنها لفظ دوم اغلب بی معنی است و برای تأکید لفظ نخست می‌آید «مرکب اتباعی» یا «اتباع» می‌گویند؛ مانند: قرار و مدار.

قلمرو ادبی: نوش جان نمودن: کنایه از خوردن

پیام: ترفیع گرفتن و ولیمه دادن به مناسبت ترفیع.

◙ زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فوراً مسئلۀ میهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به تازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی، ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیشتر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عدّۀ میهمان بیشتر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.

قلمرو زبانی: زد: اتفاق افتاد / ترفیع: ارتقا یافتن، رتبه گرفتن / ترفیع رتبه، اسم من، عیالم، دوستانت، جلوشان، عده میهمان: ترکیب اضافی / فورا: قید / مسئلۀ میهمانی: ترکیب اضافی / رفقا: ج رفیق / یک دست دیگر: ترکیب وصفی؛ دست: هسته؛ یک: صفت شمارشی؛ دیگر: وابسته، صفت مبهم / این موقع: قید / دوازده نفر: ترکیب وصفی، مسند.

قلمرو ادبی : در میان گذاشتن: کنایه از مطرح کردن /  جلوی کسی درآمدن: کنایه از «توانایی خود را به دیگری نشان دادن؛خوب پذیرایی کردن» / ظرف، کارد، چنگال: تناسب.

پیام: ترفیع گرفتن و قرار و مدار میهمانی گذاشتن.

◙ گفتم: خودت بهتر می‌دانی که در این شب عیدی، مالیّه از چه قرار است و بودجه ابداً اجازۀ خریدن خرت و پرت تازه را نمی‌دهد و دوستان هم از بیست و سه چهار نفر کمتر نمی‌شوند. گفت تنها همان رتبه های بالا را وعده بگیر و ما بقی را نقداً خط بکش و بگذار سماق بمکند. گفتم ای بابا، خدا را خوش نمی‌آید، این بدبخت ها سال آزگار یک بار برایشان چنین پایی می‌افتد و شکمها را مدتی صابون زده اند که کباب غاز بخورند و ساعت شماری می‌کنند. چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یک دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم؟

قلمرو زبانی: بهتر: قید، وندی، صفت برتر / مالیه: مربوط به مال، دارایی / بودجه: فرایند ادغام، نهاد / خریدن: وندی / خرت و پرت: مجموعه ای از اشیا، وسایل و خرده ریزهای کم ارزش، مرکب اتباعی / هم: حرف ربط / بیست و سه چهار نفر: عدد مبهم، متمم / کمتر: صفت برتر، مسند / جملۀ: تنها همان … بمکند: مفعول فعل «بگذار» / واو: ربط / مابقی: آنچه باقی مانده / نقدا: قید، اکنون، فعلا / ای بابا: شبه جمله / را در «خدا را خوش نمی‌آید»: زائد / آزگار: زمانی دراز، به طور مدام، تمام و کامل / سال آزگار: ترکیب وصفی، قید / سماق: دانه ای ترش مزه و قهوهای رنگ / یک بار: قید / عاریه: آنچه از کسی برای رفع حاجت بگیرند و پس از رفع نیاز آن را پس دهند / که: حرف پیوند / مالیه: وندی، وضع مالی / لوازم: وسایل، ج لازم، بایسته ها / عاریه: امانتی و موقت بودن.

قلمرو ادبی: بودجه اجازه نمی‌دهد: استعاره مکنیه، جانبخشی / رتبه بالا: مجاز از کسی که دارای رتبه بالاست / وعده گرفتن: کنایه از دعوت کردن / خط کشیدن: کنایه از دعوت را پس گرفتن، حذف کردن / سماق مکیدن: کنایه از انتظار کشیدن بیهوده / پای افتادن: کنایه از اتفاق افتادن، پیش آمدن موقعیت / شکم را صابون زدن: کنایه از وعدۀ به خود دادن، دل خوش کردن / ساعت شماری کردن: کنایه از انتظار کشیدن برای فرار رسیدن ساعت یا زمانی خاص، لحظه شماری کردن.

پیام: در تنگنای مالی ماندن و حذف برخی از مهمانان.

◙ با اوقات تلخ گفت: این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمی‌دانی که شکوم ندارد و بچۀ اول می‌میرد؟ گفتم پس چاره ای نیست جز اینکه دو روز مهمانی بدهیم. یک روز یک دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته ای دیگر. عیالم با این ترتیب موافقت کرد.

قلمرو زبانی: که در «که محال است»: زیرا / محال: ناممکن، ناشدنی / گذاشتن: اجازه دادن / شکوم:‌ شگوم، میمنت، خجستگی، چیزی را به فال نیک گرفتن / عیال: همسر / این خیال: ترکیب وصفی، مفعول / عاریه: آنچه از کسی برای رفع حاجت بگیرند و پس از رفع نیاز آن را پس دهند / مگر نمی‌دانی … می‌میرد؟: پرسش انکاری / مگر: قید پرسشی / نیست در «چاره ای نیست»: وجود ندارد، غیر اسنادی / جز: قید انحصار / دسته ای دیگر … : حذف فعل به قرینۀ لفظی (بیایند و بخورند)

قلمرو ادبی: اوقات تلخ: حس آمیزی / اوقات کسی تلخ بودن: کنایه از خشمگین، آزرده و افسرده بودن /  سر: مجاز از ذهن / خیال را از سر بیرون کردن: کنایه از فراموش کردن.

پیام: بدشگونی عاریه گرفتن.

◙ اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هر جهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و کباب برّۀ ممتاز و دو رنگ پلو و چند جور خورش با تمام مخلّفات رو به راه شده است. در تخت خواب گرم و نرم تازه ای لم داده بودم و مشغول خواندن بودم که عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفی نام، آمده، می‌گوید پسر عموی تنی توست و برای عید مبارکی شرف یاب شده است. مصطفی پسر عموی دختردایی خالۀ مادرم بود. جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش؛ آسمان جُل و بی دست و پا و پخمه و تا بخواهی بدریخت و بدقواره.

قلمرو زبانی: اینک: اکنون، ایناهاش، نهاد / تدارک: آماده کردن / معهود: عهد شده، شناخته شده، معمول / اعلا: برتر، ممتاز، نفیس، برگزیده از هر چیز / بره: بچۀ گوسفند تا شش‌ماهگی / ممتاز: پسندیده، دارای امتیاز/ رنگ در «دو رنگ پلو»: نوع، ممیز/ خورش: خورشت / مخلّفات: چیزی که به یک مادۀ خوردنی اضافه می شود یا به عنوان چاشنی در کنار آن قرار می‌گیرد / عیال: همسر، زن و فرزند / دیلاقی: آدم قد دراز / شرفیاب شدن: آمدن به نزد شخص محترم و عالیقدر، به حضور شخص محترمی رسیدن / جُل: پوشش به معنای مطلق / پخمه: ابله، کودن / بدریخت: زشت، بدقیافه / بدقواره: آنکه یا آنچه ظاهری زشت و نامتناسب دارد، بدترکیب

قلمرو ادبی: رو به راه شدن: کنایه از مهیا و آماده شدن/ آسمان جُل: کنایه از فقیر، بی چیز، بی خانمان / جناس: گرم و نرم، کنایه از راحت / بی دست و پا: کنایه از ناتوان و بی عرضه.

پیام: تدارک پذیرایی / ورود جوانی به نام مصطفی

◙ به زنم گفتم: تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شرّ این غول بی شاخ و دُم را از سر ما بکن. گفت به من دخلی ندارد! ماشاءالله هفت قرآن به میان پسرعموی خودت است. هر گلی هست به سر خودت بزن. دیدم چاره ای نیست و خدا را هم خوش نمی‌آید این بیچاره که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده، ناامید کنم. پیش خودم گفتم چنین روز مبارکی صلۀ ارحام نکنی، کی خواهی کرد؟

قلمرو زبانی: تو رو به خدا: حذف فعلِ «سوگند می‌دهم» / شر: بدی / غول بی شاخ و دُم: غول بدقواره و بدریخت / به من دخلی ندارد: به من مربوط نیست / ماشاءلله: شبه جمله / چاره ای نیست: فعل غیر اسنادی، واج میانجی همزه / لابد: احتمالا، به احتمال زیاد، قید / ارحام: ج. رحم / صلۀ ارحام: به دیدار خویشاوندان رفتن و از آنان احوال پرسی کردن / چنین روز … خواهی کرد؟: پرسش انکاری

قلمرو ادبی: غول بی شاخ و دُم: استعاره از مصطفی /  سر: مجاز از وجود / شر کسی را کندن: کنایه از رها شدن، خلاص شدن / هفت قرآن به میان: کنایه از اینکه قرآن با قرائت های هفتگانه اش سپری برای جلوگیری از رسیدن گرفتاری ها به ما پدید آورد / گل به سر زدن: کنایه از هر کاری کردی برای خودت کردی یا ضرر و نفعش به خودت باز می‌گردد /

◙ لهذا صدایش کردم، سرش را خم کرده وارد شد. دیدم ماشاءالله، قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده ای که در همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود؛ مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شیء عجاب بودم که عیالم هراسان وارد شده گفت: خاک به سرم، مرد حسابی، اگر این غاز را برای مهمان های امروز بیاوریم، برای مهمان های فردا از کجا غاز خواهی آورد؟ تو که یک غاز بیشتر نیاورده ای و به همۀ دوستانت هم وعدۀ کباب غاز داده ای! دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده؛ گفتم آیا نمی‌شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟»

قلمرو زبانی: لهذا: برای همین، ازین رو / ماشاءالله: آنچه خدا خواست / تک و پوزش: دک و پوز، به طنز ظاهر شخص به ویژه سر و صورت / کریه: زشت، ناپسند / ورانداز: سنجش یا ارزیابی چیزی از راه نگاه کردن / مخلوق: آفریده / شیء عجاب: معمولا برای اشاره به امری شگفت به کار می‌رود / هراسان: ترسان / خاک بر سر: حذف فعل «شد» به قرینه معنوی / مرد حسابی: مرد کامل / فلانی: ضمیر مبهم / حرف حسابی: سخن درست / بدغفلتی: فراموشی بدی

قلمرو ادبی: گردنش مثل …: تشبیه؛ گردنش: مشبه؛ غاز: مشبه به / مادرمرده: کنایه از بیچاره / شیء عجاب: اشاره به آیه «إنّ هذا لشیء عجاب» / خاک بر سر شدن: کنایه از بدبخت شدن یا دچار مشکل شدن / امروز، فردا: تضاد /

پیام: سرگردانی میزبان به علت کمبود غاز برای دو روز مهمانی.

◙ گفت مگر می‌خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده که نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مُهر روی میز بیاید. حقا که حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گردیده و پس از مدتی اندیشه و استشاره، چارۀ منحصر به فرد را در این دیدم که هر طور شده یک غاز دیگر دست و پا کنیم. به خود گفتم مصطفی گرچه زیاد کودن است؛ ولی پیدا کردن یک غاز در شهر بزرگی مثل تهران، کشف آمریکا و شکستن گردن رستم که نیست؛ لابد این قدرها از دستش ساخته است.

قلمرو زبانی: مگر: واژه پرسش، قید پرسشی / حسن: خوبی / حقا: حقیقتا / ملتفت: متوجه / وخامت: بد فرجانی، خطرناک بودن / استشاره: رای زنی، مشورت، نظرخواهی / منحصر به فرد: خاص، بی همتا / کودن: احمق، پخمه / دیده نشده: حذف فعل کمکی «است» (ماضی نقلی مجهول)/ حرف: مجاز از سخن / در دم: فوراً، قید/ امر در «ملتفت وخامت امر»: وابستۀ وابسته، مضافالیه مضافالیه/ ولی: حرف ربط همپایه ساز/ لابد: احتمالا، به احتمال زیاد، قید / قدر: اندازه

قلمرو ادبی: دست نخورده: کنایه از کامل، سالم، درسته / سر به مهر: کنایه از دست نخورده و کامل / بی برو برگرد: کنایه از بدون شک و تردید، تضاد / دم:‌ مجاز از لحظه / دست و پا کردن: کنایه از آماده و مهیا کردن / کشف آمریکا و شکستن گردن رستم: کنایه از کار دشوار و سخت / کار از دست کسی ساخته بودن: کنایه از عهده کاری برآمدن  / دست در «لابد اینقدر از دستش ساخته است»: مجاز از توان و نیرو

پیام: مشورت برای حل مشکل کمبود غاز

◙ به او خطاب کرده گفتم: مصطفی جان! لابد ملتفت شده ای مطلب از چه قرار است، می‌خواهم امروز نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده، برای ما پیدا کنی. مصطفی ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده بریده از نی پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می‌فرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به کلی زد و از این خیال باید منصرف شد؛ چون که در تمام شهر یک دکان باز نیست.

