نوشته ذهنی تضاد مفاهیم یا ناسازی معنایی

انشا تضاد مفاهیم یا ناسازی معنایی از مباحث انشای ذهنی در کتاب نگارش دهم است. در مطلبی که پیش رو دارید، انشاهایی با این روش نوشته شده اند.

 برای نوشتن انشای تضاد مفاهیم، نخست باید به مفاهیم ناساز و متضاد با موضوع انشا بیاندیشیم و روش بارش مفاهیم را برای نوشتن کلمات به کار ببندیم. پس از آن بین هر کدام از مفاهیم شبکه‌ای از روابط ایجاد کنیم تا کلمات با معنای متفاوت به ذهن بیاید. در مرحله آخر با رعایت انسجام انشای خود را می‌نویسیم. در ادامه برای شما دو انشای ذهنی تضاد مفاهیم نوشته‌ایم و در ابتدای هرکدام نقشه مفاهیم متضاد و واژگان مرتبط را برای آگاهی شما از نوع نگارش انشا آورده‌ایم.

 

انشا تضاد مفاهیم گل و خار

نمودار تضاد مفاهیم گل و خار


نمونه انشاهای مقایسه ای (انشا به روش سنجش و مقایسه)


انواع متفاوتی از مفاهیم متضاد در ذهنم وجود داشت اما به یکی از مهم‌ترین‌های آن دقت نکرده بودم تا اینکه روزی به گلستان رفتم و ناسازی گل و خار را در کنار هم دیدم.

روزی که به گلستان رفتم. گلی زیبا دیدم که در میان همه گل‌ها دلبری می‌کند. گل را چیدم و آن را در دست گرفتم. بو کشیدم و از بوی خوش و دلاویز آن مست شدم.

راستی هم چقدر می‌توان این گل را دوست داشت، به دست گرفت و مظهر لطافت دانست. شاداب بودن آن به شادابی رخساره معشوقکانی می‌ماند که شاعران برای آنها شعرهای زیبا سروده‌اند و بوی آن به بهترین عطرهای دنیا می‌ماند که در گران‌ترین مغازه‌ها به فروش می‌روند. زیبارویان آراستگی و جمال را از زیبایی و شکفتگی گل می‌آموزند.

باز هم در گلستان به گردش ادامه دادم. گلی که قبلاً چیده‌ بودم را در دست داشتم که گلی دیگر توجه‌ام را جلب کرد. دست بردم تا آن را بچینم که ناگهان یک خار درشت در دستم فرورفت و آن را زخمی نمود. از این همه خباثت و خشونت خار عصبانی شدم. این خار که هیچ بو و خاصیتی ندارد و زشت و ناهنجار است و مرا زخمی کرد؛ نباید وجود داشته باشد.

باغبان به سراغم آمد. خندید و گفت:«اگرچه خار به نظر خشن و قوی می‌آید اما وجودش برای گل لازم است. از آسیب دیدن گل جلوگیری می‌کند. به حفظ گل و دور کردن خطر از گلی که به جز لطافت چیزی ندارد، کمک می‌کند. تو فکر کن که نگهبان گل است. هر نوع لطافتی نیاز به مراقبت دارد.»

از گلستان بیرون آمدم در حالی که فهمیده بودم گل و خار هر دو باید در کنار هم باشند تا طبیعت زیبا بتواند با شکوه هرچه تمام‌تر بدرخشد.

 

انشا تضاد مفاهیم با موضوع خشکی و دریا


نمودار  تضاد مفاهیم خشکی و دریا


انشا به روش جانشین سازی (جدید)


خشکی و دریا مفاهیمی هستند که از لحاظ معنا ناسازگار و متضاد هستند. با هم به دریا و سپس خشکی برویم تا این تضاد را درک کنیم.

اینجا دریای بی‌کران است که موج بر سر موج می‌کوبد تا خود را به ساحل برساند و آرام بگیرد. آرام گرفتنی که با عدم و نیستی همراه است. این موج‌هایی که می‌غلطند و متناقض و متضاد دوست یا دشمن هستند. دوست کسانی که بر امواج سوار شده و تفریح و نشاط می‌پردازند. دشمن کسانی که در ورطه امواج سهمگین گرفتار شده و با غرق شدن، جان خود را از دست می‌دهند.

به خشکی که بروی، از موج آسوده هستی و بر خاک قدم می‌گذاری. اگر دریا همه آب است و آب اما خشکی متنوع است. از طرفی به جنگل می‌رسیم و از سوی دیگر به بیابان. اگر به مناطق حاصلخیز برویم خاک مهربان و بخشنده، غذای ما را از طریق زمین کشاورزی در اختیارمان قرار می‌دهد. اگر به بیابان برویم زیبایی آن به ما آرامش بدهد.

باز به دریا برگردیم، از امواج بگذریم و به قعر برسیم. آنجایی که موجودات زنده‌ای هستند و در زیستگاه خود به سر می‌برند. ماهی‌هایی که در همه دریاها وجود دارند. نهنگ‌ها و هشت‌پاهایی که در برخی دریاها زندگی می‌کنند؛ جهان زیر آب را تشکیل می‌دهند. تنوع موجودات خشکی بسیار زیادتر است. از پستانداران، خزندگان، دوزیستان و حتی موجوداتی مثل لاک‌پشت که در هر دو این محیط‌ها زندگی می‌کنند.

فقط موجودات نیستند که می‌توانند در خشکی و دریا در حال رفت و آمد باشند. انسان‌ها که همه‌جا را به تسخیر خود درمی‌آورند برای مسافرت و تجارت از کشی استفاده کرده و به دریا می‌روند. همان‌ها که در خشکی هم وسیله سفری و باربری مانند قطار را اختراع کرده‌اند.

خشکی و دریا با همه تفاوت‌ها و تضادهایشان مانند دو برادر هستند که وجودشان برای ادامه حیات انسان‌ها ضروری است

کبوتر طوق دار( درس سیزدهم)

نکات ، مفاهیم، گنجینه لغات و...

موضوع اصلي درس:  آشنايي با قسمتي از کليله و دمنه که مفهوم همکاري و دوستي را بيان مي کند.و آداب، فرهنگ وتجربیات را به نسل آینده، منتقل می کند.

زاویه ی دید داستان:دانای کل(سوم شخص مفرد)

تاريخ ادبيات:

   ٭ کليله و دمنه: يکي از آثار ارزشمند نثر فارسي کليله و دمنه ی ابوالمعالي نصر الله منشي است اين اثر مشتمل بر حکمت و معارف بشري است که بر زبان تمثيل و در قالب داستان بيان مي شود. داستان ها از زبان حيوانات به ويژه دو شغال به نام هاي «کليله» و «دمنه» نقل مي گردد. اصل کتاب کليله و دمنه هندي بوده است.

   پس از اسلام، ابن مقفّع، ترجمه ي پهلوي اين اثر را به عربي و نصر الله منشي متن عربي آن را در قرنِ ششم، به فارسي برگرداند و بر آن نکته هاي فراوان افزوده است. کليله و دمنه کتابي تعليمي و در بردارنده ي آيات، روايات، اشعار فارسي و عربي و نکته هاي اخلاقي و اجتماعي بسيار است.

اصلِ کتاب، به زبان هندی بوده که در حدودِ صد تا پانصدِ پیش از میلاد نوشته شده است.

 ...................................................................................................................................

البته در این داستان ،راوی خودِ نصرالله منشی است که در درس، راوی دوّمی هم وجود دارد که همان،زاغ است.

..................................................................................................................................

ادامه نوشته

قلمرو زبانی ، فکری و ادبی  درس خسرو

قلمرو زبانی

۱- برای هر یک از واژه های زیر یک «معادل معنایی» و یک«هم آوا» بنویسید.

 قضا: سرنوشت / هم آواغذا : خوراکی

 مغلوب: شکست خورده / هم آوامقلوب : دگرگون شده

۲- از متن درس، هفت واژه مهمّ املایی بیابید و بنویسید.

احسنت – تقریر – مصطفی – اصطلاح – تقلید – نصابُ الصّبیان – عبرت – معیّن – بیضی – ملتفت – متداول – محاوره – مغلوب – تسلیم – مخذول – استرحام – طاقت – عبرت – هلیمی – وقار – طمانینه – تصدیق – قربان – عِتاب – طَرَب – طبع – مالوف – حَلَب – بُتّه – حیرت – ضمایم و تعلیقات – قوّت – رهاورد – نصیب – حجب – فیّاض – عُهده – اوان – مطرب – اطاعت – شگرف – عنودان – خزید – فی الجمله – معاصی – مسکر – فروغ – استماع – لمن تقول – ذوق – تراوید – مندرس – قریحه

۳- از متن درس برای هر یک از انواع جمله، نمونه های مناسب بیابید.

 ساده: قهرمان کشور شد و بازو بند طلا گرفت .

مرکّب: «کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید / قضا همی برَدش تا به سوی دانه و دام»

قلمرو ادبی

۱- مفهوم هر یک از کنایه های زیر را بنویسید.

