3/2/1- بله ،یادم آمد ،داشتم خاطره ی آن شبی را می گفتم که ( مثلِ دیگر شبها ) تندی و شدتِ سرمای ِ زمستان ( ِ ظلم و ستم ) بیداد می کرد .    

      4- چه سرمایِ سختی بود.         

            5- کوران و سوز و سرمای وحشتناکی بود.    

6- اما ،خوش بختانه ،بالاخره سرپناهی یافتم .

7- اگر چه بیرون از آنجا (قهوه خانه ) سردو تاریک بود به سردی وتیرگیِ ترس حاکم بر اجتماع . 
8- ولی قهوه خانه گرم و روشن و امید دهنده بود به گرماو روشنی شرمِ حاکم بر
مردم آنجا .       

9- هم نوعان، خون گرم وصمیمی بودند .    

10 – قهوه خانه گرم و آگاهی دهنده بود و مرد نقّال ،سخنانی مؤثّر و گیرا داشت . 

      11- به راستی کانونی گرم وصمیمی بود. 

15...12- مرد نقّال  -  آنکه صداو سخنی گرم و مؤثر داشت /و سکوتی طنین
انداز و مؤثر  / و سخنانش همچون داستانهای
آشنایی که از شاهنامه می گفت گرم و گیرا بود – راه می رفت و سخن می گفت . 

              16 - چوب دستی همچون عصای گره دارِ درویشان در دستش؛  

    17- با شور و شوق داستان را نقل می کرد .        
19- 18 – صحنه ی میدانِ کوچک قهوه خانه را گاه تند و گاه آرام طی می کرد.

    21-20 –همنوعان    ، همه خاموش بودند و  مانند صدفی بر گردِ مروارید، دورِ نقّال، حلقه زده بودند.         

22-  و با همه ی وجود گوش فرا میدادند.         

       23- (نقّال می گفت : ) حکایت هفت
خوان را فردوسی از زبان " آزاد سرو " از اهالی مرو بیان کرده

                                   25-24- یا به قولی از زبان ِ "  ماخ سالار "

،آن مردِ گرامی ، آن هراتیِ خوب و پاکدین روایت کرده ؛  

(ماخ سالار: از اهالی هرات و یکی از چهار تَن دانای زرتشتی بود که با کمکِ یکدیگر شاهنامه ی منثور

را با استفاده از داستان های قدیم ایران، گرد آوری کردند.شاهنامه ای که ماخ سالار و دیگران جمع آوری

کردند به شاهنامه ی ابو منصوری، معروف است و به دستور امیر محمّد بن عبدالرّزاق،فرمانروای طوس

نوشته شد.بعدها این  شاهنامه ی ابو منصوری یکی از منابع فردوسی برای نگارش شاهنامه شد. 

فردوسی از ماخ در ابتدای داستانِ پادشاهیِ هرمز سوّم نام می برد.)

(آزاد سرو:او از نزدیکانِ سهل بن احمد و معاصر فردوسی بود .نَسَبش را به سام نریمان می رسانید و

 خود را از نوادگانِ رستم می دانست. او نیز از کسانی است که در نگارش شاهنامه ی منثور دست

داشته و فردوسی در آغازِ داستانِ کشته شدنِ رستم از وی یاد می کند.)

                28...26 – اما خوانِ هشتم را من روایت می کنم ، که نامم "ماث "  (مهدیِ اخوانِ ثالث ) است. 

       30– 29 -  و نقّال، همچنان ، می آمد و می رفت و می گفت و می گفت :                   

   31- خوانِ هشتم
که نقل می کنم داستانِ غم و درد است .      

 32- شعر( تنها با ظاهری زیبا)  و کلامی به هم بافته شده نیست . 

33- این داستان،معیارِ سنجش ِ دوستی و دشمنی ِ مردان و ناجوان مردان است .

34- شعری بی ارزش که تنها ظاهری خوب داشته ولی بی محتوا باشد، نیست .

35- سخنی بی ارزش با ظاهری خوب – که پوچ و بی محتوآ باشد ، نیست. 

36 - بیان کننده ی بدبختی های ِ اجتماع است . 

       37- و هنوز اثرِ خونِ پهلوانانی که
مظلومانه کشته شده اند را در خود دارد .

38- خوانِ هشتم ،داستانِ مرگ مظلومانه و ناجوانمردانه ی ِ پهلوانانی
همچون تختی را در خود پنهان نموده است .

39- نقّال اندکی ایستاد و خاموش ماند.     

 40 – سپس، هم صدا با فریادِ خشم ( باصدایی خشمگین )             

41-43 با صدایی لرزان و لحنی حماسی و رجز گونه و درد آلود ، اینگونه خواند : آه،                     

44- اکنون دیگر آن تکیه گاه و امیدِ مردم ِسرزمینِ ایران

45- آن شیر مرد ِ شجاعِ میدانِ جنگ های هراس انگیز ،           

46- پسرِ زال و
پهلوانِ جهان   

47- آن صاحب و سوارِ رخشِ بی همتا ،            

49- 48  - آن که هرگز -  همانندِ کلیدی که گنجی از مروارید را می گشاید - 
لبخند از لبهای او دور نمی شد .           

51- 50- چه در روز صلح که با مهر (خورشید / محبت ) عهد و پیمان بسته
بود و چه در روز جنگ که برای کینه و انتقام از دشمن سوگند خورده بود .