قلمرو زبانی: ملتفت: متوجه / مبلغی: مقداری، صفت مبهم / بریده بریده: منقطع / نی پیچ: مرکب نی و شلنگ قلیان/ حلقوم: حلق و گلو /

قلمرو ادبی: چند مرده حلاج بودن: چقدر توانایی داشتن / زیر سنگ پیدا کردن: کنایه از نهایت تلاش خود را کردن برای کاری سخت و غیر ممکن / نی پیچ حلقوم: اضافۀ تشبیهی / قید چیزی را زدن: کنایه از منصرف شدن، صرف نظر کردن / سرخ و سیاه شدن: کنایه از خجالت کشیدن.

پیام: مکلف کردن مصطفی برای پیدا کردن غاز در شب عید

◙ با این حال استیصال پرسیدم پس چه خاکی به سرم بریزم؟ با همان صدا، آب دهن را فرو برده، گفت والله چه عرض کنم! مختارید: ولی خوب بود میهمانی را پس می‌خواندید. گفتم خدا عقلت بدهد؛ یک ساعت دیگر مهمانها وارد می‌شوند؛ چه طور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن کرده؛ از تخت خواب پایین نیایید. گفتم همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن کرده ام، چطور بگویم ناخوشم؟ گفت بسپارید اصلاً بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته اند.

قلمرو زبانی: استیصال: ناچاری، درماندگی / والله: سوگند به خدا می‌خوردم، حذف فعل به قرینه معنوی، شبه جمله / عرض کردن: گفتن/ مختارید: اختیار دارید/ پس خواندن: لغو کردن، پس زدن / ناخوشی: بیماری، متمم، وندی / قدغن: ممنوع، اهمیت املایی/ فرو برده: فعل در وجه وصفی / چطور: قید پرسشی / تخت خواب: مرکب / همین امروز صبح: قید / ناخوشم: ناخوش: مسند/ م: هستم، اسنادی

قلمرو ادبی: چه خاکی بر سرم بریزم: کنایه از چه چاره ای بیندیشم / خدا عقلت بدهد: جمله به ظاهر دعایی کنایه از اینکه عقل نداری! / خود را به ناخوشی بزنید: کنایه از وانمود کردن

پیام: درماندگی میزبان و پیشنهاد پسخواندن مهمانی و عذر و بهانه تراشی.

◙ دیدم زیاد پرت و پلا می‌گوید؛ گفتم مصطفی می‌دانی چیست؟ عیدی تو را حاضر کرده ام. این اسکناس را می‌گیری و زود می‌روی. معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آنکه اصلا به حرفهای من گوش داده باشد، دنبالۀ افکار خود را گرفته، گفت اگر ممکن باشد شیوه ای سوار کرد که امروز مهمانها دست به غاز نزنند، می‌شود همین غاز را فردا از نو گرم کرده دوباره سر سفره آورد.

قلمرو زبانی: پرت و پلا: بیهوده، نامعقول؛ مرکب اتباعی / سخن بیهوده: بی معنی /  بدون: حرف اضافه / گوش داده باشد: ماضی التزامی / دنبالۀ افکار خود: مفعول؛ دو ترکیب اضافی، دنبالۀ افکار و افکار خود / گرفته: فعل در وجه وصفی/ اگر: حرف ربط / باشد: وجود داشته باشد/ شیوه ای: همزۀ میانجی

قلمرو ادبی: دنبالۀ افکار خود را گرفت: کنایه از دوباره به فکر کردن ادامه داد / شیوه ای سوار کردن: کنایه از چاره اندیشی کردن، ترتیب دادن / فکر جای دیگر بودن: کنایه از حواسش اینجا نیست / دست به غاز نزدن: کنایه از نخوردن / دیدم پرت و پلا می‌گوید: حس آمیزی / تضاد: امروز، فردا

پیام: شیوۀ پیشنهادی مصطفی برای نخوردن غاز و حل مشکل کمبود غاز.

◙ دیدم این حرف آن قدرها هم نامعقول نیست و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده، گفتم: اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می‌شنوم؛ ولی به نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی که احدی از مهمانان در صدد دست زدن به این غاز برنیاید.»

قلمرو زبانی: نامعقول: آنچه از روی عقل نیست، برخلاف عقل / به خرج بدهی: انجام بدهی/

قلمرو ادبی: حرف: مجاز از سخن / گره: استعاره از مشکل / گره گشودن: کنایه از حل کردن مشکل / مهارت به خرج دادن: کنایه از چاره اندیشی کردن / دست زدن: کنایه از خوردن، اقدام کردن / صدد: قصد / در صدد بر آمدن: قصد چیزی را کردن

پیام: پذیرفتن پیشنهاد مصطفی به عنوان حرف حساب و راه حل و سپردن این امر به شخص مصطفی.

◙ مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوش زبانی افزوده گفتم چرا نمی‌آیی بنشینی؟ نزدیکتر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چه طور است؟ چه کار می‌کنی؟ می‌خواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا کنم؟

قلمرو زبانی: گرچه: مخفف اگرچه، حرف ربط/ هنوز: قید/ افزوده: فعل در وجه وصفی / وجنات: جمع وجنه، چهره / نمودار: آشکار / چطور: مسند/

قلمرو ادبی: جان گرفتن: کنایه از سر حال آمدن / چیزی دستگیر کسی شدن: کنایه از متوجه شدن / زبان در «خوش زبانی»: مجاز از سخن؛ خوش زبانی: خوش سخنی

پیام: روحیه گرفتن مصطفی از تعاریف میزبان و خوشزبانی میزبان برای مصطفی.

◙ مصطفی قدّ دراز و کج و معوجش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده جویده از این بروز محبت و دلبستگی غیرمترقبۀ هرگز ندیده و نشنیده سپاسگزاری کند ولی مهلتش نداده گفتم استغفرالله، این حرف ها چیست؟ تو برادر کوچک من هستی. اصلا امروز هم نمی‌گذارم از اینجا بروی. امروز باید ناهار را با ما صرف کنی. همین الان هم به خانم می‌سپارم یک دست از لباسهای شیک خودم را هم بدهد بپوشی و نو نوار که شدی، باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی که هست، ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات، آش جو و کباب بره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، می‌گویی ای بابا، دستم به دامنتان، دیگر شکم ما جا ندارد. این قدر خورده ایم که نزدیک است بترکیم. کاه از خودمان نیست، کاهدان که از خودمان است.

قلمرو زبانی: دراز، کج، معوج: صفت/ معوج: کج / غیرمترقبه: ناگهانی، غیرمنتظره / هرگز: قید / سپاسگزاری: مفعول، اهمیت املایی/ مهلتش مهلت ندادم / استعفرالله: شبه جمله / می‌سپارم: سفارش می‌کنم/ نوار:‌ هر چیز که به شکل رشته باریک درآمده / نو نوار شدن: نو شدن، (در اصل نوار نو)/ هست: وجود دارد/ کاهدان: انبار کاه / 

قلمرو ادبی: جویده جویده: کنایه از گنگ، نامفهونم و منقطع / نو نوارشدن: کنایه از آراسته و زیبا شدن / دست به دامن شدن: کنایه از متوسل شدن، از کسی یاری خواستن / از خوردن ترکیدن: کنایه از زیاد خوردن / کاه: استعاره از غذا / کاهدان: استعاره از شکم /  است، نیست: تضاد / کاه از خودمان نیست کاهدان از خودمان است: یک تمثیل، کنایه از اینکه باید به فکر سلامتی خود باشیم.

پیام: محبت ناگهانی میزبان به مصطفی و نقشه کشیدن برای دست نخورده ماندن غاز در روز اول مهمانی با هنرنمایی مصطفی.

◙ از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همینطور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممکن است باز یکی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم ولی خدا شاهد است اگر امروز بیشتر از این به ما بخورانید، همین جا بستری شده وبال جانت می‌گردیم؛ مگر آنکه مرگ ما را خواسته باشید. آن وقت من هر چه اصرار و تعارف می‌کنم تو بیشتر امتناع می‌ورزی و به هر شیوه ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می‌کنی».

قلمرو زبانی: استدعای عاجزانه:  درخواست همراه با عجز / دَوری: بشقاب گرد بزرگ معمولا با لبه کوتاه، مفعول/ اندرون: داخل، دستور تاریخی / اصرار: پافشاری (شبه هماوا؛ اسرار: رازها) / باز: دوباره، قید / از نو: دوباره / شاهد: گواه / ایام: روزها، ج یوم/ وبال: دشواری، سختی، دردسر / مگر: جز / امتناع: خودداری، سر باز زدن از انجام کاری یا قبول کردن سخنی

قلمرو ادبی: دل از عزا درآوردن: کنایه از پس از مدتی محرومیت کاملا کام روا شدن و سیر خوردن/ وبال جان شدن: کنایه از باعث مشکل و رنج شدن /

پیام: محبت ناگهانی میزبان به مصطفی و نقشه کشیدن برای دست نخورده ماندن غاز در روز اول مهمانی با هنرنمایی مصطفی.

◙ مصطفی که با دهان باز و گردن دراز حرف های مرا گوش می‌داد، گفت خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید که از عهده برخواهم آمد.

قلمرو زبانی: دهان باز، گردن دراز: متمم قیدی، ترکیب وصفی/ خوب: قید/

قلمرو ادبی: دستگیر شدن: کنایه از متوجه شدن / خاطر جمع بودن: کنایه از مطمئن بودن/ برعهده گرفتن: کنایه از پذیرفتن مسئولیت / تناسب: گردن و دهان /

پیام: مسئولیت پذیرفتن مصطفی برای مهمانی.

◙ دو ساعت بعد مهمانها بدون تخلف، تمام و کمال دور میز حلقه زده که ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق، خرامان مانند طاووس مست وارد شد؛ خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقه ای به کار برده که لباس من اینطور قالب بدنش درآمده است.

قلمرو زبانی: بدون: حرف اضافه / تخلف: عمل یا فرایند خلاف کردن / حلقه زدن: گرداگرد چیزی را گرفتن / کراوات:  گردن آویز / خرامان: با ناز راه رفتن، وندی، قید/ حقه ای: همزۀ میانجی /

قلمرو ادبی: لباس، جوراب، کراوات، پوتین: متمم، مراعات نظیر/ قالب تن درآمدن: کنایه از اندازه بودن / خرامان مانند طاووس مست: تشبیه؛ طاووس: مشبه به؛ وجه شبه: خرامان راه رفتن

پیام: ورود همۀ مهمانان و وارد شدن مصطفی با سر و وضعی که توصیف شد.

◙ آقا مصطفی خان با کمال متانت، تعارفات معمولی را برگزار کرده و با وقار و خون سردی هر چه تمامتر، به جای خود، زیر دست خودم، به سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یکی از جوانهای فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی کردم و چون دیدم به خوبی از عهدۀ وظایف مقررۀ خود برمی آید، قلباً مسرور شدم و در باب آن مسألۀ معهود، خاطرم داشت به کلی آسوده می‌شد.

قلمرو زبانی: آقا مصطفی خان: نهاد؛ آقا، خان: شاخص/ متانت: پایداری، استواری، سنگینی / وقار و خونسردی: متمم قیدی/ وقار: سنگینی/ هر چه تمام تر: صفت وقار و خونسردی/ خونسردی: وندی مرکب / فاضل: دارای فضیلت و برتری در دانش / لایق: شایسته / وظایف: ج وظیفه / مقرره: معین شده / قلباً: قید/ مسرور: شاد / معهود: عهد شده، شناخته شده، معمول / آسوده: راحت

قلمرو ادبی: آسوده شدن خاطر: کنایه از اطمینان و آرامش یافتن/ از عهده برآمدن: کنایه از توانایی انجام کاری داشتن / خون سرد بودن: کنایه از آرامش داشتن.

پیام: معرفی کردن مصطفی به عنوان یکی از جوانان فاضل و ادب دوست و آسودگی میزبان از عهدۀ انجام کار برآمدن مصطفی.

◙ به قصد ابراز رضامندی، تعارف کنان گفتم آقای مصطفی خان، نوش جان بفرمایید. چه دردسر بدهم؟ حالا دیگر چانه اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرافی و شوخی و بذله و لطیفه، نوک جمع را چیده و متکلّم وحده و مجلس آرای بلامعارض شده است.