باب دندان بودن: مطابق میل بودن

سپر انداختن: شکست خوردن

مرد میدان بودن: توان انجام کاری را داشتن

لنگ بودن کُمیت: ناتوان بودن

۲- یکـی از شـیوه های طنزنویسـی، نقیضه پـردازی  یـا تقلید از آثـار ادبی اسـت؛ نمونه هایی از کاربـرد ایـن شـیوه را در متن بیابید.

نقیضه پردازی یا تقلید از آثار ادبی مانند:

الف) مدعی خواست که آید به تماشاگه راز / دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد (حافظ)

ب) مدعی خواست که آید به تماشاگه راز / خانمش زنگ زد و گفت شلوغ است نرو (نقیضه)

الف) درویش را نباشد، برگ سرای سلطان / ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد. (حافظ)

ب) درویش را نباشد، برگ سرای سلطان / زیرا که او اصولا، کوبیده دوست دارد (نقیضه)

در متن درس:

«دی که از دبستان به سرای می‌شدم، در کُنجِ خلوتی از برزن، دو خروس را دیدم …

«یکی از خروسان، ضربتی سخت بر دیدۀ حریف نواخت به صَدمتی که …

من گوش استماع ندارم، لِمَن تَقول

۳- آوردن بخشـی از آیـه، حدیث، مصراع یا بیتی از شـاعری دیگـر را در میان کلام«تضمین» می گوینـد. نمونـه هایی از آرایۀ تضمین را در متن درس بیابید.

کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید /  قضا همی بردش تا به سوی دانه و دام

«که پولاد کوبند آهنگران»

قلمرو فکری

۱- درباره ارتباط مفهومی سرودۀ زیر با متن درس توضیح دهید.

با بدان کم نشین که صبحت بد / گر چه پاکی تو را پلید کند  (تضاد)  

بازگردانی: با انسان های بد همنشین نشو، زیرا همنشینی با انسان های بد اگر چه تو پاک هستی، تو را نیز آلوده می کنند‌.

آفتابی بدین بزرگی را / لکه ای ابر ناپدید کند (تضاد)  سنایی

بازگردانی: آفتاب بسیار بزرگ است؛ اما یک لکه ابر کوچک می‌تواند آن را ناپدید کند.  

 در درس خسرو موضوع درباره دانش آموزی است که همنشینی با بدان را می‌گزیند و تباه می‌شود،  این ابیات هم به این موضوع اشاره دارد.                        

۲- به سروده های زیر از سعدی توجّه کنید. هریک با کدام قسمت از متن درس، ارتباط معنایی دارند؟

 هرآن که گردش گیتی به کین او برخاست / به غیر مصلحتش رهبری کند ایّام

بازگردانی: هر کس که گردش جهان و سرنوشت با او دشمن شد روزگار او را به سمتی می کشاند که مصلحتش نیست.

ارتباط دارد با سه خط آخر صفحه ۱۲۶ تا خط ۴ صفحه ۱۲۷

 چه وجود نقش دیوار و چه آدمی که با او/ سخنی ز عشق گویند و در او اثر نباشد

بازگردانی: نقاشی که دیوار و انسانی که عشق در او اثر نکند با یکدیگر فرقی ندارند و هر دو مُرده و شما می آیند.

ارتباط دارد با خط ۹ تا ۱۲ صفحه ۱۲۷

۳- اگر شما به جای نویسنده بودید، این داستان را چگونه به پایان می رساندید؟

به نظر من داستان خوب و احساسی تمام شد و جای تغییری در آن نمی گذارد.

خسرو( درس سیزدهم نگارش و فارسی دهم)

از سال چهارم تا ششم ابتدایی با خسرو هم کلاس بودم. در تمام این مدّتِ سه سال نشد که یک روز کاغذ و مدادی به کلاس بیاورد یا تکلیفی انجام دهد. با این حال، بیشتر نمره هایش بیست بود. وقتی معلمّ برای خواندنِ انشا، خسرو را پای تخته صدا می‌کرد، دفترچۀ من یا مصطفی را که در دو طرف او روی نیمکت نشسته بودیم، برمی داشت و صفحۀ سفیدی را باز می‌کرد و ارتجالاً انشایی می‌ساخت و با صدای گرم و رسا به اصطلاح امروزی ها «اجرا می‌کرد» و یک نمرۀ بیست با مبلغی آفرین و احسَنت تحویل می‌گرفت و مثل شاخ شمشاد می‌آمد و سرِ جایِ خودش می‌نشست!

قلمرو زبانی: ارتجالاً: بی درنگ، بدون اندیشه سخن گفتن یا شعر سرودن / رسا: صفت مشتق (بن مضارع + ا)، بلند / شاخ: شاخه / شمشاد: درختی است دارای برگ های کوچک گرد که همیشه سبزاست چوب آن ستبر و محکم است و برای ساختن اشیـا چـوبــی است. بـه عـنـوان زینت هم در باغ ها و باغچه ها کشت می‌شود. / مبلغ: مقدار / احسنت: آفرین (احسن: بهتر)

قلمرو ادبی: مثل شاخ شمشاد می‌آمد: تشبیه

◙ و امّا سبک «نگارش» که نمی‌توان گفت؛ زیرا خسرو هرگز چیزی نمی‌نوشت؛ باید بگویم سبکِ «تقریر» او در انشا تقلیدی بود کودکانه از گلستانِ سعدی. در آن زمان ما گلستان سعدی را از برَ می‌کردیم و منتخبی از اشعارِ شاعرانِ مشهور و متون ادبی و نصِابُ الصّبیان را از کلاس چهارم ابتدایی به ما درس می‌دادند. خسرو تمام درسها را سرِ کلاس یاد می‌گرفت و حفظ می‌کرد و دیگر احتیاجی به مرور نداشت.

قلمرو زبانی: سبک: روش / نگارش: نوشتن / تقریر: بیان، بیان کردن / ازبر کردن: حفظ کردن / منتخب: برگزیده / اشعار: شاعران / متون: متن ها / نصاب الصبیان: منظومه ای از ابونصر فراهی، که در آن، لغات متداول عربی را با معادل فارسی آنها در بحرهای مختلف بــه نـظم آورده است. ایـن کتاب جزء کتـاب های درسی مکتب خانه های قدیم بوده است.

قلمرو ادبی:

یک روز میرزا مسیح خان، معلمِّ انشا، که موضوعِ «عبرت» را برای ما معیّن کرده بود، خسرو را صدا کرد که انشایش را بخواند. خسرو هم مطابق معمول، دفتر انشای مرا برداشت و صفحۀ سفیدی از آن را باز کرد و با همان آهنگ گیرا و حرکات سر و دست و اشارتهای چشم و ابرو شروع به خواندن کرد. میرزا مسیح خان سخت نزدیک بین بود و حتّی با عینک دوربیضی و دسته مفتولی و شیشه های کلفت زنگاری، درست و حسابی نمی‌دید و ملتفت نمی‌شد که خسرو از روی کاغذ سفید، انشایِ خود را می‌خواند.

ادامه نوشته

معنی روان خوان هشتم (فارسی دوازدهم)

آری، یادم آمد، داشتم این را می­گفتم: آن شب هم، سرمای زمستان، بسیار شدید بود. عجب سرمای شدیدی! باد با بارش برف و سرمای وحشتناک همراه بود.

اما خوشبختانه سرانجام، سرپناهی پیدا کردم. هرچند بیرون، فضایی تاریک و سرد مثل ترس داشت، اما درون قهوه­خانه مانند شرم، گرم و روشن بود.

همه صمیمی بودند. فضای قهوه­خانه گرم و روشن بود و مرد قصه­گو (نقّال)، پیام گرم و گیرایی داشت. به­راستی که جمع دوستانه­ای بود.

مرد قصه­گو که صدایش جذاب و دل­نشین، و سکوتش گیرا و مؤثر، و سخنش مثل داستان آشنایش تأثیرگذار بود، راه می­رفت و سخن می­گفت.

(مرد قصه­گو) در حالی که چوب­دستی، عصامانند در دست داشت، با شور و هیجان بسیار، مشغول سخن گفتن بود. او میدان کوچک قهوه­خانه را گاهی تند و گاهی آرام طی می­کرد. همه ساکت بودند و مانند صدفی که به دور مروارید است، اطراف او را احاطه کرده بودند و با تمام توجه به سخنانش گوش می­دادند.

(نقال می­گفت) هفت خوان را، آزادسرو اهل شهر مرو، یا به قولی دیگر، «ماخ سالار» آن مرد گرامی، آن هراتی خوب و باایمان، روایت کرد؛ اما خوان هشتم را اکنون من روایت می­کنم، من که نامم «ماث» (مهدی اخوان ثالث) است.

(مرد نقال) هم­چنان می­رفت و می­آمد و سخن می­گفت و هم­چنان قدم می­زد (و می­گفت): این داستان، بیان­کنندة غم و اندوه است، تنها شعر نیست، بلکه معیاری برای شناختن دوستی و دشمنیِ جوانمرد و ناجوانمرد است. شعری نیست که فقط ظاهراً زیبا، ولی پوچ و بی­محتوا باشد، آن­چه محتوایی ندارد مانند هر چیز پوچی، عالی محسوب نمی­شود.