52- آری اکنون آن شیرمردِ شجاعِ سرزمینِ ایران          

     53- آن نیرومندِ پهلوانِ
سیستانی

 54- آنکه در استواری بلندترین کوه بود و در دلاوری برترینِ مردان            

  55-  رستم پسرِ دستا ن  (زال )               

56- در عمقِ چاهِ پهناورِ عمیق ِتاریک قرار داشت.   

     57- که هر طرف بر کف و دیوارهایِ آن نیزه  وخنجر قرار داده شده بود.       

    58- چاهِ حیله و نیرنگِ
ناجوانمردان             

       59- چاهِ  انسانهای پست و بی درد

61-60- چاهی که بی شرمی آن (بدلیل آنکه رستم را در خود جای می دهد )
(یا بی شرمی ِ حفر کننده ی چاه ) مانند عمق و پهنای ِ آن غیر قابل باور وغم انگیز
و شگفت انگیز بود .

                       
62- آری ،اکنون آن پهلوانِ تنومند با رخش ِ غیرتمند ،

63- در عمقِ این چاه که زهرِ شمشیرو نیزه مانند آب درآن جاری بود ،گم
شده بود. .....

64...67-  رستم، پهلوانِ هفت خوان،اکنون ، چون طعمه ای برای دام و دهانِ خوانِ هشتم شده بود و 

می اندیشید که نباید چیزی بگوید.
68- بس که این مکرو فریب بی شرمانه و پست است .       

69- چشم خود را باید ببندد تا حقیقت رانبیند.         

   71-70- بعد مدتی که چشمِ خود را گشود ؛رخش خود را دید.         

73-72- بس که خون از تنِ رخش رفته بود و بس که زهرِ نشسته در زخم هایِ او اثر گذار  بود؛                                          

74- گویی رخش، رمق و هوشیاریش از بین رفته بود و داشت به خواب ابدی می رفت. 

77...75- رستم /     از تنِ  خود که -  بسیار بدتر از رخش بود – بی خبر بود و اعتنایی به خود نداشت.

78- رخش را می دید و زیر نظر داشت.    

   80- 79- رخش آن یکتای گرامی و آن یکتای بی  همتا / رخش باآن رنگِ درخشان ؛

81- با هزاران خاطراتِ خوب و روشنی که از او داشت....   

          83-82-  رستم در دل گفت:آه ، طفلک رخش   

85-84- شاید این نخستین بار بود که لبخند از لب رستم دور شده بود و
نمی خندید . 

       88...86- ... ناگهان بر لبِ آن چاه ، سایه ای را دید.

90-89- آن سایه ،شغاد ،آن نابرادر (برادر ناتنی / ناجوانمرد ) بود  ...
.        91- که صدای شوم و ناجوانمردانه اش در چاهِ گوش ِ رستم می پیچیدو تکرار می شد.         

95...92- .دوباره،چشمش به رخش افتاد امّا... دید که رخشِ زیبا و غیرتمندش ، آن اسبِ بی همتا

96-   با هزاران خاطره ی ِ خوبی که از او داشت به خوابِ ابدی رفته است . 
98- 97- آن چنان که به راستی گویی ،آن هزاران خاطره ی ِ خوبی که با رخش
داشت ،همه خواب و رؤیا بوده است و حقیقت نداشته .                 

102...99- پس از آن تا مدّتی طولانی،یال و روی اسبش را هی نوازش می کرد و می بویید و صورتش را بر یال و چشمِ اسبش ، می کشید.   
103- نقّال، صدایی همراه با ناله و شیون داشت  ،    

104-  ونگاهی نافذ و اثر گذار و حاکی از نفرت و خشم (حکایت را اینگونه ادامه داد ) ، 

106-105- رستم آرام نشست ،  یال ِ رخش در دستش بود و آخرین افکار را در ذهن مرور می کرد : 

108-107- این واقعه، جنگ بود یا شکار ، میهمانی بود یا مکرو حیله؟   

  112- 109-  داستان اینگونه به ما نشان میدهد که اگر رستم
می خواست ،می توانست ،شغادِ نابرادر را با کمان و تیر به درختی که در زیر آن قرار
داشت بدوزد (اورا مورد هدف قرار دهد )  -  همچنان که اورا مورد هدف قرارداد و با تیر به درخت دوخت             

114- 113-  درختی که برآن تکیه داده بود واز آنجا رستم را درونِ چاه می نگریست

116- 115- قصّه به ما نشان می دهد که ، این  کار برای رستم بسیار آسان و ساده بود (این کارِ
سخت (کشتن نابرادری ) برای رستم بسیار ساده بود ) .            

118 - 1177 -  هم چنان که  رستم اگر می خواست می توانست ، آن کَمَندِ بلند خود را  بگشاید

120 - 119 - وبه طرف بالا پرتاب کند وبه درختی یا گیره ای یاسنگی متّصل و درگیر کند و خود را بالا بکشد .

121- و اگر حقیقت را بپرسی ،من حقیقت را می گویم . 

         122- قصّه ،بدونِ شک واقعیت را بیان می کند .

124- 123- رستم اگر می خواست می توانست خود را بالا بکشد و نجات دهد
.امّا...   .

****************************************************************** *********

  *** هفت خوانی که رستم برای نجاتِ کاووس شاه با پیروزی پشتِ سر گذاشت :

1- کشتنِ  شیرِ درنده    

  2-غلبه بر تشنگی 

      3- کشتنِ اژدها         

      4-کشتنِ  زنِ جادوگر      5

- دیوی به نام اولاد و لشکرش را شکست داد   

6- جنگ با ارژنگ دیو  و پیروزی بر وی 

   7-نبرد با  دیو سپید و نجات شاهِ ایران