قلمرو زبانی: ابراز: / رضامندی: رضایت، خرسندی / حرّافی: پرسخنی، پرحرفی / لطیفه: گفتار نغز، مطلب نیکو، نکته ای باریک / بذله: شوخی، لطیفه / مجلس آرای: آنکه با حضور خود سبب رونق مجلس و شادی یا سرگرمی حاضران آن می‌شود، بزم آرا /  متکلم وحده: آن که در جمعی تنها کسی باشد که سخن می‌گوید / بلامعارض: بی رقیب.

قلمرو ادبی: نوش جان کردن: کنایه از خوردن، میل کردن/ چانه اش گرم شده بود: کنایه از پرحرفی کردن / نوک جمع را چیدن: کنایه از اینکه روی کسی را کم کردن و به سکوت یا عدم دخالت وادشتن / شوخی و بذله و لطیفه: تناسب.

پیام: پرحرفی و لطیفه گویی مصطفی و تحت الشعاع قرار دادن میهمانی.

◙ به مناسبت صحبت از سیزدۀ عید بنا کرد به خواندن قصیده ای که می‌گفت همین دیروز ساخته. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان که خیلی ادعای فضل و کمالشان می‌شد، مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مکرر خواستند. یکی از حضار که کبّادۀ شعر و ادب می‌کشید چنان محظوظ گردیده که جلو رفته جبهۀ شاعر را بوسیده گفت ای والله، حقیقتاً استادی و از تخلص او پرسید.

قلمرو زبانی: بنا کرد: آغاز کرد / قصیده ای: فرایند افزایش همزه/ مرحبا: احسنت، آفرین / مکرر: تکرار شده / حضار: جمع مکسر حاضر / کبّاده: از آلات ورزش زورخانه / محظوظ: بهره ور / رفته: فعل وصفی / جبهه: پیشانی / ای والله: آفرین، شبه جمله / تخلص: نام هنری /

قلمرو ادبی: به آسمان بلند شدن: اغراق و کنایه از صدای بلند / کباده چیزی را کشیدن: کنایه از ادعای چیزی داشتن، خواستار چیزی بودن

پیام: شعر خواندن و ادعای شاعری مصطفی و تحت تأثیر شخصیت دروغین و ساختگی مصطفی قرار گرفتن حضار.

◙ مصطفی به رسم تحقیر، چین به صورت انداخته گفت من تخلص را از زواید و از جملۀ رسوم و عاداتی می‌دانم که باید متروک گردد ولی به اصرار یکی از ادیبان کلمۀ «استاد» را اختیار کردم اما خوش ندارم زیاد استعمال کنم. همۀ حضّار یک صدا تصدیق کردند که تخلّصی بس به جاست و واقعاً سزاوار حضرت ایشان است.

قلمرو زبانی: تحقیر: خوار شمردن / زواید: ج. زاید / رسوم: رسم ها ، آیین ها / متروک: ترک شده / ادیب: سخن دان / استعمال کنم: استفاده کنم / تصدیق: تأیید / بس: قید / به جا: مناسب، شایسته، مسند/ سزاوار: شایسته / حضرت: شاخص /

قلمرو ادبی: چین به صورت انداختن: کنایه از اخم کردن و ناراحتی / صورت: مجاز از پیشانی

پیام: شعر خواندن و ادعای شاعری مصطفی و تحت تأثیر شخصیت دروغین و ساختگی مصطفی قرار گرفتن حضار.

◙ در آن اثنا صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد. آقای استادی رو به نوکر نموده فرمودند همقطار! احتمال می‌دهم وزیر داخله باشد و مرا بخواهد. بگویید فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد ولی معلوم شد نمرۀ غلطی بوده است.

قلمرو زبانی: اثنا: میان / سرسرا: محوطه ای سقف دار در داخل خانه ها که در ورودی ساختمان به آن باز می‌شود و از آنجا به اتاق ها یا قسمت های دیگر می‌روند. / عمارت: ساختمان (همآوا؛ امارت: فرمانروایی) / نموده: فعل وصفی / هم قطار: هر یک از دو یا چند نفری که از نظر درجه، رتبه و یا موقعیت اجتماعی در یک ردیف هستند، منادا / فلانی حالا سر میز است: کنایه از این که مشغول کاری است / فلانی … خواهد کرد: جملۀ تاویل به مفعول برای بگویید / فلانی: ضمیر مبهم، نهاد / نمره: شماره

قلمرو ادبی: نمره: مجاز از شماره تلفن/ مراعات نظیر: زنگ، نمره، تلفن

پیام: زنگ خوردن تلفن و تظاهر مصطفی به اینکه شخص مهمی است و با بزرگان در ارتباط است.

◙ حالا آش جو و کباب برّه و پلو و چلو و مخلّفات دیگر صرف شده است و موقع مناسبی است که کباب غاز را بیاورند. دلم می‌تپد. خادم را دیدم قاب بر روی دست وارد شد و یک رأس غاز فربه و برشته که در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.

قلمرو زبانی: مخلّفات: جمع مخلّفه، خوردنی‌هایی که به‌عنوان چاشنی به غذای اصلی اضافه شده یا همراه آن خورده می‌شود / صرف شدن: خورده شدن / خادم: خدمتکار، مفعول / قاب: بشقاب بزرگ لب‌تخت / رأس در «یک رأس غاز»: ممیز /  فربه: چاق / برشته: بریان‌شده؛ تف‌داده ‌شده (برشتن؛ بن ماضی: برشت، بن مضارع: ‌بریز)

قلمرو ادبی: پلو، چلو: جناس / دل تپیدن: کنایه از بی قراری و اضطراب داشتن / آش جو، کباب بره، غاز، پلو، چلو و مخلفات دیگر: تناسب.

پیام: لحظه وارد شدن خادم به همراه انواع غذا.

◙ شش دانگ حواسم پیش مصطفی است که نکند بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود، ولی خیر، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض اینکه چشمش به غاز افتاد رو به مهمانها نموده گفت: «آقایان تصدیق بفرمایید که میزبان عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند. آیا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من که شخصاً تا خرخره خورده ام و اگر سرم را از تنم جدا کنید، یک لقمه دیگر هم نمی‌توانم بخورم. ما که خیال نداریم از اینجا یک راست به مریض خانۀ دولتی برویم». آنگاه نوکر را صدا زده گفت: «بیا همقطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی برو برگرد یکسر ببری به اندرون.

قلمرو زبانی: دانگ: یک‌ ششم چیزی به‌ویژه اموال غیرمنقول مانند ملک و زمین / شش دانگ: به طور کامل، تمام / دامنش از دست برود: جهش ضمیر (دامن از دستش)/ الحمد الله: ستایش ویژه خداست؛ شبه جمله / به جا: مسند / تو در «توی حساب»: درون، واژه عامیانه / تصدیق: تأیید / دم: نفس / خرخره: گلو، حلقوم/ یک راست: مستقیماً، قید / مریض خانه: بیمارستان / صدا زده: فعل وصفی / همقطار: همکار، هم پیشه، منادا / بی برو برگرد: وندی مرکب / یک سر: مستقیم، فوری، قید / اندورن: خانه و حیاطی که عقب حیاط بیرونی ساخته شده و مخصوص زن و فرزند و سایر افراد خانوادۀ صاحب خانه بود؛ اندرونی.

قلمرو ادبی: شش دانگ حواس پیش کسی بودن: کنایه از حواس کامل داشتن / دامن از دست رفتن: کنایه از از خود بی خود شدن / سر کسی توی حساب بودن: کنایه از متوجه جزئیات امری بودن و آن را خوب شناختن / تا خرخره خوردن: از کنایه از زیاد خوردن، کامل خوردن / عقل کسی به جا بودن: کنایه از عاقل بودن / سر از تن جدا کردن: کنایه از کشتن یا مجبور کردن/ بی برو برگرد: کنایه از بدون تردید و شک، حتماً /

پیام: آوردن غاز روی سفره و ترفند مصطفی برای برگرداندن غاز.

◙ مهمانها در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد، دو دل مانده بودند و گرچه چشمهایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرفهای مصطفی و بله و البته گفتن چاره ای نداشتند. دیدم توطئۀ ما دارد می‌ماسد. دلم می‌خواست می‌توانستم صدآفرین به مصطفی گفته، از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی پیدا کنم، ولی محض حفظ ظاهر، کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مدام به غاز حمله آورده و چنان وانمود می‌کردم که می‌خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمناً یکریز تعارف و اصرار می‌کردم که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود!

قلمرو زبانی: تظاهرات: جمع تظاهر، نمایش ها / شخیص: بزرگ و ارجمند / خواهی نخواهی: /  تصدیق: تأیید / ماسیدن: منجمد شدن، سفت شدن / محض: به خاطر/ ساطور: کارد بزرگ و آهنی و پهن دسته دار/ وانمود کردن: تظاهر کردن /  یکریز: پی درپی، قید / شده: شده است، حذف به قرینۀ معنوی / یک لقمه: ترکیب وصفی/ لااقل: قید

قلمرو ادبی: دو دل ماندن: کنایه از مردد ماندن / چشم دوختن: کنایه از خیره شدن / ماسیدن: کنایه از به انجام رسیدن، به ثمر رسیدن / دل: مجاز / زیر بغل کسی را گرفتن: کنایه از کمک کردن / یک لقمه: مجاز از مقدار کم / کارد، ساطور، قصابی: مراعات نظیر

پیام: وانمود به نخوردن غاز

◙ خلاصه آنکه از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به آنجایی کشید که مهمانها هم با او همصدا شدند و دسته جمعی خواستار بردن غاز گردیدند.

قلمرو زبانی: از مصطفی انکار: حذف فعل «بود» به قرینۀ لفظی/ عاقبت: قید قلمرو ادبی: / هم صدا شدن: کنایه از همراه شدن و هم نظر شدن

◙ کار داشت به دلخواه انجام می‌یافت که ناگهان از دهنم در رفت که آخر آقایان، حیف نیست که از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پر کرده اند؛ هنوز این کلام از دهن خرد شدۀ ما بیرون نجسته بود که مصطفی مثل اینکه غفلتاً فنرش دررفته باشد، بی اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت حالا که می‌فرمایید با آلوی برغان پر شده، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه مختصر می‌چشیم.

قلمرو زبانی: داشت انجام می‌یافت: ماضی مستمر/ به دلخواه: قید / ناگهان: قید / در رفت: خارج شد / از چنین غازی گذشت: صرف نظر کردن / برغان: منطقه ای در ساوجبلاغ نزدیک کرج / کتف: شانه / نیش: دندان نیش، دندان نوک تیزی که در هریک از دو سوی آرواره ها میان دندانهای پیش و آسیا قرار دارد / روا: جایز، وندی، مسند / محض: (برای)

قلمرو ادبی: از دهنم در رفت: کنایه از خارج شدن ناگهانی/ مثل فنر در رفتن: تشبیه / به نیش کشیدن: کنایه از خوردن / روی کسی را زمین انداختن: کنایه از درخواست کسی را نپذیرفتن

پیام: اوج داستان زمانی است که مهمانان متوجه می‌شوند شکم غاز با آلوی برغان پر شده و تمایل برای خوردن غاز.

◙ دیگران که منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند و در یک چشم به هم زدن چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود! مرا می‌گویی از تماشای این منظرۀ هولناک آب به دهانم خشک شده و به جز تحویل دادن خنده های زورکی خوش آمدگویی های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.

قلمرو زبانی: کلک: آتشدانی از فلز یا سفال / گویی: قید شک و تردید/ زورکی: به زحمت، به سختی، تصنعی، الکی / ساختگی: تصنعی، واج میانجی،

قلمرو ادبی: به جان چیزی افتادن: کنایه از سخت مشغول شدن به آن / مانند قحطی زدگان: تشبیه / یک چشم به هم زدن: کنایه از زمان اندک، لحظه / کلک چیزی را کندن: کنایه از نابود کردن چیزی یا کسی / قدم به جایی نهادن: کنایه از وارد شدن / غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود: تشخیص، استعاره مکنیه / آب در دهان خشک شدن: کنایه از ترسیدن یا تعجب کردن / کاری از دست ساخته نبودن: کنایه از ناتوانی در کاری / دست: مجاز از وجود و توان

پیام: خوردن غاز توسط میهمانان، تعجب و شکست نقشه میزبان.

◙ در همان بحبوحۀ بخور بخور، صدای تلفن بلند شد. بیرون جستم و فوراً برگشته رو به آقای استادی نموده گفتم آقای مصطفی خان، وزیر داخله پای تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.»

قلمرو زبانی: بحبوحه: میان، وسط / آقا، خان: شاخص، وابستۀ پیشین / قلمرو ادبی: پای تلفن است: پشت خط است / واج آرایی «ب»

پیام: ترفند میزبان برای خارج کردن مصطفی از اتاق میهمانی.