این شعر، نشان­دهندة بدبختی­ها و بیچارگی­هاست، و مرگ مظلومانة کسانی چون سهراب و سیاوش و تختی را بیان می­کند. (مفهوم: اجتماعی بودن شعر و اعتراض به ظلم)

مرد قصه­گو اندکی ایستاد و ساکت شد، سپس با صدایی ارزان از خشم، و آهنگی رَجَزگونه و دردناک، این­گونه خواند:

آه، اکنون دیگر آن تکیه­گاه و امید مردم ایران، مرد شجاع میدان­های ترسناک نبرد، فرزند زالِ زر، پهلوان جهان، آن صاحب و سوار رخشِ بی­همتا، آن کسی که هرگز خنده از لبش دور نمی­شد، چه در روز صلح که پیمان دوستی بسته بود و چه در روز جنگ که برای گرفتن انتقام سوگند خورده بود. (مفهوم: داشتن روحیة قوی و امید در همة شرایط)

آری، اکنون رستم، این شیر ایران، پهلوان نیرومند سیستانی، استوارترین و جوانمردترین انسان، فرزند زال، در تهِ تاریک و عمیقِ چاه پهناوری که در هر طرف آن، بر کف و دیواره­هایش نیزه و خنجر کاشته بودند، افتاده بود؛ چاهی که حیلة ناجوانمردان، افراد پست و خودخواه آن را کنده بود، چاهی که بی­شرمی لازم برای کندنش، به اندازة عمق و پهنایش، باورنکردنی، دردناک و تعجب­برانگیز بود.

آری، اکنون رستم با رخش غیرتمند، در انتهای این چاهی که به جای آب، زهرِ شمشیر و نیزة زهرآلود داشت، افتاده بود. پهلوان هفت­خوان، اکنون در دام خوان هشتم گرفتار بود. و با خود می­اندیشید که دیگر نباید حرفی بزند؛ از بس که این نیرنگ و فریب، بی­شرمانه و پست است؛ او باید چشم خود را ببندد تا دیگر، چیزی نبیند.

بعد از مدتی که چشم خود را باز کرد، رخش خود را دید که آن­قدر خون از بدنش رفته بود و آن­قدر زهر در بدنش تأثیر گذاشته بود که انگار هوشیاری و توان از تنش رفته بود و داشت می­مرد.

رستم از تن خود که بدتر از رخش، زخمی شده بود، خبر نداشت و توجهی به خود نمی­کرد و به رخش نگاه می­کرد و او را زیر نظر داشت. رخش، آن اسب بی­مانند و گرامی، آن یگانة بی­همتا، رخش زیبا که هزاران خاطرة خوب و زنده را با او به یاد داشت.

رستم با خود گفت: «رخش! بیچاره رخش! آه! » شاید این اولین بار بود که لبخند از لب­های رستم دور شده بود.

ناگهان رستم، بر لب چاه، سایه­ای را دید. او شَغاد، آن برادر ناتنی و ناجوانمرد بود که به درون چاه نگاه می­کرد و می­خندید و صدای نحس و نامردانه­اش در گوش رستم می­پیچید.

رستم بار دیگر به رخش نگاه کرد، اما افسوس! دید که رخش زیبا، غیرتمند و بی­همتا با آن همه خاطرات خوبی که از او به یاد داشت، مرده است؛ آن­چنان که انگار واقعاً آن خاطرات خوب را در خواب می­دیده است.

سپس رستم مدت زیادی، یال و صورت رخش را نوازش کرد، بویید، بوسید و صورتش را به یال و چشم او مالید ...

صدای مرد نقال، به­شدت اندوهگین بود و نگاهش مثل خنجر تیز و نافذ بود. او ادامه داد: «و رستم آرام نشست، در حالی که یال رخش در دستش بود، بار دیگر مشغول این اندیشه­ها شد که آیا این، جنگ بود یا شکار؟ میزبانی بود یا فریب و نیرنگ؟

داستان می­گوید که یقیناً رستم اگر می­خواست، می­توانست با تیر و کمانی که داشت شَغاد نامرد را به درختی که به زیرش ایستاده و به آن تکیه داده بود و درون چاه را نگاه می­کرد، بدوزد و او را بکشد- همچنان که این کار را کرد.

داستان می­گوید این کار برایش بسیار ساده بود؛ همان­گونه که اگر می­خواست می­توانست که آن کمند بسیار بلندش را باز کند و بر درختی، گیره­ای یا سنگی بیندازد و بالا بیاید. (مفهوم: ترجیح مرگ بر زندگی با نامردان)

اگر راستش را بخواهی، من راستش را به تو می­گویم، آری داستان درست می­گوید، رستم اگر می­خواست می­توانست (خودش را نجات دهد) اما .....  (مفهوم: ترجیح مرگ بر زندگی با نامردان)

درسِ یازدهم ( خوان هشتم)

 

3/2/1- بله ،یادم آمد ،داشتم خاطره ی آن شبی را می گفتم که ( مثلِ دیگر شبها ) تندی و شدتِ سرمای ِ زمستان ( ِ ظلم و ستم ) بیداد می کرد .    

      4- چه سرمایِ سختی بود.         

            5- کوران و سوز و سرمای وحشتناکی بود.    

6- اما ،خوش بختانه ،بالاخره سرپناهی یافتم .

7- اگر چه بیرون از آنجا (قهوه خانه ) سردو تاریک بود به سردی وتیرگیِ ترس حاکم بر اجتماع . 
8- ولی قهوه خانه گرم و روشن و امید دهنده بود به گرماو روشنی شرمِ حاکم بر
مردم آنجا .       

9- هم نوعان، خون گرم وصمیمی بودند .    

10 – قهوه خانه گرم و آگاهی دهنده بود و مرد نقّال ،سخنانی مؤثّر و گیرا داشت . 

      11- به راستی کانونی گرم وصمیمی بود. 

15...12- مرد نقّال  -  آنکه صداو سخنی گرم و مؤثر داشت /و سکوتی طنین
انداز و مؤثر  / و سخنانش همچون داستانهای
آشنایی که از شاهنامه می گفت گرم و گیرا بود – راه می رفت و سخن می گفت . 

              16 - چوب دستی همچون عصای گره دارِ درویشان در دستش؛  

    17- با شور و شوق داستان را نقل می کرد .        
19- 18 – صحنه ی میدانِ کوچک قهوه خانه را گاه تند و گاه آرام طی می کرد.

    21-20 –همنوعان    ، همه خاموش بودند و  مانند صدفی بر گردِ مروارید، دورِ نقّال، حلقه زده بودند.         

22-  و با همه ی وجود گوش فرا میدادند.         

       23- (نقّال می گفت : ) حکایت هفت
خوان را فردوسی از زبان " آزاد سرو " از اهالی مرو بیان کرده

                                   25-24- یا به قولی از زبان ِ "  ماخ سالار "

،آن مردِ گرامی ، آن هراتیِ خوب و پاکدین روایت کرده ؛  

(ماخ سالار: از اهالی هرات و یکی از چهار تَن دانای زرتشتی بود که با کمکِ یکدیگر شاهنامه ی منثور

را با استفاده از داستان های قدیم ایران، گرد آوری کردند.شاهنامه ای که ماخ سالار و دیگران جمع آوری

کردند به شاهنامه ی ابو منصوری، معروف است و به دستور امیر محمّد بن عبدالرّزاق،فرمانروای طوس

نوشته شد.بعدها این  شاهنامه ی ابو منصوری یکی از منابع فردوسی برای نگارش شاهنامه شد. 

فردوسی از ماخ در ابتدای داستانِ پادشاهیِ هرمز سوّم نام می برد.)

(آزاد سرو:او از نزدیکانِ سهل بن احمد و معاصر فردوسی بود .نَسَبش را به سام نریمان می رسانید و

 خود را از نوادگانِ رستم می دانست. او نیز از کسانی است که در نگارش شاهنامه ی منثور دست

داشته و فردوسی در آغازِ داستانِ کشته شدنِ رستم از وی یاد می کند.)

                28...26 – اما خوانِ هشتم را من روایت می کنم ، که نامم "ماث "  (مهدیِ اخوانِ ثالث ) است. 

       30– 29 -  و نقّال، همچنان ، می آمد و می رفت و می گفت و می گفت :                   

   31- خوانِ هشتم
که نقل می کنم داستانِ غم و درد است .      

 32- شعر( تنها با ظاهری زیبا)  و کلامی به هم بافته شده نیست . 

33- این داستان،معیارِ سنجش ِ دوستی و دشمنی ِ مردان و ناجوان مردان است .

34- شعری بی ارزش که تنها ظاهری خوب داشته ولی بی محتوا باشد، نیست .

35- سخنی بی ارزش با ظاهری خوب – که پوچ و بی محتوآ باشد ، نیست. 