◙ یارو حساب کار خود را کرده، بدون آنکه سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد. به مجرد اینکه از اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای کشیدۀ آب نکشیده ای، طنین انداز گردید و پنج انگشت دعاگو بر روی صورت گل انداختۀ آقای استادی نقش بست. گفتم خانه خراب، تا حلقوم بلعیده بودی، باز تا چشمت به غاز افتاد، دین و ایمان را باختی و به منی که چون تویی را صندوقچۀ سرِّ خود قرار داده بودم، خیانت ورزیدی؟ دِ بگیر که این ناز شستت باشد.» و باز کشیده دیگری نثارش کردم.

قلمرو زبانی: یارو: تعبیری عامیانه برای کوچک شمردن کسی / سر سوزنی: قید / تک و تا: تک به معنی دویدن به پای خود و تا مخفف تاز است به معنی دوانیدن اسب / به مجرد اینکه: به محض اینکه، حرف ربط / کشیده: سیلی / آب نکشیده: آبدار / طنین: بانگ، صدا، پژواک / طنین انداز گردید: صدا پیچید / نقش بست: نقاشی شد، شکل گرفت / باختن: از دست دادن / د: مخفف دیگر/ ناز شست: پاداش (پیش کشی که نزدیکان پادشاه هنگامی که پادشاه شکاری را می زند به او می دهند.) / طنین انداز گردید: صدایش پیچید /  نثار کردن: افشاندن، پراکندن

قلمرو ادبی: حساب کار خود را کردن: کنایه از آگاه شدن و پند گرفتن یا تکلیف خود را دانستن / سر سوزن: کنایه از مقدار کم / خود را از تک و تا نینداختن: کنایه از به ضعف خود اقرار نکردن یا خونسرد بودن، خود را نباختن / دل به دریا زدن: کنایه از قبول خطر / کشیده، نکشیده: جناس / آب نکشیده: کنایه از محکم / گل انداخته: کنایه از سرخ شده / تا حلقوم بلعیدن: کنایه از بیش از حد خوردن / خانه خراب: کنایه از بدبخت / چشم: مجاز از نگاه / کسی را صندوقچه اسرار کردن: تشبیه پنهان / ناز شست: به طنز آفرین، احسنت

پیام: سرزنش شدن مصطفی توسط میزبان و تنبیه شدن او.

◙ با همان صدای بریده بریده و زبان گرفته و ادا و اطوارهای معمولی خودش که در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا نبود، نفس زنان و هق هق کنان گفت پسرعموجان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته که وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم، شما فقط صحبت از غاز کردید، کی گفته بودید که توی شکمش آلوی برغان گذاشته اند؟ تصدیق بفرمایید که اگر تقصیری هست با شماست نه با من.»

قلمرو زبانی: صدای بریده بریده: صدای منقطع، دو ترکیب وصفی، متمم/ اطوار: رفتار یا سخنی ناخوشایند و ناهنجار / هویدا: روشن، آشکار / قرار و مدار: مرکب اتباعی/ من چه گناهی دارم؟؛ کی گفته بودید: پرسش انکاری/ مگر: قید پرسش / هست در « تقصیری هست»: وجود دارد، فعل غیراسنادی / تصدیق: تأیید / تقصیر: کوتاهی / با شماست: (تقصیر: نهاد) حذف به قرینۀ لفظی / نه با من: (با من نیست) حذف به قرینۀ لفظی.

قلمرو ادبی: صدای بریده بریده و زبان گرفته: کنایه از با ترس و لکنت سخن گفتن.

پیام: ناراحتی مصطفی و اعتراض به میزبان تبرئه خود را و انداختن تقصیر به گردن میزبان.

◙ به قدری عصبانی شده بودم که چشمم جایی را نمی‌دید. از این بهانه تراشی هایش داشتم شاخ درمی آوردم. بی اختیار دَرِ خانه را باز کرده و این جوان نمک نشناس را مانند موشی که از خمرۀ روغن بیرون کشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال در دور حیاط قدم زده، آنگاه با خندۀ تصنّعی، وارد اتاق مهمانها شدم. دیدم چپ و راست مهمانها دراز کشیده اند. گفتم:

قلمرو زبانی: بهانه تراشی: عذر و بهانۀ نا به‌جا آوردن / خمره: ظرفی به شکل خم و کوچک تر از آن / تصنّعی: ساختگی

قلمرو ادبی: چشمم جایی را نمی‌دید: اغراق، کنایه از خشم زیاد / شاخ در آوردن: کنایه از تعجب کردن / نمک نشناس: کنایه از قدرنشناس / تشبیه: مانند موشی … / به جا آمدن احوال: کنایه از سر حال شدن / چپ، راست: تضاد

پیام: خشمگینی میزبان از قدرنشناسی مصطفی.

◙ آقای مصطفی خان خیلی معذرت خواستند که مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند. وزیر داخله، اتومبیل شخصی خود را فرستاده بودند که فوراً آن جا بروند و  دیگر نخواستند مزاحم آقایان بشوند.»

قلمرو زبانی: آقا، خان: شاخص/ آقایان: فرایند افزایش.

قلمرو ادبی: آرایه ندارد.

پیام: پوزش میزبان از رفتن ناگهانی مصطفی.

◙ همۀ اهل مجلس تأسّف خوردند و از خوش مشربی و فضل و کمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود، نمرۀ تلفن و نشانی منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان، بدون آنکه خم به ابرو بیاورم، همه را غلط دادم.

قلمرو زبانی: همۀ اهل مجلس: یک ترکیب اضافی و یک ترکیب وصفی/ تأسّف: دریغ، افسوس / خوش مشربی: خوش مشرب بودن، خوش معاشرتی و خوش صحبتی / فضل: برتری، دانش / از شما چه پنهان: اصطلاح عامیانه، حذف (است) معنوی / همه را غلط دادم: همه شماره تلفن ها را اشتباه دادم. / قلمرو ادبی: خم به ابرو آوردن: کنایه از اخم کردن، ناراحت نشدن

پیام: تأسف اهل مجلس از رفتن ناگهانی مصطفی و شماره و نشانی اشتباهی دادن میزبان.

◙ فردای آن روز به خاطرم آمد که دیروز یک دست از بهترین لباس های نوروز خود را به انضمام مایحتوی، یعنی آقای استادی مصطفی خان، به دست چلاق شدۀ خودم از خانه بیرون انداخته ام، ولی چون که تیری که از شست رفته باز نمی‌گردد، یک بار دیگر به کلام بلندپایۀ «از ماست که بر ماست» ایمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم.

قلمرو زبانی: دست در «یک دست از»: ممیز / شست: قلاب / انضمام: ضمیمه کردن / به انضمام: به ضمیمه، به همراه / مایحتوی: آنچه درون چیزی است / چلاق: فلج، از کار افتاده  

قلمرو ادبی: چون تیر از شست جسته: تمثیل، کنایه از «از دست دادن فرصت»)/ تیر، شست: تناسب / از ماست که بر ماست: تمثیل (هر کاری انجام دهیم نتیجۀ آن به خود ما برمی گردد) / پشت دست را داغ کردن: کنایه از پشیمانی و توبه کردن از تکرار کاری / پیرامون چیزی گشتن: کنایه از «خواهان چیزی بودن»

پیام: پشیمانی میزبان از دعوت کردن و درس عبرت گرفتن که دیگر به دنبال کسب ترفیع رتبه نگردد.

داستان کباب غاز، محمدعلی جمال زاده

نگارش علمی مقاله نویسی

نگارش علمی مقاله نویسی

مقالۀ تحقیقی شامل اجزای زیر است:

◙ عنوان

◙ مقدّمه

◙ نام نویسنده یا نویسندگان

◙ بدنۀ اصلی

◙ چکیده

◙ بحث و نتیجه گیری

◙ کلید واژه ها

◙ فهرست منابع

۱- عنوان

مقاله مانند هر متن ساختارمند دیگر، بدون موضوعی واحد شکل نمی گیرد. البته باید دانست که «موضوع » با «عنوان» متفاوت است. موضوع گسترده تر از عنوان است. در واقع عنوان، حیطۀ پژوهش را محدودتر می کند.

۵- مقدّمه

مقدّمه شامل دو بخش است:

◙ زمینۀ مسئله

◙ بیان مسئله

زمینۀ مسئله: زمینۀ مسئله دریچۀ ورود به بحث مقاله است. در این قسمت نویسنده با اشاره به مطالبی که در کتاب ها، مقالات و سایر منابع خوانده است، باورهای علمی و پژوهشی خود را بیان می کند و سعی دارد اهمّیت موضوع را برای خواننده آشکار سازد.

بیان مسئله: نویسنده در زمینۀ مسئله، بحث را از فضای کلیّ تر، آغاز می کند و مرحله به مرحله آن را محدود می کند و در پایان، مسئلۀ تحقیق به روشنی بیان می شود. معمولاً بیان مسئله در یک جمله است.

۶- بدنۀ اصلی

در متن مقاله، به اصل بحث مورد نظر می پردازیم و تلاش می کنیم که با ارائه داده های کافی و مثال های مفید، نکتۀ مورد نظرمان را برای خواننده به روشنی بیان کنیم.

در نوشتن متن مقاله، دو نکته بسیار اهمّیت دارد:

◙ رعایت انسجام مطالب در هر بند

◙ پیوستگی بندها

۷- بحث و نتیجه گیری

در این بخش ابتدا یافته های تحقیق، تحلیل می شود و سپس با استفاده از مطالبی که در مقدّمه آمده، نتیجه گیری و جمع بندی صورت می پذیرد.

جدول ارزشیابی

مَثَل نویسی

مَثَل های زیر را بخوانید. سپس یکی را انتخاب کنید و آن را گسترش دهید.

◙ آفتاب پشت ابر نمی ماند.

پیام: حقیقت همیشه پنهان نخواهد ماند و واقعیت روزی هویدا خواهد گشت.

◙ عاقل نکند تکیه به دیوار شکسته. (بردوش من خسته مکن دست حمایل / عاقل نکند تکیه به دیوار شکسته)

پیام: انسان دانا و خردمند هیچ گاه کاری را که به زیانش است انجام نمی دهد.

◙ عالم شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل!

پیام: درس خواندن و دانا شدن آسان است اما انسان شدن از به دست آوردن خوی پسندیده سخت دشوار است.

فرمت  و ساختار نگارش مقاله

فرمت مقاله نویسی

عنوان مقاله : یک عبارت  مختصر جامع و مانع توصیف کننده محتوای مقاله       در حداکثر16 کلمه

 

نام و نام خانوادگی نویسنده اول

عنوان علمی و نام دانشگاه یا موسسه نویسنده اول

آدرس الکترونیکی نویسنده اول

 

نام و نام خانوادگی نویسنده دوم

عنوان علمی و نام دانشگاه یا موسسه نویسنده دوم

آدرس الکترونیکی نویسنده دوم

 

نام و نام خانوادگی نویسنده سوم

عنوان علمی و نام دانشگاه یا موسسه نویسنده سوم

آدرس الکترونیکی نویسنده سوم

 

نام و نام خانوادگی نویسنده چهارم

عنوان علمی و نام دانشگاه یا موسسه نویسنده چهارم

آدرس الکترونیکی نویسنده چهارم

 

چکیده

آیین نگارشی که در اختیار است با رعایت اصول نگارش مورد نظر کنفرانس تهیه گردیده است و توصیه می‌گردد از کپی آن به عنوان یک نمونه آماده و مناسب برای قالب بندی مقاله بهره برداری شود(حتما" مقاله نهایی خود را جز به جز  copy  کرده و در همین نمونه paste  بنمائید). فایل الکترونیکی مجموعه مقالات کنفرانس مستقيماً از فايل ورد مقالات- که نويسندگان محترم تهيه می‌کنند- ايجاد می‌شود. لذا تاکید می‌گردد مقالاتی که به صورت کامل آئين نگارش را رعايت ننموده باشند، اولويت پيگيری و اعمال فرآيند داوری را از دست خواهند داد. از نويسندگان محترم دعوت می‌شود که دستورالعمل حاضر را در هنگام تهيه چکیده مقاله دقيقاٌ رعايت نمايند.

چکيده بايد شامل اطلاعات مفید بوده و خود توضیح باشد. موضوع و هدف مقاله را به اختصار بیان کند. داده­های مهم را نشان دهد و به نتایج و یافته­های برجسته اشاره کند. در چکیده باید از جملات کامل با افعال سوم شخص معلوم در زمان گذشته استفاده شود. از علائم اختصاری پرهیز شود. ذکر سابقه و اهميت موضوع در اين قسمت لازم نيست. تعداد کلمات در چکیده بین 150 الی 200 می باشد

 

کلمات کلیدی: کلمات کليدی مقاله باید بین 3 تا 8 کلمه باشد.

 

1. مقدمه

مقدمه شامل تعريف روشن مسئله، تاريخچه علمی مربوط به موضوع مقاله و رهیافت یا حل پیشنهادی مي‌باشد. مقدمه باید برای محققین اغلب رشته­های علمی قابل فهم باشد.

مقاله کامل، به ترتیب شامل اين بخش­ها می‌باشد: 1- عنوان مقاله، 2- اسم يا اسامی نويسندگان و عناوين علمی آنها و نام مؤسسه و آدرس الکترونيکی نويسندگان، 3- چکيده، 4- کلمات کليدی، 5- مقدمه،  6- متن یا بدنه اصلی مقاله، 7- نتيجه‌گيری، 8- تشکر و قدردانی(در صورت لزوم)، 9- مراجع، 10- پيوست در صورت نياز

فقط عناوین بخش‌­های مقدمه، متن اصلی و نتیجه­گیری ( و زیربخش­های آنها در صورت وجود) باید شماره­گزاری شوند.

 

2. متن یا بدنه اصلی مقالات

متن یا بدنه اصلی هر مقاله باید مطابق با ماهيت آن توسط نويسنده يا نويسندگان تقسيم‌بندی مناسب گردد.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               

 

2-1. مشخصات کلی

مقالات باید روی صفحه A4 مطابق آئين نگارش حاضر با نرم افزار متن نویس ورد word 2007-2010 و یک ستونی تايپ شوند.

مقاله کامل باید در حداقل 6 و حداکثر 15 صفحه تهيه شود به صورتی که حاشیه‌ متن­ها از بالا، پایین، چپ و راست صفحه 25 میلی‌متر فاصله داشته ‌باشد. تمامی صفحات بجز صفحه اول باید شماره صفحه داشته باشند.

قلم مقالات در سراسر متن فارسی بی­نازنين سایز12B Nazanin 12)  ) است.

اندازه حروف در نام نویسنده یا نویسندگان مقاله pt12 پررنگ، در عنوان علمی و نام دانشگاه نویسندگان pt10 ايتاليک، در آدرس الکترونیکی نویسندگان pt9 ایتالیک، در کلمه چکیده pt12 پررنگ، در متن چکیده مقاله pt11 ایتالیک، در عنوان واژه‌های کلیدی pt12 پررنگ و در اصل واژه‌های کلیدی pt12 انتخاب شود.

 

2-2. جدول­ها، شکل­ها، دیاگرام‌ها و عکس­ها

کليه شکل­ها، جدول­ها، دياگرام­ها و عکس­ها در درون متن هر جا که لازم باشد آورده شود. تمامی این موارد بايد به ترتيب با عدد و بدون استفاده از پرانتز شماره گذاری شوند و دارای توضیح مرتبط باشند. شکل­ها، دیاگرام‌ها و عکس­ها بايد زيرنويس و جدول­ها بايد بالانويس داشته باشد. اعداد، حروف و علائم آنها بايد خوانا و قابل رؤيت باشد. زیرنویس‌‌ها و بالانویس‌‌ها با اندازه حروف pt11 و وسط چین تايپ شود.

 

2-3.  نتایج و بحث روی نتایج

نتایج باید واضح و روشن ابتدا تشریح و سپس بحث و تفسیر شوند. وقتی نتایج، یافته­های کار نویسنده را توصیف می­کنند باید در زمان گذشته و وقتی یافته­های منتشر شده قبلی را بیان می­کنند باید در زمان حال نوشته شوند. در تشریح نتایج غالبا نباید به کار­های انجام شده قبلی ارجاع داده شود. اما در بحث و تفسیر نتایج باید یافته­ها را با نتایج حاصل از مطالعات گذشته مقایسه نمود. نتیجه نهایی باید در چند خط در بخش نتیجه­گیری بیان شود.

 

3. نتیجه­گیری

در بخش نتيجه‌گيری بايد نتايج مهم مقاله بطور مختصر ارائه گردند.

 

تشکر و قدردانی

در صورت لزوم.

 

مراجع

در بخش مراجع لازم است مشخصات منابع اشاره شده در متن بر حسب ترتيب مراجعه آنها آورده شود. منابع اشاره شده در متن بايد توسط شماره‌هائی در داخل کروشه نشان داده شود. به عنوان مثال:]1[،  بديهی است مشخصات کامل مقاله در بخش مراجع با ذکر شماره مربوطه آورده می‌شود. تاکید می‌شود به جز مراجع نامبرده شده در متن، مرجع ديگری در بخش مراجع نوشته نشود. آدرس‌دهی مراجع بر حسب اينکه مرجع مورد نظر مقاله‌ای از یک مجله ]1[ و يا یک کتاب ]2[ و يا مقاله‌ای از مجموعه مقالات یک کنفرانس ]3[ و ]4[ باشد به ترتيب زیر خواهد بود.

 

[1]- Abdu–Khader M. M. and Speight J. G., 2004, The concepts of energy, environment, and cost for process design, International Journal of Green Energy, vol. 1, pp 137-151.

 

 [2]- Kreith F. and Kreider J., 1978, Principles of Solar Engineering, New york, Hemisphere, McGraw Hill.

[3]- مجيد صفاراول، سيامک فرهاد و مريم يونسی سينکی، 1383، تعيين عملکرد ديگهای بخار در راستای کاهش مصرف سوخت، دوازدهمين کنفرانس سالانه و هشتمين کنفرانس بين‌المللی مهندسی مکانيک، تهران، دانشگاه تربيت مدرس.

 

[4]- Li C. H., Wang. B. X. and Peng. X. F., 2003, Experimental investigation on boiling of nano-partical suspension, Boiling Heat Transfer Conference, Jamaica.

 

پيوست

در صورت نياز.

ادامه نوشته

معنی روان خوان هشتم (فارسی دوازدهم)

آری، یادم آمد، داشتم این را می­گفتم: آن شب هم، سرمای زمستان، بسیار شدید بود. عجب سرمای شدیدی! باد با بارش برف و سرمای وحشتناک همراه بود.

اما خوشبختانه سرانجام، سرپناهی پیدا کردم. هرچند بیرون، فضایی تاریک و سرد مثل ترس داشت، اما درون قهوه­خانه مانند شرم، گرم و روشن بود.

همه صمیمی بودند. فضای قهوه­خانه گرم و روشن بود و مرد قصه­گو (نقّال)، پیام گرم و گیرایی داشت. به­راستی که جمع دوستانه­ای بود.

مرد قصه­گو که صدایش جذاب و دل­نشین، و سکوتش گیرا و مؤثر، و سخنش مثل داستان آشنایش تأثیرگذار بود، راه می­رفت و سخن می­گفت.

(مرد قصه­گو) در حالی که چوب­دستی، عصامانند در دست داشت، با شور و هیجان بسیار، مشغول سخن گفتن بود. او میدان کوچک قهوه­خانه را گاهی تند و گاهی آرام طی می­کرد. همه ساکت بودند و مانند صدفی که به دور مروارید است، اطراف او را احاطه کرده بودند و با تمام توجه به سخنانش گوش می­دادند.

(نقال می­گفت) هفت خوان را، آزادسرو اهل شهر مرو، یا به قولی دیگر، «ماخ سالار» آن مرد گرامی، آن هراتی خوب و باایمان، روایت کرد؛ اما خوان هشتم را اکنون من روایت می­کنم، من که نامم «ماث» (مهدی اخوان ثالث) است.

(مرد نقال) هم­چنان می­رفت و می­آمد و سخن می­گفت و هم­چنان قدم می­زد (و می­گفت): این داستان، بیان­کنندة غم و اندوه است، تنها شعر نیست، بلکه معیاری برای شناختن دوستی و دشمنیِ جوانمرد و ناجوانمرد است. شعری نیست که فقط ظاهراً زیبا، ولی پوچ و بی­محتوا باشد، آن­چه محتوایی ندارد مانند هر چیز پوچی، عالی محسوب نمی­شود.

این شعر، نشان­دهندة بدبختی­ها و بیچارگی­هاست، و مرگ مظلومانة کسانی چون سهراب و سیاوش و تختی را بیان می­کند. (مفهوم: اجتماعی بودن شعر و اعتراض به ظلم)

مرد قصه­گو اندکی ایستاد و ساکت شد، سپس با صدایی ارزان از خشم، و آهنگی رَجَزگونه و دردناک، این­گونه خواند:

آه، اکنون دیگر آن تکیه­گاه و امید مردم ایران، مرد شجاع میدان­های ترسناک نبرد، فرزند زالِ زر، پهلوان جهان، آن صاحب و سوار رخشِ بی­همتا، آن کسی که هرگز خنده از لبش دور نمی­شد، چه در روز صلح که پیمان دوستی بسته بود و چه در روز جنگ که برای گرفتن انتقام سوگند خورده بود. (مفهوم: داشتن روحیة قوی و امید در همة شرایط)

آری، اکنون رستم، این شیر ایران، پهلوان نیرومند سیستانی، استوارترین و جوانمردترین انسان، فرزند زال، در تهِ تاریک و عمیقِ چاه پهناوری که در هر طرف آن، بر کف و دیواره­هایش نیزه و خنجر کاشته بودند، افتاده بود؛ چاهی که حیلة ناجوانمردان، افراد پست و خودخواه آن را کنده بود، چاهی که بی­شرمی لازم برای کندنش، به اندازة عمق و پهنایش، باورنکردنی، دردناک و تعجب­برانگیز بود.

آری، اکنون رستم با رخش غیرتمند، در انتهای این چاهی که به جای آب، زهرِ شمشیر و نیزة زهرآلود داشت، افتاده بود. پهلوان هفت­خوان، اکنون در دام خوان هشتم گرفتار بود. و با خود می­اندیشید که دیگر نباید حرفی بزند؛ از بس که این نیرنگ و فریب، بی­شرمانه و پست است؛ او باید چشم خود را ببندد تا دیگر، چیزی نبیند.

بعد از مدتی که چشم خود را باز کرد، رخش خود را دید که آن­قدر خون از بدنش رفته بود و آن­قدر زهر در بدنش تأثیر گذاشته بود که انگار هوشیاری و توان از تنش رفته بود و داشت می­مرد.

رستم از تن خود که بدتر از رخش، زخمی شده بود، خبر نداشت و توجهی به خود نمی­کرد و به رخش نگاه می­کرد و او را زیر نظر داشت. رخش، آن اسب بی­مانند و گرامی، آن یگانة بی­همتا، رخش زیبا که هزاران خاطرة خوب و زنده را با او به یاد داشت.

رستم با خود گفت: «رخش! بیچاره رخش! آه! » شاید این اولین بار بود که لبخند از لب­های رستم دور شده بود.

ناگهان رستم، بر لب چاه، سایه­ای را دید. او شَغاد، آن برادر ناتنی و ناجوانمرد بود که به درون چاه نگاه می­کرد و می­خندید و صدای نحس و نامردانه­اش در گوش رستم می­پیچید.

رستم بار دیگر به رخش نگاه کرد، اما افسوس! دید که رخش زیبا، غیرتمند و بی­همتا با آن همه خاطرات خوبی که از او به یاد داشت، مرده است؛ آن­چنان که انگار واقعاً آن خاطرات خوب را در خواب می­دیده است.

سپس رستم مدت زیادی، یال و صورت رخش را نوازش کرد، بویید، بوسید و صورتش را به یال و چشم او مالید ...

صدای مرد نقال، به­شدت اندوهگین بود و نگاهش مثل خنجر تیز و نافذ بود. او ادامه داد: «و رستم آرام نشست، در حالی که یال رخش در دستش بود، بار دیگر مشغول این اندیشه­ها شد که آیا این، جنگ بود یا شکار؟ میزبانی بود یا فریب و نیرنگ؟

داستان می­گوید که یقیناً رستم اگر می­خواست، می­توانست با تیر و کمانی که داشت شَغاد نامرد را به درختی که به زیرش ایستاده و به آن تکیه داده بود و درون چاه را نگاه می­کرد، بدوزد و او را بکشد- همچنان که این کار را کرد.

داستان می­گوید این کار برایش بسیار ساده بود؛ همان­گونه که اگر می­خواست می­توانست که آن کمند بسیار بلندش را باز کند و بر درختی، گیره­ای یا سنگی بیندازد و بالا بیاید. (مفهوم: ترجیح مرگ بر زندگی با نامردان)

اگر راستش را بخواهی، من راستش را به تو می­گویم، آری داستان درست می­گوید، رستم اگر می­خواست می­توانست (خودش را نجات دهد) اما .....  (مفهوم: ترجیح مرگ بر زندگی با نامردان)

درسِ یازدهم ( خوان هشتم)

 

3/2/1- بله ،یادم آمد ،داشتم خاطره ی آن شبی را می گفتم که ( مثلِ دیگر شبها ) تندی و شدتِ سرمای ِ زمستان ( ِ ظلم و ستم ) بیداد می کرد .    