36 - بیان کننده ی بدبختی های ِ اجتماع است . 

       37- و هنوز اثرِ خونِ پهلوانانی که
مظلومانه کشته شده اند را در خود دارد .

38- خوانِ هشتم ،داستانِ مرگ مظلومانه و ناجوانمردانه ی ِ پهلوانانی
همچون تختی را در خود پنهان نموده است .

39- نقّال اندکی ایستاد و خاموش ماند.     

 40 – سپس، هم صدا با فریادِ خشم ( باصدایی خشمگین )             

41-43 با صدایی لرزان و لحنی حماسی و رجز گونه و درد آلود ، اینگونه خواند : آه،                     

44- اکنون دیگر آن تکیه گاه و امیدِ مردم ِسرزمینِ ایران

45- آن شیر مرد ِ شجاعِ میدانِ جنگ های هراس انگیز ،           

46- پسرِ زال و
پهلوانِ جهان   

47- آن صاحب و سوارِ رخشِ بی همتا ،            

49- 48  - آن که هرگز -  همانندِ کلیدی که گنجی از مروارید را می گشاید - 
لبخند از لبهای او دور نمی شد .           

51- 50- چه در روز صلح که با مهر (خورشید / محبت ) عهد و پیمان بسته
بود و چه در روز جنگ که برای کینه و انتقام از دشمن سوگند خورده بود .

52- آری اکنون آن شیرمردِ شجاعِ سرزمینِ ایران          

     53- آن نیرومندِ پهلوانِ
سیستانی

 54- آنکه در استواری بلندترین کوه بود و در دلاوری برترینِ مردان            

  55-  رستم پسرِ دستا ن  (زال )               

56- در عمقِ چاهِ پهناورِ عمیق ِتاریک قرار داشت.   

     57- که هر طرف بر کف و دیوارهایِ آن نیزه  وخنجر قرار داده شده بود.       

    58- چاهِ حیله و نیرنگِ
ناجوانمردان             

       59- چاهِ  انسانهای پست و بی درد

61-60- چاهی که بی شرمی آن (بدلیل آنکه رستم را در خود جای می دهد )
(یا بی شرمی ِ حفر کننده ی چاه ) مانند عمق و پهنای ِ آن غیر قابل باور وغم انگیز
و شگفت انگیز بود .

                       
62- آری ،اکنون آن پهلوانِ تنومند با رخش ِ غیرتمند ،

63- در عمقِ این چاه که زهرِ شمشیرو نیزه مانند آب درآن جاری بود ،گم
شده بود. .....

64...67-  رستم، پهلوانِ هفت خوان،اکنون ، چون طعمه ای برای دام و دهانِ خوانِ هشتم شده بود و 

می اندیشید که نباید چیزی بگوید.
68- بس که این مکرو فریب بی شرمانه و پست است .       

69- چشم خود را باید ببندد تا حقیقت رانبیند.         

   71-70- بعد مدتی که چشمِ خود را گشود ؛رخش خود را دید.         

73-72- بس که خون از تنِ رخش رفته بود و بس که زهرِ نشسته در زخم هایِ او اثر گذار  بود؛                                          

74- گویی رخش، رمق و هوشیاریش از بین رفته بود و داشت به خواب ابدی می رفت. 

77...75- رستم /     از تنِ  خود که -  بسیار بدتر از رخش بود – بی خبر بود و اعتنایی به خود نداشت.

78- رخش را می دید و زیر نظر داشت.    

   80- 79- رخش آن یکتای گرامی و آن یکتای بی  همتا / رخش باآن رنگِ درخشان ؛

81- با هزاران خاطراتِ خوب و روشنی که از او داشت....   

          83-82-  رستم در دل گفت:آه ، طفلک رخش   

85-84- شاید این نخستین بار بود که لبخند از لب رستم دور شده بود و
نمی خندید . 

       88...86- ... ناگهان بر لبِ آن چاه ، سایه ای را دید.

90-89- آن سایه ،شغاد ،آن نابرادر (برادر ناتنی / ناجوانمرد ) بود  ...
.        91- که صدای شوم و ناجوانمردانه اش در چاهِ گوش ِ رستم می پیچیدو تکرار می شد.         

95...92- .دوباره،چشمش به رخش افتاد امّا... دید که رخشِ زیبا و غیرتمندش ، آن اسبِ بی همتا

96-   با هزاران خاطره ی ِ خوبی که از او داشت به خوابِ ابدی رفته است . 
98- 97- آن چنان که به راستی گویی ،آن هزاران خاطره ی ِ خوبی که با رخش
داشت ،همه خواب و رؤیا بوده است و حقیقت نداشته .                 

102...99- پس از آن تا مدّتی طولانی،یال و روی اسبش را هی نوازش می کرد و می بویید و صورتش را بر یال و چشمِ اسبش ، می کشید.   
103- نقّال، صدایی همراه با ناله و شیون داشت  ،    

104-  ونگاهی نافذ و اثر گذار و حاکی از نفرت و خشم (حکایت را اینگونه ادامه داد ) ، 

106-105- رستم آرام نشست ،  یال ِ رخش در دستش بود و آخرین افکار را در ذهن مرور می کرد : 

108-107- این واقعه، جنگ بود یا شکار ، میهمانی بود یا مکرو حیله؟   

  112- 109-  داستان اینگونه به ما نشان میدهد که اگر رستم
می خواست ،می توانست ،شغادِ نابرادر را با کمان و تیر به درختی که در زیر آن قرار
داشت بدوزد (اورا مورد هدف قرار دهد )  -  همچنان که اورا مورد هدف قرارداد و با تیر به درخت دوخت             

114- 113-  درختی که برآن تکیه داده بود واز آنجا رستم را درونِ چاه می نگریست

116- 115- قصّه به ما نشان می دهد که ، این  کار برای رستم بسیار آسان و ساده بود (این کارِ
سخت (کشتن نابرادری ) برای رستم بسیار ساده بود ) .            

118 - 1177 -  هم چنان که  رستم اگر می خواست می توانست ، آن کَمَندِ بلند خود را  بگشاید

120 - 119 - وبه طرف بالا پرتاب کند وبه درختی یا گیره ای یاسنگی متّصل و درگیر کند و خود را بالا بکشد .

121- و اگر حقیقت را بپرسی ،من حقیقت را می گویم . 

         122- قصّه ،بدونِ شک واقعیت را بیان می کند .

124- 123- رستم اگر می خواست می توانست خود را بالا بکشد و نجات دهد
.امّا...   .

****************************************************************** *********

  *** هفت خوانی که رستم برای نجاتِ کاووس شاه با پیروزی پشتِ سر گذاشت :

1- کشتنِ  شیرِ درنده    

  2-غلبه بر تشنگی 

      3- کشتنِ اژدها         

      4-کشتنِ  زنِ جادوگر      5

- دیوی به نام اولاد و لشکرش را شکست داد   

6- جنگ با ارژنگ دیو  و پیروزی بر وی 

   7-نبرد با  دیو سپید و نجات شاهِ ایران

توضیحات درس کباب غاز

 

1- ترفیع رتبه: بالا رفتن درجه و حقوق کارمند دولت با توجه به سوابق و سنوات خدمت او.

2- هفت قرآن به میان: برای پرهیز از بدی یا دور شدن از مصیبت ، این جمله بصورت دها به کار می رود.

3- واترقیدن: تنزل کردن، به عقب برگشتن.

4- تک و پوز، دک و پوز: سر و وضع، قیافه ظاهری

5- خورد رفتن : ساییده شدن و از بین رفتن

6- شی ء عجاب :اشاره به آیه ی « انَّ هذا لشئٌ» سوره ی ص آیه ی 5 که معمولاً برای اشاره به امری شگفت به کار می رود.

7- مهمانی را پس خواندن:  دعوت را پس گرفتن.

8- پاپی شدن : در امری اصرار ورزیدن.

9- کبّاده ی چیزی را کشیدن یعنی ادّعای چیزی داشتن، خواستار چیزی بودن.

10- در محظور گیر کردن : در تنگنا افتادن، رودربایستی.

11-  قطعه بعد اخری : تکّه ای بعد از تکّه ای دیگر.

12- بخشی از آیه ی اول سوره ی دهر به معنی « چیزی قابل ذکر نبود» . در این داستان یعنی تمام خوراکی سر به نیست شد.

13- مایتعلق به : آن چه بدان وابسته است.

 

بهترین شیوه کاهش محتوا و خلاصه نویسی در آموزش

خواندن نه تنها بهترین و مهم‌ترین راه كسب دانش، بلكه مؤثرترین و سودمندترین راه مهارت یافتن در نگارش و نویسندگی است. برترین و مطمئن‌ترین شیوه پژوهش نیز خواندن كتاب، رساله، مجله، و هر نوشته دیگر است. مسلماً نكته‌ها و بخش‌های ویژه‌ای از هر نوشته، برای ما اهمیت و ارزش خاصی دارد كه باید حفظ شود. بدین منظور، بهترین راه، تلخیص یا چكیده‌نگاری است؛ یعنی خلاصه و چكیده مطلبی را نوشتن. تلخیص، علاوه بر آنكه قدرت نویسندگی را فزونی می‌بخشد و ما را در نوشتن درست و روان، توانا می‌سازد، در كار و زندگی و رسیدن به هدف اصلی مطالعه نیز همه طبقات را یاری می‌دهد. دانشمند یا پژوهشگری كه به كار پی‌جویی و تألیف می‌پردازد، در كار خود به چكیده‌ای از افكار و آرای دانشمندان و اندیشمندان دیگر نیاز دارد. همان‌طور كه یك استاد یا معلم نیز برای تدریس مطالب درس و علمی خود از یك كتاب مفصل باید به خلاصه‌نویسی روی آورد، دانشجو و طلبه نیز برای فهم و حفظ بیشتر مطالب درسی، چكیده‌نگاری می‌كند.

هنگام خواندن، علاوه بر حاشیه‌نویسی و علامت‌گذاری كتاب، نكاتی از نظر نویسنده دارای اهمیت خاصی هستند كه باید جداگانه و خلاصه‌وار نوشته شوند. این مطالب، قسمت‌های اصلی فكر نویسنده را تشكیل می‌دهند و گاهی هم مطالبی هستند كه هرچند قسمت اصلی فكر نویسنده نیستند، می‌توانند در راستای تبیین و تحلیل بهتر، یاری‌گر محقق باشند. بهتر است در خلاصه‌نویسی به یك‌دستی و وحدت قلم توجه داشته باشیم. در ابتدای خلاصه‌نویسی باید نام متن اصلی و مشخصات كتاب‌شناسی را در نظر بگیریم و بكوشیم كه خلاصه متنی ما آیینه‌ای صادق از منبع باشد. در پیام‌ها و محتوای اصلی متن تصرف نكنیم و ساختار بحث اصلی را حفظ كنیم. توضیحات اضافی خود را نیز درون كمانك یا قلاب قرار دهیم.

البته خلاصه‌نویسی انواعی دارد. خلاصه‌نویسی ممكن است آزاد و برای خود نویسنده نوشته شود و ممكن است تفصیلی باشد كه برای دیگران نوشته می‌شود تا مفاهیم كتاب‌های حجیم و مفصل برای دیگران راحت‌تر شود. گاهی خلاصه، تنها در جهت معرفی كتاب یا معرفی فهرست و موضوعات كتاب است. در مقابل، تلخیص علمی برای ارائه خلاصه نتایج و مقاصد نویسنده است كه برای استخراج پیام، اصول و قواعد و مفاهیم خاص انجام می‌شود. زمانی هم تلخیص، نموداری است كه برای ارائه محتوای كتاب به صورت نمودار یا ترسیم درخت حافظه انجام می‌شود.

ضرورت بهره‌گیری از روش خلاصه‌نویسی

خلاصه‌نویسی با دو هدف صرف‌جویی در وقت و درك بهتر پیام اصلی نوشته انجام می‌شود. بنابراین، باید جوهر مطالب نوشته شده را استخراج كند. خلاصه‌نویسی، نوعی مهارت نگارشی محسوب می‌شود و آشنایی با آن در كارهای قلمی و پژوهشی و گزارش‌نویسی، مفید و كارساز است. با توجه به محدودیت فرصت و زمان و نیز فراوانی آثار و نوشته‌ها، «چكیده‌نویسی» ضرورت پیدا می‌كند. گاهی از مطالب برای خودمان خلاصه‌برداری می‌كنیم و گاهی برای دیگران. از آثاری كه تلخیص می‌شوند، با عناوینی چون خلاصه، وجیزه، منتخب، گلچین، گزیده، مختار، مهذّب، چكیده و تلخیص و مانند آن یاد می‌شود كه خود مؤلف یا دیگری انجام می‌دهد. این كار یكی از گام‌های مثبتی است كه می‌تواند نسل كم‌حوصله امروز را هم با فرهنگ و ادب گذشته مرتبط سازد و هم بهره اخلاقی و معارفی كتاب‌های خوب، ولی مفصل را كه امروزه در دسترس نیست، به خوانندگان برساند. ما همیشه نمی‌توانیم همه كتاب‌ها را به همراه داشته باشیم. همیشه هم مجال شرح و بسط مطالب برای دیگران وجود ندارد. پس باید به هنر «خلاصه‌نویسی» مجهز بود تا از زمان و نیز امكانات چاپ و تكثیر و یادداشت، بیشترین استفاده را برد. گاهی نیاز می‌شود كه از یك سخنرانی یا كتاب و مقاله، خلاصه‌ای تهیه یا گزارش فشرده از یك حادثه یا صورت جلسه‌ای از یك نشست آماده شود. گاهی در دوره‌های آموزشی و در كلاس‌ها لازم است از مطالب خلاصه‌برداری شود یا در متون آموزشی، خلاصه‌ای از هر بخش یا بحث در پایان آورده شود. گاهی هم برای شركت در رقابتی لازم است كتاب یا مقاله‌ای، خلاصه‌نویسی شود. برای تهیه جزواتی فشرده و كم‌حجم برای امتحان از برخی متون هم به چكیده‌نویسی نیاز است. گاهی هم به صورت شفاهی، لازم است گزارشی كوتاه و توضیحی خلاصه درباره موضوعی داشته باشیم. مجموع این‌گونه نیازها ایجاب می‌كند با روش خلاصه‌نویسی آشنا شویم.

خلاصه‌نویسی فوایدی از این قبیل دارد:

1. بهره‌گیری از یادداشت‌های خلاصه، در مراحل بعد به وسیله مراجعه مجدد به آنها؛

2. تمرینی برای كار قلمی و رشد نیروی نویسندگی؛

3. تقویت بینش و رشد فكری انسان در سایه این گزینش و تلخیص؛

4. تسهیل برخورداری سریع از محتویات كتاب و مقالات در حجمی اندك؛

5. كمك در به خاطر سپردن مطالب و از یاد نرفتن آنها؛

6. كمك به تمركز فكر هنگام خواندن كتاب و مقاله.

با توجه به اینكه در خلاصه‌نویسی باید به كاهش حجم نوشته پرداخت، بی‌آنكه هدف نویسنده و گوینده و پیام اصلی نوشته و سخن از بین برود، ضروری است مهارت لازم در این امر كسب شود. این مهارت هم جز با تمرین زیاد و كار زیر نظر استاد و مربی به دست نمی‌آید. تفاوت خلاصه‌نویسی با گزیده و گلچین و یادداشت‌برداری این است كه در یادداشت‌برداری و گزیده‌نویسی، نكات مورد نظر و مورد علاقه شخص از جاهای مختلف نوشته می‌شود و چه بسا انسجام و پیوستگی میان گزیده‌ها وجود نداشته باشد. در خلاصه‌نویسی، روی یك كتاب یا مقاله یا متن خاصی تمركز صورت می‌گیرد تا چكیده همه آن آورده ‌شود، نه آنكه از هر بوستانی، گلی چیده شود. خلاصه‌نویسی شبیه زیراكس یا عكس گرفتن از هر متن یا تصویری در مقیاسی كوچك‌تر است.

مراحل اجرایی كار

بسیار اتفاق می‌افتد كه در خلاصه‌نویسی، انسان فكر می‌كند همه این مطالب خوب و لازم است و در تلخیص آنها را می‌آورد، ولی در نهایت می‌بیند كه خلاصه، چیزی كمتر از اصل مطلب نیست. این امر یا به مهارت نداشتن در خلاصه‌نویسی برمی‌گردد یا به ناآگاهی اجمالی از محتوای آنچه تلخیص می‌شود یا دقت نكردن در تفكیك مطالب مهم از كم‌ اهمیت. از این رو، در خلاصه‌نویسی، مراحل زیر پیشنهاد می‌شود:

1. مطالعه یا مرور اجمالی، پیش از اقدام به تلخیص؛

2. مشخص ساختن میزان و درصد تلخیص كه باید انجام شود؛

3. مشخص كردن موارد و مطالب اصلی و فرعی هنگام مطالعه؛

4. حذف مطالب فرعی و باقی گذاشتن نكات اصلی؛

5. حفظ امانت و اصالت در عبارت و محتوا.

پیش از اقدام به تلخیص، خوب است ابتدا یك دور، كتاب یا مقاله را بخوانیم یا یك نوار را گوش دهیم یا فیلم را نگاه كنیم تا نسبت به محتوا اشراف و احاطه پیدا كنیم و بهتر بتوانیم موارد اصلی و حاشیه‌ای را از هم تفكیك كنیم. البته این كار در مواردی است كه متن مورد تلخیص در اختیار ما باشد. در خلاصه‌نویسی از مباحث یك كلاس یا جلسه یا سخنرانی در حال ایراد، این شیوه قابل اجرا نیست.

هنگام مرور مقدماتی، فصل‌های اصلی و فرعی و مطالب عمده را از حواشی و زواید می‌توان جدا كرد و علامت گذاشت تا تلخیص، آسان‌تر شود.