      4- چه سرمایِ سختی بود.         

            5- کوران و سوز و سرمای وحشتناکی بود.    

6- اما ،خوش بختانه ،بالاخره سرپناهی یافتم .

7- اگر چه بیرون از آنجا (قهوه خانه ) سردو تاریک بود به سردی وتیرگیِ ترس حاکم بر اجتماع . 
8- ولی قهوه خانه گرم و روشن و امید دهنده بود به گرماو روشنی شرمِ حاکم بر
مردم آنجا .       

9- هم نوعان، خون گرم وصمیمی بودند .    

10 – قهوه خانه گرم و آگاهی دهنده بود و مرد نقّال ،سخنانی مؤثّر و گیرا داشت . 

      11- به راستی کانونی گرم وصمیمی بود. 

15...12- مرد نقّال  -  آنکه صداو سخنی گرم و مؤثر داشت /و سکوتی طنین
انداز و مؤثر  / و سخنانش همچون داستانهای
آشنایی که از شاهنامه می گفت گرم و گیرا بود – راه می رفت و سخن می گفت . 

              16 - چوب دستی همچون عصای گره دارِ درویشان در دستش؛  

    17- با شور و شوق داستان را نقل می کرد .        
19- 18 – صحنه ی میدانِ کوچک قهوه خانه را گاه تند و گاه آرام طی می کرد.

    21-20 –همنوعان    ، همه خاموش بودند و  مانند صدفی بر گردِ مروارید، دورِ نقّال، حلقه زده بودند.         

22-  و با همه ی وجود گوش فرا میدادند.         

       23- (نقّال می گفت : ) حکایت هفت
خوان را فردوسی از زبان " آزاد سرو " از اهالی مرو بیان کرده

                                   25-24- یا به قولی از زبان ِ "  ماخ سالار "

،آن مردِ گرامی ، آن هراتیِ خوب و پاکدین روایت کرده ؛  

(ماخ سالار: از اهالی هرات و یکی از چهار تَن دانای زرتشتی بود که با کمکِ یکدیگر شاهنامه ی منثور

را با استفاده از داستان های قدیم ایران، گرد آوری کردند.شاهنامه ای که ماخ سالار و دیگران جمع آوری

کردند به شاهنامه ی ابو منصوری، معروف است و به دستور امیر محمّد بن عبدالرّزاق،فرمانروای طوس

نوشته شد.بعدها این  شاهنامه ی ابو منصوری یکی از منابع فردوسی برای نگارش شاهنامه شد. 

فردوسی از ماخ در ابتدای داستانِ پادشاهیِ هرمز سوّم نام می برد.)

(آزاد سرو:او از نزدیکانِ سهل بن احمد و معاصر فردوسی بود .نَسَبش را به سام نریمان می رسانید و

 خود را از نوادگانِ رستم می دانست. او نیز از کسانی است که در نگارش شاهنامه ی منثور دست

داشته و فردوسی در آغازِ داستانِ کشته شدنِ رستم از وی یاد می کند.)

                28...26 – اما خوانِ هشتم را من روایت می کنم ، که نامم "ماث "  (مهدیِ اخوانِ ثالث ) است. 

       30– 29 -  و نقّال، همچنان ، می آمد و می رفت و می گفت و می گفت :                   

   31- خوانِ هشتم
که نقل می کنم داستانِ غم و درد است .      

 32- شعر( تنها با ظاهری زیبا)  و کلامی به هم بافته شده نیست . 

33- این داستان،معیارِ سنجش ِ دوستی و دشمنی ِ مردان و ناجوان مردان است .

34- شعری بی ارزش که تنها ظاهری خوب داشته ولی بی محتوا باشد، نیست .

35- سخنی بی ارزش با ظاهری خوب – که پوچ و بی محتوآ باشد ، نیست. 

36 - بیان کننده ی بدبختی های ِ اجتماع است . 

       37- و هنوز اثرِ خونِ پهلوانانی که
مظلومانه کشته شده اند را در خود دارد .

38- خوانِ هشتم ،داستانِ مرگ مظلومانه و ناجوانمردانه ی ِ پهلوانانی
همچون تختی را در خود پنهان نموده است .

39- نقّال اندکی ایستاد و خاموش ماند.     

 40 – سپس، هم صدا با فریادِ خشم ( باصدایی خشمگین )             

41-43 با صدایی لرزان و لحنی حماسی و رجز گونه و درد آلود ، اینگونه خواند : آه،                     

44- اکنون دیگر آن تکیه گاه و امیدِ مردم ِسرزمینِ ایران

45- آن شیر مرد ِ شجاعِ میدانِ جنگ های هراس انگیز ،           

46- پسرِ زال و
پهلوانِ جهان   

47- آن صاحب و سوارِ رخشِ بی همتا ،            

49- 48  - آن که هرگز -  همانندِ کلیدی که گنجی از مروارید را می گشاید - 
لبخند از لبهای او دور نمی شد .           

51- 50- چه در روز صلح که با مهر (خورشید / محبت ) عهد و پیمان بسته
بود و چه در روز جنگ که برای کینه و انتقام از دشمن سوگند خورده بود .

52- آری اکنون آن شیرمردِ شجاعِ سرزمینِ ایران          

     53- آن نیرومندِ پهلوانِ
سیستانی

 54- آنکه در استواری بلندترین کوه بود و در دلاوری برترینِ مردان            

  55-  رستم پسرِ دستا ن  (زال )               

56- در عمقِ چاهِ پهناورِ عمیق ِتاریک قرار داشت.   

     57- که هر طرف بر کف و دیوارهایِ آن نیزه  وخنجر قرار داده شده بود.       

    58- چاهِ حیله و نیرنگِ
ناجوانمردان             

       59- چاهِ  انسانهای پست و بی درد

61-60- چاهی که بی شرمی آن (بدلیل آنکه رستم را در خود جای می دهد )
(یا بی شرمی ِ حفر کننده ی چاه ) مانند عمق و پهنای ِ آن غیر قابل باور وغم انگیز
و شگفت انگیز بود .

                       
62- آری ،اکنون آن پهلوانِ تنومند با رخش ِ غیرتمند ،

63- در عمقِ این چاه که زهرِ شمشیرو نیزه مانند آب درآن جاری بود ،گم
شده بود. .....

64...67-  رستم، پهلوانِ هفت خوان،اکنون ، چون طعمه ای برای دام و دهانِ خوانِ هشتم شده بود و 

می اندیشید که نباید چیزی بگوید.
68- بس که این مکرو فریب بی شرمانه و پست است .       

69- چشم خود را باید ببندد تا حقیقت رانبیند.         

   71-70- بعد مدتی که چشمِ خود را گشود ؛رخش خود را دید.         

73-72- بس که خون از تنِ رخش رفته بود و بس که زهرِ نشسته در زخم هایِ او اثر گذار  بود؛                                          

74- گویی رخش، رمق و هوشیاریش از بین رفته بود و داشت به خواب ابدی می رفت. 

77...75- رستم /     از تنِ  خود که -  بسیار بدتر از رخش بود – بی خبر بود و اعتنایی به خود نداشت.

78- رخش را می دید و زیر نظر داشت.    

   80- 79- رخش آن یکتای گرامی و آن یکتای بی  همتا / رخش باآن رنگِ درخشان ؛

81- با هزاران خاطراتِ خوب و روشنی که از او داشت....   

          83-82-  رستم در دل گفت:آه ، طفلک رخش   

85-84- شاید این نخستین بار بود که لبخند از لب رستم دور شده بود و
نمی خندید . 

       88...86- ... ناگهان بر لبِ آن چاه ، سایه ای را دید.

90-89- آن سایه ،شغاد ،آن نابرادر (برادر ناتنی / ناجوانمرد ) بود  ...
.        91- که صدای شوم و ناجوانمردانه اش در چاهِ گوش ِ رستم می پیچیدو تکرار می شد.         

95...92- .دوباره،چشمش به رخش افتاد امّا... دید که رخشِ زیبا و غیرتمندش ، آن اسبِ بی همتا

96-   با هزاران خاطره ی ِ خوبی که از او داشت به خوابِ ابدی رفته است . 
98- 97- آن چنان که به راستی گویی ،آن هزاران خاطره ی ِ خوبی که با رخش
داشت ،همه خواب و رؤیا بوده است و حقیقت نداشته .                 

102...99- پس از آن تا مدّتی طولانی،یال و روی اسبش را هی نوازش می کرد و می بویید و صورتش را بر یال و چشمِ اسبش ، می کشید.   
103- نقّال، صدایی همراه با ناله و شیون داشت  ،    

104-  ونگاهی نافذ و اثر گذار و حاکی از نفرت و خشم (حکایت را اینگونه ادامه داد ) ، 

106-105- رستم آرام نشست ،  یال ِ رخش در دستش بود و آخرین افکار را در ذهن مرور می کرد : 

108-107- این واقعه، جنگ بود یا شکار ، میهمانی بود یا مکرو حیله؟   

  112- 109-  داستان اینگونه به ما نشان میدهد که اگر رستم
می خواست ،می توانست ،شغادِ نابرادر را با کمان و تیر به درختی که در زیر آن قرار
داشت بدوزد (اورا مورد هدف قرار دهد )  -  همچنان که اورا مورد هدف قرارداد و با تیر به درخت دوخت             

114- 113-  درختی که برآن تکیه داده بود واز آنجا رستم را درونِ چاه می نگریست

116- 115- قصّه به ما نشان می دهد که ، این  کار برای رستم بسیار آسان و ساده بود (این کارِ
سخت (کشتن نابرادری ) برای رستم بسیار ساده بود ) .            

118 - 1177 -  هم چنان که  رستم اگر می خواست می توانست ، آن کَمَندِ بلند خود را  بگشاید

120 - 119 - وبه طرف بالا پرتاب کند وبه درختی یا گیره ای یاسنگی متّصل و درگیر کند و خود را بالا بکشد .

121- و اگر حقیقت را بپرسی ،من حقیقت را می گویم . 

         122- قصّه ،بدونِ شک واقعیت را بیان می کند .

124- 123- رستم اگر می خواست می توانست خود را بالا بکشد و نجات دهد
.امّا...   .

****************************************************************** *********

  *** هفت خوانی که رستم برای نجاتِ کاووس شاه با پیروزی پشتِ سر گذاشت :

1- کشتنِ  شیرِ درنده    

  2-غلبه بر تشنگی 

      3- کشتنِ اژدها         

      4-کشتنِ  زنِ جادوگر      5

- دیوی به نام اولاد و لشکرش را شکست داد   

6- جنگ با ارژنگ دیو  و پیروزی بر وی 

   7-نبرد با  دیو سپید و نجات شاهِ ایران

توضیحات درس کباب غاز

 

1- ترفیع رتبه: بالا رفتن درجه و حقوق کارمند دولت با توجه به سوابق و سنوات خدمت او.

2- هفت قرآن به میان: برای پرهیز از بدی یا دور شدن از مصیبت ، این جمله بصورت دها به کار می رود.

3- واترقیدن: تنزل کردن، به عقب برگشتن.

4- تک و پوز، دک و پوز: سر و وضع، قیافه ظاهری

5- خورد رفتن : ساییده شدن و از بین رفتن

6- شی ء عجاب :اشاره به آیه ی « انَّ هذا لشئٌ» سوره ی ص آیه ی 5 که معمولاً برای اشاره به امری شگفت به کار می رود.

7- مهمانی را پس خواندن:  دعوت را پس گرفتن.

8- پاپی شدن : در امری اصرار ورزیدن.

9- کبّاده ی چیزی را کشیدن یعنی ادّعای چیزی داشتن، خواستار چیزی بودن.

10- در محظور گیر کردن : در تنگنا افتادن، رودربایستی.

11-  قطعه بعد اخری : تکّه ای بعد از تکّه ای دیگر.

12- بخشی از آیه ی اول سوره ی دهر به معنی « چیزی قابل ذکر نبود» . در این داستان یعنی تمام خوراکی سر به نیست شد.

13- مایتعلق به : آن چه بدان وابسته است.

 

کباب غاز درس سیزدهم

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه.( افزایش درجه و حقوق) در اداره با همقطارها( همکاران و هم ردیفان) قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس، اول ترفیع رتبه یافت به عنوان ولیمه ( سور و شیرینی)کباب غاز صحیحی ( درست و حسابی )بدهد، دوستان نوش جان نموده به عمر و عزّتش دعا کنند.