میزان تلخیص نیز باید از آغاز معلوم باشد. بر فرض اگر قرار باشد یك كتاب سیصد صفحه‌ای را در حد نصف یا یك‌چهارم یا یك‌دهم خلاصه كنیم؛ در هر یك، میزان حذف مطالب و باقی گذاشتن مطالب دیگر، به نسبت آن معیار، متفاوت خواهد بود. حتی اگر بنا باشد همان كتاب را در چند صفحه خلاصه كنیم، باید شیوه مخصوص به آن را برگزینیم و مطالب بیشتری را جزو حذفیات قرار دهیم. در انواع مختلف تلخیص با هدف‌های گوناگون، گاهی لازم است مطالب بیاید یا حذف شود. این كار هم به این امر بستگی دارد كه تلخیص با چه هدفی انجام می‌گیرد. گاهی كتاب مفصلی برای استفاده عموم، خلاصه می‌شود. گاهی چكیده یك كتاب به نحوی ارائه می‌شود تا شوق مراجعه به اصل كتاب ایجاد شود. گاهی عصاره مطالب مفید كتاب، بدون رعایت انسجام و پیوستگی مطالب فراهم می‌گردد. گاهی فهرستی از مباحث یك كتاب یا بحث تدوین می‌شود و گاهی دیدگاه‌های علمی یك كتاب استخراج می‌شود. گاهی هم محتوای یك كتاب به صورت نمودار، جدول یا اطلاعات آماری و دسته‌بندی شده خلاصه می‌گردد. هر یك از این شیوه‌ها و هدف‌ها كه به عنوان تلخیص تفصیلی، ارجاعی، آزاد، فهرستی، موضوعی، علمی و نموداری مطرح است، ویژگی‌های خاص خود را دارد و در عمل، متفاوت با دیگری است. چكیده تمام‌نما، توصیفی، راهنما، موضوعی و مانند آن از جمله انواع خلاصه‌نویسی است. مجموعه تحقیقات اجتماعی و اطلاعات آماری مفصلی را گاهی به صورت جدول و نمودار ترسیم می‌كنند كه نوعی از خلاصه‌نویسی است. (عادل یغما، 1362، ص27)

نكات و مباحث غیر اصلی

در هر نوشته‌ یا سخنرانی یا درسی، گوینده، نویسنده یا مدرس به قصد بیان و القای برخی حرف‌های اصلی، مطالبی می‌گوید یا می‌نویسد. برخی مطالب دیگر هم در توضیح، تشریح و تأكید بر آن مطالب اصلی بیان می‌شود كه به اینها نكات فرعی گفته می‌شود. اجمالی از مطالب غیر اصلی را می‌توان چنین برشمرد:

1. توضیحات برای روشن كردن مسئله اصلی؛

2. نمونه‌های تاریخی و شاهد مثال‌ها؛

3. مطالب حاشیه‌ای و غیر مرتبط با موضوع؛

4. لفاظی‌ها و عبارت‌پردازی‌های غیر دخیل در مطلب اصلی؛

5. موارد تكرار شدن مطلب؛

6. عبارات و جملات مترادف و هم‌مضمون؛

7. جملات معترضه و اشارات تفسیری و توضیحی كه آوردنش ملال‌آور است.

اگر محورهای فوق را از یك نوشته یا سخن، جدا كنیم، آنچه می‌ماند، جوهره اصلی مطلب است كه قابل درج در خلاصه است. البته تشخیص اینكه موضوع، اصلی است یا حاشیه، بحثِ عمده است یا توضیح، به دقت بیشتری احتیاج دارد. اگر كسی یك متن چه داستان یا غیر داستان را چند بار مطالعه كند، امكان تلخیص دقیق، بیشتر خواهد بود. می‌توان هر بند یا پاراگراف را در یك جمله خلاصه كرد. مجموعه این جملات، خود به خود، چكیده مطلب اصلی خواهد بود. البته باید نكات دیگری را هم رعایت كرد. در موردی كه یك داستان خلاصه می‌شود، باید استخوان‌بندی اصلی قصه را آورد و از ذكر جزئیات داستان چشم پوشید. فرض كنید اگر بنا باشد فیلمی را كه در یك ساعت تماشا كرده‌ یا داستانی صد صفحه‌ای را كه خوانده‌اید، خلاصه‌اش را تنها در مدت پنج دقیقه بازگو كنید، چه قسمت‌هایی را انتخاب می‌‌كنید كه با بیان آنها در این زمان محدود، تا نهایت داستان را هم بیان كرده باشید؟ پس پرداختن به قهرمان‌های اصلی و فرازهای حساس و صحنه‌های عمده، كافی است و نباید به جزئیات پرداخت. میزان وقت یا ظرفیت نگارشی در نحوه خلاصه‌نویسی ما نقش اساسی دارد.

تفاوت تلخیص با بازنویسی و بازآفرینی

بازنویسی، برگردان متون كهن (شعر یا نثر) به نثر و عبارت است بی‌آنكه مفهوم و محتوا دگرگون شود. در بازآفرینی محتوای سوژه كهن، به اثر جدیدی تبدیل می‌شود كه با اصل متفاوت است. بازنویسی مثل تعمیرات اساس یك خانه است. بازآفرینی، كوبیدن بنا و از نو ساختن است كه چه بسا نقشه ساختمان و كیفیت و چارچوب اولیه هم به هم می‌خورد. در بازنویسی، مضمون متن قدیم حفظ می‌شود. تغییرات در جابه‌جایی حوادث و الفاظ و تركیب‌ها انجام می‌شود. اصول زبان فارسی حفظ می‌گردد و از شكسته‌نویسی پرهیز می‌شود. توجه به سن و سطح فكر مخاطب برای درك و لذت بردن ضروری است. باید چیزی را بازنویسی كرد كه از نظر پیام و محتوا ارزش داشته باشد. بازنویسی گاهی از نثر به نثر است، گاهی از شعر به شعر، زمانی از نظم به نثر و دیگر زمان، از نثر به نظم. در خلاصه‌نویسی نه پیام عوض می‌شود نه قالب و محتوا و نه بهتر ساختن سبك نگارش، برخلاف بازنویسی كه در بیشتر موارد به خاطر ضعف قلمی اثر نخستین یا نامناسب بودن آن با شیوه امروزی انجام می‌شود. خلاصه‌نویسی، برای استفاده بهتر از فرصت و زمان است. در بازنویسی، هدف مهم‌تر، ارائه اثری متناسب با نیاز و ضرورت‌های جدید فرهنگی و ادبی است. در اینكه خلاصه‌نویسی را باید با استفاده از قلم و جمله‌پردازی خودمان بنویسیم یا با حفظ عبارات اصلی، به موارد مختلف بستگی دارد. گاهی روی الفاظ متن اصلی، تأكید خاصی است كه دخل و تصرف در عبارات، مسئله‌ساز و گاهی باعث تحریف می‌شود. در آنجا باید تلخیص را با بهره‌گیری از عین عبارات اصلی انجام داد. برای مثال، اگر بخواهیم وصیت‌نامه امام خمینی(ره) یا احكام فقهی یا قانون كیفر مجرمین یا نظر شهید مطهری را درباره تحریف قرآن و مانند آن تلخیص كنیم، با استفاده از عبارات اصلی و حذف بخش‌های كم‌اهمیت‌تر یا غیر لازم، اقدام می‌كنیم تا اشكالی پیش نیاید. اگر یك داستان یا حادثه تاریخی یا گفت‌وگوها و مذاكرات یك جلسه یا گزارشی از یك روزنامه را بخواهیم خلاصه‌نویسی كنیم، لازم نیست حتماً از عبارت اصلی استفاده كنیم، بلكه می‌توانیم مفهوم را با تعابیر و جمله‌بندی خودمان بنویسیم. در هر حال، در خلاصه‌نویسی، هدف و پیام اصلی نویسنده باید حفظ شود و این به تعهد و مهارت نیاز دارد. اگر تعهد نباشد، سخنان یا نوشته دیگران گاهی مغرضانه تلخیص می‌شود و خلاصه، مغایر با مقصود نویسنده می‌گردد. در این صورت، محتوای اصلی نوشته و كلام خدشه‌دار می‌شود و چه بسا مطالب اساسی آن از قلم می‌افتد و آنچه قابل حذف بوده است، به عنوان مطلب اصلی باقی می‌ماند. بنابراین، هم «حفظ امانت» لازم است و هم «حفظ اصالت» كه اولی به تعهد خلاصه‌نویسی مربوط می‌شود و دومی به دقت و توانایی و مهارت تلخیص‌كننده.

گاهی لازم است پس از خواندن هر صفحه یا هر پاراگراف كتابی كه در دست مطالعه دارید، خلاصه آن را بنویسید. در این صورت، قدرت تلخیص و دقت در آن بالا می‌رود. (محدثی، 1373، ص33)

كلیدبرداری هم یكی از روش‌های نگه‌داشت محتواست. در این روش، بعد از مطالعه، ابتدا مطالب را درك و نكات مهم را یادداشت می‌كنید. در واقع، كلمه كلیدی، كوتاه‌ترین، راحت‌ترین، بهترین و پرمعنی‌ترین كلمه‌ای است كه با دیدن آن، مفهوم جمله تداعی و به خاطر آورده می‌شود.