   زد و ( اتفاقاً )ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فوراً مسئله ای میهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به تازگی با هم عروسی کرده بودیم، درمیان گذاشتم. گفت: «تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی ( خوب خودت را نشان بدهی)ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیشتر نداریم یا باید یک دست دیگر خرید و یا باید عدّه ی میهمان بیشتر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.»

گفتم: خودت بهتر می دانی که در این شب عیدی مالیّه ( وضع مالی) از چه قرار است و بودجه ابداً اجازه خرید خرت و پرت تازه را نمی دهد و دوستان من هم از بیست و سه چهار نفر کم تر نمی شوند.»

گفت: «تنها همان رتبه های بالا را وعده بگیر (دعوت کن)و مابقی (بقیه) را نقداً (فعلاً)خط بکش(حذف کن) و بگذار سماق بمکند ( منتظر بمانند).» گفتم: « ای بابا خدا را خوش نمی آید. این بدبخت ها سال آزگار ( یک سال کامل)یک بار برایشان چنین پایی می افتد ( چنین اتفاق می افتد)و شکم ها را مدت است صابون زده اند ( خیلی وقت است که دلشان را خوش کرده اند)که کباب غاز بخورند و ساعت شماری می کنند. چه طور است از منزل یکی از دوست و آشنایان یک دست دیگر ظرف و لوازم عاریه ( قرضی و امانتی) بگیریم.»

با اوقات تلخ گفت: « این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود. مگر نمی دانی شکوم ندارد ( مبارک نیست) و بچه اول می میرد؟»

گفتم:«پس چاره ای نیست جز این که دو روز میهمانی بدهیم. یک روز یک دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته ای دیگر.»

عیالم با این ترتیب ( با این برنامه) موافقت کرد و بنا شد ( قرارشد)روز دوم عید نوروز دسته ی اوّل و روز سوم دسته ی دوم بیایند.

اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هر جهت دیده شده است، علاوه بر غاز معهود ( غازی که قرارش گذاشته شده بود)، آش جو اعلا و کباب برّه ی ممتاز و دو رنگ پلو و چند جور خورش با تمام مخلفات ( تمام چیزهای جنبی مثل ترشی و سالاد و ماست و نوشیدنی)روبه راه شده است ( تهیه شده است). در تختخواب گرم و تازه ای لم داده بودم ( دراز کشیده بودم). درست کیفور شده بودم ( کاملاً سرحال شده بودم)که عیالم وارد شد و گفت: جوان دیلاقی مصطفی نام، آمده می گوید پسر عموی تنی توست و برای عید مبارکی شرفیاب شده است ( برای تبریک گفتن عید خدمت رسیده است).

مصطفی پسر عموی دختردایی مادرم می شد. جوانی به سنّ بیست و پنج یا بیست و شش. لات و لوت ( بی سروپا) و آسمان جل ( بی چیز) و بی دست و پا ( شلخته) و پخمه ( خنگ)و تا بخواهی بدریخت و بدقواره ( زشت و بد ترکیب)، الحمدالله که سالی یک مرتبه بیشتر از زیارت او مسرور و مشعوف ( شاد و خوشحال) نمی شدم.

به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده  و شر این غول بی شاخ و دم ( استعاره از مصطفی)را از سر ما بکن ( از من دور کن).

گفت: «به من دخلی ( ربطی)ندارد. ماشاءالله هفت قرآن به میان  ( از من دور)پسر عموی خودت است. هر گلی هست به سر خودت بزن.»

دیدم چاره ای نیست و خدا را هم خوش نمی آید این بی چاره را که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پا برهنه به امید چند ریال عیدی آمده نا امید کنم. پیش خود گفتم:« چنین روز مبارکی صله ارحام نکنی ( با خویشاوندان دیدارنکنی)کی خواهی کرد.» لهذا ( به همین دلیل) صدایش کردم. سرش را خم کرده وارد شد. دیدم ماشاء الله چشم بد دور آقا واترقیده اند (پسرفت کرده اند/ بدترشده اند). قدش درازتر و تک و پوز( ریخت و ظاهر)ش کریه تر (زشت تر)شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادر مرده ای است که همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود.

از توصیف لباسش بهتر است بگذرم ولی همین قدر می دانم که سر زانوهای شلوارش که از بس شسته بودند به قدر یک وجب خورد رفته بود ( وا رفته بود)چنان باد کرده بود که راستی راستی تصّور کردم دو رأس (عدد)هندوانه از جایی کش رفته و در آنجا مخفی کرده است.

مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شی عجاب (چیزعجیب)بودم که عیالم هراسان وارد شده گفت: « خاک به سرم ، مرد حسابی اگر این غاز را امروز بیاوریم، برای میهمان های فردا از کجا غاز خواهی آورد؟ تو که یک غاز بیشتر نیاورده ای و به همه ی دوستانت هم وعده کباب غاز داده ای!»

دیدم حرف حسابی است و بد غفلتی شده ( بدجوراشتباه شده)؛ گفتم: آیا نمی شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میزآورد؟»

گفت: « مگر می خواهی آبروی خودت را بریزی؟  هرگز دیده نشده که نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن (خوبی)کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر (کامل)روی میز بیاید.»

حقّا که حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. پس از مدتی اندیشه و استشاره ( فکر و مشورت ) چاره ی منحصر به فرد ( تنها راه چاره ) را در این دیدیم که هر طور شده تا زود است ( تا دیر نشده) یک غاز دیگر دست و پا کنیم (تهیه کنیم) . به خود گفتم که این مصطفی گرچه زیاد کودن و بی نهایت چلمن (بی دست و پا)است، ولی پیدا کردن یک دانه غاز در شهر بزرگی مثال تهران کشف آمریکا و شکستن گردن رستم ( کار خیلی مشکل) که نیست. لابد این قدرها از دستش ساخته است. به او خطاب کرده گفتم:« مصطفی جان ، لابد ملتفت ( متوجه) شده ای مطلب از چه قرار است. می خواهم امروز نشان دهی که چند مرده حلاجی  ( چقدر توانایی داری) و از زیر سنگ هم شده یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا کنی.»

مصطفی به عادت معهود ( عادت همیشگی) ابتدا مبلغی ( مقداری) سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده بریده مثل صدای قلیانی که آبش را کم و زیاد کنند، از نی پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می فرمایند: « در این روز عید قید غاز را باید به کلی زد ( دورغاز باید خط کشید ) و از این خیال باید منصرف شد؛ چون که در تمام شهر یک دکان باز نیست.»

با حال استیصال ( ناتوانی) پرسیدم :« پس چه خاکی به سر بریزم!» با همان صدا آب دهن را فرو برده گفت: « والله چه عرض کنم، مختارید ولی خوب بود میهمانی را پس می خواندید ( لغو می کردید) .» گفتم: «خدا عقلت بدهد؛ یک ساعت دیگر میهمان ها وارد می شوند. چه طور پس بخوانم؟» گفت: « خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن کرده؛ از تختخواب پایین نیایید.» گفتم: « همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن کرده ام. چه طور بگویم ناخوشم؟» گفت: « بگویید غاز خریده بودم سگ برد.» گفتم:« تو رفقای مرا نمی شناسی. بچه قنداقی که نیستند که هر چه بگویم آن ها مثل بچه ی آدم باور کنند. خواهند گفت می خواستی غاز دیگر بخری و اصلاً پا پی ( اصرار می کنند ) می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم.» گفت: « بسپارید اصلاً بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته اند.»

دیدیم زیاد پرت و پلا (حرف های بیهوده) می گوید. گفتم: « مصطفی می دانی چیست عیدی تو را حاضر کرده ام. این اسکناس را می گیری و زود می روی که می خواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زن عمو جان سلام برسانی و بگویی ان شاء الله این سال نو به شما مبارک باشد و هزارسال به این سال برسید.»

ولی معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است؛ بدون آن که اصلاً به حرف های من گوش داده باشد دنباله ی افکار خود را گرفته گفت:« اگر ممکن باشد شیوه ای سوار کرد (روشی به کار برد) که امروز میهمان ها دست به غاز نزنند می شود همین غاز را فردا از نو گرم کرده دوباره سر سفره آورد.»

این حرف که در بادی امر( در آغاز کار/ در نگاه اول) زیادی بی پا (بی اساس) و بی معنی به نظر می آمد، کم کم وقتی درست آن را در زوایا(جمع زاویه / گوشه ها) و خفایای ( جاهای خلوت) خاطر و مخیله ( خیال و ذهن) نشخوار کردم ( بررسی کردم) معلوم شد آن قدرها هم نامعقول ( غیرمنطقی) نیست و نباید زیاد سرسری ( ساده) گرفت. هر چه بیشتر در این باب (باره)دقیق شدم ( دقت کردم)، یک نوع امید واری در خود حس نمودم و ستاره ی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم ( در دل ناامیدم) درخشیدن گرفت 0( آغاز به درخشیدن کرد). رفته رفته سردماغ آمدم ( سرحال شدم)و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده گفتم: « اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی (منطقی) می شنوم ولی به نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارتی به خرج بدهی که احدی ( هیچ یک) از میهمانان در صدد (درپی) دست زدن به این غاز برنیایند.»

مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود( متوجه نشده بود) که مقصود من چیست و مهار شتر را به کدام جانب می خواهم بکشم ( می خواهم کارها را چگونه برنامه ریزی کنم)، آثار شادی در وجناتش ( ظاهرش) نمودار گردید. بر تعارف و خوش زبانی افزوده گفتم: « چرا نمی آیی بنشینی؟ نزدیک تر بیا، روی این صندلی مخمل پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چطور است؟ چه کارها می کنی؟ می خواهی برایت شغل خوب و زن مناسبی پیدا کنم؟ چرا گز نمی خوری؟ از این باقلبا(باقلوا) نوش جان کن که سوغات یزد است ...»

مصطفی قد دراز و کج و معوجش ( ناراست و کج و کوله) را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده و جویده ( بریده بریده) از این بروز محبت و دل بستگی غیر مترقبه  (غیرمنتظره )ی هرگز ندیده و نشنیده سپاس گزاری کند ولی مهلتش نداده گفتم: « استغفرالله ، این حرف ها چیست. تو بردار کوچک من هستی. اصلاً امروز هم نمی گذارم از این جا بروی. الا ولله (بی بروبرگرد) که امروز ناهار را باید با ما صرف کنی. همین الان به خانه می سپارم یک دست از لباس های شیک خودم هم بدهد بپوشی و نونوار که شدی (شیک که شدی)، باید سرمیز پهلوی خودم بنشینی. چیزی که هست ملتفت(متوجه) باش وقتی بعد از مقدّمات (مراحل اول) ، آش جو و کباب بّره و برنج و خورش، غاز را روی میز می آورند، می گویی ای بابا دستم به دامانتان ( از شما کمک می خواهم)، دیگر شکم ما جا ندارد. این قدر خورده ایم که نزدیک است بترکیم. کاه (غذا) از خودمان نیست کاهدان (معده) که از خودمان است. ازطرف خود و این آقایان استدعای (تقاضای) عاجزانه دارم بفرمایید همین طور این دوری (بشقاب غاز) را برگردانند به اندرون (آشپزخانه) و اگر خیلی اصرار دارید ممکن است باز یکی از این ایّام همین بهار خدمت رسیده، از نو دلی از عزا درآوریم ( یک شکم سیر بخوریم)ولی خدا شاهد است امروز بیش از این به ما بخورانید همین جا بستری شده وبال(عذاب) جانت می گردیم. مگر آن که مرگ ما را خواسته باشید. آن وقت هم هر چه اصرار و تعارف می کنم تو بیشتر ابا (خودداری) و امتناع می ورزی و به هر شیوه ای هست، میهمانان دیگر را هم با خودت همراه می کنی.»

چندین بار درسش را تکرار کردم تا از بر شد بعد برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع او را به اتاق دیگر فرستادم.

دو ساعت بعد میهمان ها بدون تخلّف(تاخیر)، تمام و کمال(هریازده نفر) دور میز حلقه زده در صرف کردن صیغه ی «بلّعت» ( بلعیدن غذا) اهتمام تامی داشتند که ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر(پلاستیکی) براق خرامان (آرام)چون طاووس مست وارد شد. خیلی تعجب کردم که با این قد دراز چه حقّه ای به کار برده که لباس من این طور قالب بدنش درآمده است. گویی جامه ای بود که درزی (خیاط) ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است.