طرح شبكه‌ای مغز بهترین شیوه برای یادگیری به ویژه فراگیری مطالب درسی است. در این روش، شما مطالب را می‌خوانید. بعد از درك حقیقی آنها نكات مهم را به زبان خودتان و به صورت كلیدی یادداشت می‌كنید. سپس كلمات كلیدی را روی طرح شبكه‌ای مغز می‌نویسید.

در واقع، نوشته‌های خود را به بهترین شكل ممكن سازمان‌دهی می‌كنید و نكات اصلی و فرعی را مشخص می‌كنید تا در دفعات بعد به جای دوباره‌خوانی كتاب، فقط به طرح شبكه‌ای كه نگاشته‌اید، مراجعه كنید. با دیدن كلمات نوشته شده روی طرح شبكه‌ای مغز، آنها را خیلی سریع مرور می‌كنید. این روش تا حدود زیادی موفقیت تحصیلی آدمی را افزایش می‌دهد و درس خواندن را آسان و پربازده می‌سازد.

صورت‌ها و اَشكال خلاصه‌نویسی

خلاصه‌نویسی برای یادگیری بهتر مطالب هنگام مطالعه و جمع‌آوری مطالب پراكنده و مرور مطالب در كوتاه‌ترین زمان ممكن انجام می‌گیرد و به صورت زیر انجام می‌شود:

1. علامت‌گذاری: خواننده با روش مطالعه فعال، خود را با متن درگیر می‌كند و با تمركز كافی با مداد زیر یا دور كلمات كلیدی را خط می‌كشد. البته باید در خط‌كشی افراط نكند تا هنگام جمع‌بندی دچار سردرگمی نشود و تنها به مطالب مهم و كلیدی توجه داشته باشد و آنها را برگزیند.

2. طبقه‌بندی: این روش خلاصه‌نویسی برای مطالب گسترده و مشابه كه به راحتی فراموش می‌شوند، مناسب است. از این روش برای خلاصه كردن مطالبی كه قابل طبقه‌بندی هستند، می‌توان بهره‌برداری كرد.

3. حاشیه‌نویسی: در این روش باید كلیدی‌ترین جمله هر پاراگراف را استخراج و به زبان خودتان در حاشیه كتاب یا جزوه یادداشت كنید. در پایان هر پاراگراف از خودتان بپرسید این پاراگراف قصد داشت چه مطلبی را بیاموزاند و آن را در یك جمله به زبان خودتان یادداشت كنید. همچنین می‌توانید مطالب مرتبط با موضوع مطالعه را كه در منابع دیگر مطالعه كرده‌اید، حاشیه‌نویسی كنید تا هنگام مرور هر دو مطلب را بخوانید. حاشیه‌نویسی، تمركز شما را افزایش می‌دهد و سبب تقویت حافظه نیز می‌گردد.

4. خط‌كشی زیر نكات مهم: زیر نكات مهمی كه نیاز به مرور دارد، خط بكشید. توجه داشته باشید تمام مطالب را خط كشی نكنید تا مرور مطالب مورد نظر با سرعت بیشتری انجام شود.

5. یادداشت‌برداری: اصلی‌ترین و وقت‌گیرترین روش خلاصه‌نویسی است. در این روش نیازمند تهیه دفتری جداگانه هستید. توصیه می‌شود مطالب را در ورقه یادداشت نكنید؛ چون با افزایش مطالب جمع‌آوری شده، احتمال پراكندگی مطالب نیز افزایش می‌یابد. این روش برای دروسی كه منابع متعدد دارند، بسیار مناسب است. در این راستا باید توجه داشته باشید:

1. تمام مطالب یك صفحه را یادداشت نكنید، چون به جای خلاصه‌نویسی، رونویسی می‌شود.

2. مهم‌ترین و كلیدی‌ترین نكات كه می‌توانند اصل مطلب را منتقل كنند، یادداشت كنید.

3. نكاتی را كه یادداشت كرده‌اید، تداعی‌گر متنی باشد كه آنها را خلاصه كرده‌اید.

4. باید طوری نكات كلیدی یادداشت شوند كه به مراجعه مجدد به متن نیاز نباشد.

5. تاریخ خلاصه‌نویسی را یادداشت كنید تا بعدها برای مرور آنها بهتر برنامه‌ریزی كنید.

دلایل و تكنیك‌های خلاصه‌نویسی

به طور كلی، خلاصه‌نویسی و یادداشت‌برداری به چهار دلیل پیشنهاد می‌شود:

1. هنگام مطالعه، دقیق‌خوانی از اصول مهم به شمار می‌آید و در عمیق‌تر كردن یادگیری مؤثر است.

2. حجم و زمان مرور كمتر می‌شود و امكان مرورهای چندباره را به شكلی سریع فراهم می‌آورد.

3. اگر به شیوه‌ای صحیح انجام گیرد، هنگام مرور، بهتر و مؤثرتر از خود مطلب، مفید واقع می‌شود.

4. این امكان را فراهم می‌كند كه تمام مطالب و مباحث مرتبط با یك موضوع را كه در كتاب درسی، جزوه یا كتاب‌های كمك‌آموزشی و هر منبع دیگری پراكنده باشد، در یك جا جمع‌آوری و از پراكنده‌خوانی جلوگیری كند.

برای خلاصه‌نویسی از برگه‌های پراكنده و بدون صحافی باید خودداری كرد؛ چراكه با گذر زمان، حجم یادداشت‌ها افزایش خواهد یافت و ترتیب آنها به هم خواهد خورد. در این صورت، یافتن و مرتب كردن آنها زمان و انرژی زیادی می‌برد و كاری خسته‌كننده است.

باید دانست كه بهترین فن مطالعه، درگیر شدن با مطلب یا به اصطلاح، مطالعه فعال است. علامت‌گذاری، سریع‌ترین روش برای مطالعه فعال است. هر جا سؤالی ایجاد شد، از علامت سؤال  استفاده كنید و كنار مطلب علامت بزنید. هر جا به عبارت كلیدی برخوردید، دور آن را خط بكشید و پاراگراف‌های مهم را با علامت ستاره مشخص كنید. به طور كلی، علامت‌گذاری، سرآغاز خوبی برای مطالعه دقیق و فعال است. فراموش نكنید كه این كار با مداد انجام گیرد؛ چه اینكه ممكن است در ادامه مطالعه متوجه شوید علامت قبلی اشتباه بوده است و نیاز به تغییر دارد. در حاشیه‌نویسی و یادداشت‌برداری دقت كنید. در حاشیه‌نویسی باید توجه شود كه اصولاً هر بند یا پاراگرافی دربردارنده مطلب مهم و جدید به مخاطب است. معمولاً‌ جمله اول یا آخرین جمله دربردارنده آن پیام كلیدی است وگرنه باید در پایان پاراگراف از خود پرسید این بند دربردارنده چه مفهوم و محتوای ارزشمند بوده و آن را با یك جمله یا سلیقه خود در كنار كتاب حاشیه‌نویسی كنید.

در خصوص یادداشت‌برداری كه عبارت از برداشت كلیدی‌ترین مفاهیم هر مطلب در دفترچه‌ای جداگانه با شیوه‌ای خاص است، باید گفت هر برگه یادداشت‌برداری‌ شده باید دارای دو ویژگی مهم باشد: اول اینكه باید خلاصه و كلیدی باشد؛ یعنی آنچه یادداشت می‌كنید، باید حجمی بسیار كمتر از آنچه در متن اصلی موجود است، داشته باشد. دومین ویژگی این است كه این یادداشت‌ تداعی‌گر معنای اصلی در پاراگراف و متن باشد، به طوری كه دریابیم آنچه را متن قصد انتقال آن را داشته است، به دست آورده‌ایم آن هم به بیانی ساده و به صورت مختصر و مفید.

بهتر است قبل از یادداشت‌برداری با دو فن علامت‌گذاری و حاشیه‌نویسی، مطالب مهم را مشخص كنید. سپس تمام مطالب مشخص شده را بار دیگر مرور و گزیده‌نویسی كنید به طوری كه از مراجعه مجدد به كتاب بی‌نیاز شوید.

بهترین روش برای یادداشت‌برداری چیزی است كه درخت حافظه یا شبكه مغزی یا نقشه ذهنی نام دارد و اولین بار «تونی بوزان» آن را معرفی كرد. روش كار به این شكل است كه پیام یا تز اصلی یعنی مهم‌ترین و كلیدی‌ترین نكته كل متن را به شكل افقی در وسط صفحه می‌نویسید و با شاخه‌های مختلف، نكات اصلی را به آن متصل می‌كنید. هر نكته اصلی هم می‌تواند خود به چندین نكته فرعی و جزئی متصل گردد. البته استفاده از نقشه ذهنی برای همه درس‌ها و متن‌ها امكان‌‌پذیر نیست و این به عهده یادداشت‌كننده است كه با بهره‌گیری از خلاقیت از فنون مختلف استفاده كند.