آقای مصطفی خان با کمال متانت(سنگینی) و دلربایی تعارفات معمولی را برگزار کرده(انجام داده) با وقار و خون سردی هر چه تمام تر بر سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یکی از جوان های فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی کردم و چون دیدم به خوبی از عهده ی وظایف مقرّره ی خود بر می آید قلباً خیلی مسرور شدم و در باب مسئله ی معهود (موضوع قراردادشده)خاطرم داشت کم کم به کلی آسوده شد.

محتاج به تذکار(یادآوری) نیست که ایشان در خوراک هم سر سوزنی قصور را جایز نمی شمردند. حالا دیگر چانه اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرافی و شوخی و بذله (مزاح) و لطیفه نوک جمع را چیده (دهان همه را بسته)و متکلم وحده ( تنها گوینده)و مجلس آرای بلامعارض( آراینده ی بدون رقیب) شده است.

این آدم بی چشم و رو که از امامزاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آن طرف تر نگذاشته بود، از سرگذشت های خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگری از اروپا و آمریکا چیزها حکایت می کرد که چیزی نمانده بود خود من هم بر منکر (انکارکننده)ش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ایشان زبان. عجب در این است که فرورفتن لقمه های پی در پی ابداً جلوی صدایش را نمی گرفت. گویی حنجره اش دو تنبوشه(سوراخ) داشت؛ یکی برا ی بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف های قلمبه(مهم و بزرگ).

به مناسبت صحبت از سیزده عید بنا کرد(شروع کرد) به خواندن قصیده ای که می گفت همین دیروز ساخته است(سروده است). فریاد، فغان و مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان که خیلی ادعای فضل و کمالشان می شد، مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مکّرر خواستند( تقاضای تکرار آن را کردند). یکی از حضّار که کّباده ی شعر و ادب می کشید(ادعایی در شعر و ادب داشت)، چنان محظوظ گردیده بود (چنان لذت برده بود)که جلو رفته جبهه(پیشانی) ی شاعر را بوسیده گفت: « ای والله حقیقتاً استادی» و از تخلص (نام شاعری) او پرسید. مصطفی به رسم تحقیر چین به صورت انداخته(ناراحت شده) گفت: « من تخلّص را از زواید(چیزهای زیادی) و از جمله رسوم و عاداتی می دانم ک باید متروک گردد ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری که خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند( انس داشتند) و کاسه و کوزه یکی ( خیلی خودمانی ) شده بودیم، کلمه ی «استاد» را بر حسب پیشنهاد ایشان اختیار کردم ( برگزیدم ) امّا خوش ندارم زیاد استعمال کنم ( استفاده کنم ).» همه ی حضار ( حاضران)  یک صدا تصدیق کردند ( تایید کردند)  که تخلصی بس ( بسیار )  به جاست ( مناسب است ) و واقعاً سزاوار ( شایسته )  حضرت ایشان ( جناب آقای مصطفی ) است.

در آن اثنا ( در آن میان ) صدای زنگ تلفن از سرسرای ( سالن ) عمارت ( ساختمان ) بلند شد. آقای استاد رو به نوکر نموده فرمودند: « هم قطار احتمال می دهم وزیر داخله باشد و مرا بخواهد. بگویید حالا سرمیز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد» ولی معلوم شد نمره ( شماره ) غلطی ( اشتباهی ) بوده است.

اگر چشمم احیاناً در چشمش می افتاد، با همان زبان بی زبانی نگاه ( با اشاره های چشمانم )، حقّش را کف دستش می گذاشتم ( او را تنبیه می کردم ). ولی شستش خبردار شده بود ( از موضوع آگاه شد) و چشمش مثل مرغ سربریده مدام ( همیشه ) در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می دوید و به کاینات ( حاضران ) اعتنا نداشت.

حالا آش جو کباب بره و پلو چلو و مخلّفات دیگر صرف شده است و موقع مناسب است که کباب غاز را بیاورند. دلم می تپد ( بی قرار است) . خادم ( خدمت گزار) را دیدم که قاب بر روی دست وارد شد و یک رأس ( عدد) غاز فربه (چاق ) و برشته ( سرخ شده) در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.

شش دانگ ( تمام ) حواسم پیش مصطفی بود که نکند بوی غاز چنان مستش کند ( از خود بی خود کند) که دامنش از دست برود ( اراده و اختیارش را از دست بدهد) . ولی خیر، هنوز عقلش به جا و سرش توی حساب است. به محض اینکه ( همین که ) چشمش به غاز افتاد رو به مهمان ها نموده گفت: « آقایان تصدیق بفرمایید ( قبول بفرمایید ) که میزبان  عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند ( این یک رفتارش درست نبوده است ) . آیا حالا وقت آوردن غاز است؟ من که شخصاً تا خرخره ( حلقوم ) خورده ام و اگر سرم را از تنم جدا کنید یک لقمه دیگر هم نمی توانم بخورم ولو ( حتی اگر ) مائده ی آسمانی ( غذای بهشتی ) باشد. ما که خیال نداریم از این جا یک راست به مریض خانه ی دولتی برویم. معده ی انسان که گاو خونی زنده رود ( باتلاقی در اصفهان ) نیست که هر چه تویش بریزی پر نشود.» آن گاه نوکر را صدا زده گفت: « بیا هم قطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی بروبرگرد ( بدون تردید و شک ) یک سر ببری به اندرون ( آشپزخانه ) .»

مهمان ها سخت در محظور( رودربایستی ) گیر کرده و تکلیف خود را نمی دانند. از یک طرف بوی کباب تازه به دماغ شان رسیده است وابداً بی میل نیستند ولو ( گرچه ) به عنوان مقایسه باشد لقمه ای از آن چشیده طعم و مزه غاز را با برّه بسنجند ولی در مقابل تظاهرات ( اظهارات ) شخص شخیصی ( محترم ) چون آقای استاد دودل مانده بودند و گرچه چشم هایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرف های مصطفی و بله و البته گفتن چاره ای نداشتند. دیدم توطئه ( طرح و نقشه ) ما دارد می ماسد ( می گیرد ) . دلم می خواست می توانستم صدآفرین به مصطفی گفته از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم ولی محض ( برای ) حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصّابی به دست گرفته بودم و مدام ( پی در پی ) به غاز حمله آورده و چنان وانمود می کردم که می خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمناً یک ریز تعارف و اصرار بود که به شکم آقای استاد می بستم ( تحویل استاد می دادم ) که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد ( حالش گرفته نشود ) .

خوش بختانه قصّاب زبان غاز را با کلّه اش بریده بود والا ( درغیر این صورت ) چه چیزها که با آن زبان به من بی حیای دورو ( منافق و دو رنگ) نمی گفت. خلاصه آن که از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به جایی کشید که مهمان ها هم با او هم صدا شدند و دسته جمعی خواستار بردن غاز و هوادار( خواهان ) تمامیت و عدم تجاوز به آن گردیدند.

کار داشت به نحو دل خواه انجام می یافت که ناگهان از دهنم در رفت که آخر آقایان حیف است از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پر کرده اند و منحصراً با کره ی فرنگی سرخ شده است؟ هنوز این کلام از دهن خرد شده ی ما بیرون نجسته بود که مصطفی مثل اینکه غفلتاً ( ناگهان)  فنرش در رفته باشد بی اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت: « حالا که می فرمایید با آلوی برغان پر شده و با کره ی فرنگی سرخش کرده اند، روا نیست ( شایسته نیست ) بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه ی مختصر می چشیم.» دیگران که منتظر چنین حرفی بودند فرصت نداده مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند ودریک چشم به هم زدن گوشت و استخوان غاز مادر مرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در کمرکش دوازده حلقوم و کتل و گردنه ی یک دو جین شکم و روده مراحل مضغ ( جویدن )و بلع ( بلعیدن و فروبردن)  و و هضم و تحلیل را پیموده یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود! می گویند انسان حیوانی است گوشت خوار ولی آن مخلوقات عجیب گویا استخوان خور خلق شده بودند. واقعاً مثل این بود که هر کدام یک معده یدکی ( اضافه ) هم همراه آورده باشند. هیچ باورکردنی نبود که سر همین میز آقایان دو ساعت تمام کارد و چنگال به دست با یک خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات در کشمکش و تلاش بوده اند و ته بشقاب ها را هم لیسیده اند، هر دوازده تن تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خودم دیدم که غاز گلگونم لخت لخت ( تکه تکه )و قطعةً بعد اُخری ( قطعه ای بعد از دیگری ) طعمه ی این جماعت کرکس صفت ( یک عده لاشخور ) شده و کان لم یکن شیئاً مذکوراً ( مثل چیزی که دیگر نیست ) در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید.

مرا می گویی از تماشای این منظره ی هولناک آب به دهانم خشک شده و به جز تحویل دادن خنده های زورکی و خوش آمدگویی های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.

در همان بحبوحه بخور بخور که منظره ی فنا و زوال ( نابودی و نیستی ) غاز خدا بیامرز، مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون صفت ( روزگار رنگارنگ ) و شقاوت مردم دون ( سنگ دلی انسان های پست ) و مکر وفریب جهان پتیاره ( مکار ) و وقاحت ( زشتی ) این مصطفای بد قواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد. بیرون جستم و فوراً برگشته گفتم: « آقای مصطفی خان ، وزیر داخله شخصاً پای تلفن است و اصرار دارد دو کلمه با خود شما صحبت دارد.» یارو ( مصطفی ) حساب کار را کرده بدون آنکه سرسوزنی خود را از تک و تا ( جنب و جوش ) بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد.

به مجرد اینکه ( به محض این که ) از در اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای کشیده ( سیلی) ای آب نکشیده ای به قول متجددین ( جدیدی ها ) طنین انداز گردید و پنج انگشت دعاگو به معیّت ( همراه با ) مچ و کف و مایتعلق به ( آن چه که به آن تعلق دارد)  ، بر روی صورت گل انداخته ( سرخ شده ) آقای استادی نقش بست. گفتم: « خانه خراب تا حلقوم بلعیده بودی، باز تا چشمت به غاز افتاد ، دین و ایمانت را باختی و به منی که چون تویی را صندوقچه ی سرّ خود ( همراز خود ) قرار داده بودم، خیانت ورزیدی و ناروزدی ( کلک زدی ) . دِ بگیر که این ناز شستت باشد». و باز کشیده ی دیگری ، نثارش کردم.

با همان صدای بریده و زبان گرفته و ادا اطوارهای معمولی خودش که در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا ( آشکار) نبود، نفس زنان و هق هق کنان ( گریه کنان) گفت: « پسرعموجان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته که وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم، شما فقط صحبت از غاز کردید. کی گفته بودید که توی روغن فرنگی سرخ شده و توی شکمش هم آلوی برغان گذاشته اند؟ تصدیق بفرمایید که اگر تقصیری هست با شماست نه با من.»

به قدری عصبانی شده بودم که چشمم جایی را نمی دید. از این بهانه تراشی هایش داشتم شاخ در می آوردم ( به شدت تعجب می کردم ) . بی اختیار در خانه را باز کرده و این جوان نمک ناشناس ( قدرناشناس و ناسپاس ) را مانند موشی که از خمره ی ( کوزه) روغن بیرون کشیده باشند بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال و تسکین ( آرامش ) غلیان ( خشم و ناآرامی ) درونی در حیاط قدم زده ، آن گاه با صورتی که گویی قشری ( پوسته و ظاهری ) از خنده ی تصنّعی ( مصنوعی ) روی آن کشیده باشند، وارد اتاق مهمان ها شدم.

دیدم چپ و راست مهمان ها دراز کشیده اند. گفتم: « آقا مصطفی خیلی معذرت خواستند که مجبور شدند بدون خداحافظی از آقایان بروند. وزیر داخله اتومبیل شخصی خود را فرستاده بود که فوراً آن جا بروند و دیگر نخواستند مزاحم آقایان بشوند.»

همه ی اهل مجلس تأسف خوردند و از خوش مشربی ( خوش برخوردی ) و خوش محضری ( خوش رویی ) و فضل و کمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود نمره ی تلفن و نشان منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان با کمال بی چشم و رویی بدون آن که خم به ابرو بیاورم، همه را به غلط دادم.

فردای آن روز به خاطرم آمد که دیروز یک دست از بهترین لباس های نودوز خود را با کلیّه ی متفرّعات ( چیزهای جنبی ) به انضمام ( همراه با ) مایحتوی یعنی آقای استادی مصطفی خان به دست چلاق شده ی خودم از خانه بیرون انداخته ام ولی چون تیری از شست رفته باز نمی گردد، یک بار دیگر به کلام بلند پایه ی ( سخن ارزشمند ) « ازماست که بر ماست» ایمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم ( توبه کردم ) که تا من باشم که دیگر پیرامون ترفیع رتبه ( افزایش حقوق ) نگردم.