یكی دیگر از روش‌های مهم خلاصه‌نویسی، «دسته‌بندی» است. این روش برای مباحثی كه شامل دسته‌ها و طبقه‌بندی‌های مختلف ‌باشند، بسیار مفید است، مانند تاریخ ادبیات یا احادیث. روش كار نیز به این صورت است كه مطالب مختلفی كه بتوان آنها را در یك دسته قرار داد، یك جا نوشته و دسته‌بندی می‌شوند. برای مثال، شاعران را بر حسب قرن یا احادیث را بر اساس اشخاص می‌توان دسته‌بندی كرد. آخرین نكته در یادداشت‌برداری و خلاصه‌نویسی این است كه تاریخ یادداشت‌برداری را در گوشه برگه یادداشت كنید.

توجه به نكات مهم در خلاصه‌نویسی

1. پیش از همه باید مشخص كنیم كه خلاصه ما به چه میزانی باید باشد: یك‌دوم، یك‌چهارم یا یك‌دهم یا فشرده‌تر و با توجه به آن، میزان تلخیص را مشخص كنیم.

2. همه نوشته‌ها را باید یك بار یا بیشتر به دقت بخوانیم و به درستی بفهمیم.

3. توجه داشته باشیم كه همه قسمت‌های یك نوشته یا یك كتاب، برای خواننده ارزش یكسانی ندارد، بلكه معمولاً در هر نوشته، سه نوع مطلب وجود دارد:

الف) مطالبی كه قسمت‌های اصلی فكر و مقصود نویسنده را تشكیل می‌دهد.

ب) مطالب و عبارات و تركیبات فرعی كه در چكیده‌نگاری می‌توان به كلی از آنها صرف نظر كرد و حذف آنها خللی در پیام اصلی نویسنده پدید نمی‌آورد، مانند مترادفات و جمله‌های معترضه.

ج) مطالبی كه به طور مستقیم با قسمت‌های اصلی فكر نویسنده مربوط نیست، بلكه تنها تمهیدات و تبیین است و نمی‌توان آنها را عیناً نقل كرد. مطالب دسته اول را با مداد كم‌رنگی خط بكشید. از مطالب دسته دوم به كلی چشم‌پوشی كنید و مطالب دسته سوم را با مرور مطالعه یا نكاتی برگزینید یا عبارت‌ها را فشرده و با جملات كوتاه بازنویسی و با ادبیات ساده و رسا بنویسید.

4. اگر بخواهید متن را بسیار فشرده كنید، آن را بخش بخش و هر بخشی را جداگانه خلاصه كنید. در این صورت، نباید به جمله‌بندی‌ها و عبارت‌های متن پای‌بند باشید، بلكه بنا را بر بازآفرینی بگذارید.

5. گاهی غرض از تلخیص، ساده‌نویسی است. برای مثال، یك مقاله علمی یا ادبی را می‌خواهید برای كسانی كه در این زمینه‌ها آگاهی ندارند، قابل فهم كنید. پس از اصطلاحات و بعضی مطالب مهم و اصلی تخصصی صرف نظر كنید.

6. پس از نوشتن خلاصه، یك بار، خلاصه و یك بار، متن اصلی را به صورت مقایسه‌ای بخوانید تا اگر مطلب مهمی ذكر نشده است اضافه و اگر مطالب فرعی آمده است، حذف كنید.

7. در تلخیص باید امانت‌ را رعایت كنید و ذوق و سلیقه شخصی را به كار نبرید.

8. رعایت آیین درست‌نویسی و دستور زبان و قواعد املایی و نقطه‌گذاری از لوازم تلخیص است. (احمدی، 1373، ص54 ـ 55) باید نكات دستوری و نیز هماهنگی و یك‌نواختی زمان افعال و سبك و سیاق نوشته رعایت شود.

9. در تلخیص یك متن یا بحث منسجم سعی شود انسجام و پیوستگی مطالب در خلاصه هم حفظ شود.

10. جملات كوتاه و كلمات ساده را به كار بگیرید.

11. متن مورد تلخیص، در جزوه «خلاصه» معرفی شود؛ یعنی نام نویسنده، ناشر، میزان صفحات، درصد تلخیص، خلاصه‌نویس، تاریخ تلخیص و مشخصات دیگر بیاید.

12. در خلاصه، مطالبی آورده نشود كه در متن اصلی نیست.

13. سبك متناسب با متن خلاصه شده را انتخاب كنید. این سبك ممكن است با سبك متن اصلی یكسان نباشد.

 

کاهش محتوا و خلاصه نویسی

چگونه خلاصه نویسی کنیم؟

خلاصه نویسی، تاثیر بسیار زیادی بر میزان پیشرفت و یادگیری شما  دانش آموزان متوسطه می‌گذارد. با این که بیشتر افراد از اهمیت خلاصه نویسی مطلع هستند اما روش‌های خلاصه نویسی و شیوه‌های صحیح آن را نمی‌دانند.

در این مقاله تصمیم داریم تا شما را با این که چطور خلاصه نویسی کنیم و اهمیت آن و شیوه‌های صحیح این کار، بیشتر آشنا کنیم.

دانش‌آموزانی که در هنگام مطالعه تنها به خواندن مطلب می‌پردازند، نسبت به دانش‌آموزانی که در هنگام مطالعه، خلاصه نویسی می‌کنند، دارای بازده‌ کمتری هستند و به همین علت، دانش‌آموز به مرور، علاقه‌ خود را نسبت به مطالبی که می‌خواند از دست داده و نمی‌تواند به آن توجه کند؛ در نتیجه، مطالب به صورت فعالانه  در ذهن او پردازش نمی‌شود؛

به‌طور مثال، شما ناگهان متوجه می‌شوید که در صفحه‌ ۴۵ کتاب هستید، بی‌آن‌که بدانید در همان صفحات‌ گذشته، چه خوانده‌اید؛ انگار فقط آن‌ها را ورق زده‌اید؛

پس اگر هنگام مطالعه، خلاصه‌ نویسی کنید، حاصل کار مفیدتر از زمانی است که صرفا مطالب را می‌خوانید؛ زیرا در زمان خلاصه نویسی، مغز شما، حالت فعال‌تری دارد و سبب می‌شود که توجه‌تان به مطالب بیشتر شود و احتمال آن‌که مطالب را طوری پردازش کنید که معنای شخصی برای‌تان داشته باشد، افزایش می‌یابد.

خلاصه‌‌ نویسی به چهار دلیل پیشنهاد می‌شود:

نحوه خلاصه نویسی

کباب غاز درس سیزدهم

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه.( افزایش درجه و حقوق) در اداره با همقطارها( همکاران و هم ردیفان) قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس، اول ترفیع رتبه یافت به عنوان ولیمه ( سور و شیرینی)کباب غاز صحیحی ( درست و حسابی )بدهد، دوستان نوش جان نموده به عمر و عزّتش دعا کنند.

   زد و ( اتفاقاً )ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فوراً مسئله ای میهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به تازگی با هم عروسی کرده بودیم، درمیان گذاشتم. گفت: «تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی ( خوب خودت را نشان بدهی)ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیشتر نداریم یا باید یک دست دیگر خرید و یا باید عدّه ی میهمان بیشتر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.»

گفتم: خودت بهتر می دانی که در این شب عیدی مالیّه ( وضع مالی) از چه قرار است و بودجه ابداً اجازه خرید خرت و پرت تازه را نمی دهد و دوستان من هم از بیست و سه چهار نفر کم تر نمی شوند.»

گفت: «تنها همان رتبه های بالا را وعده بگیر (دعوت کن)و مابقی (بقیه) را نقداً (فعلاً)خط بکش(حذف کن) و بگذار سماق بمکند ( منتظر بمانند).» گفتم: « ای بابا خدا را خوش نمی آید. این بدبخت ها سال آزگار ( یک سال کامل)یک بار برایشان چنین پایی می افتد ( چنین اتفاق می افتد)و شکم ها را مدت است صابون زده اند ( خیلی وقت است که دلشان را خوش کرده اند)که کباب غاز بخورند و ساعت شماری می کنند. چه طور است از منزل یکی از دوست و آشنایان یک دست دیگر ظرف و لوازم عاریه ( قرضی و امانتی) بگیریم.»

با اوقات تلخ گفت: « این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود. مگر نمی دانی شکوم ندارد ( مبارک نیست) و بچه اول می میرد؟»

گفتم:«پس چاره ای نیست جز این که دو روز میهمانی بدهیم. یک روز یک دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته ای دیگر.»

عیالم با این ترتیب ( با این برنامه) موافقت کرد و بنا شد ( قرارشد)روز دوم عید نوروز دسته ی اوّل و روز سوم دسته ی دوم بیایند.

اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هر جهت دیده شده است، علاوه بر غاز معهود ( غازی که قرارش گذاشته شده بود)، آش جو اعلا و کباب برّه ی ممتاز و دو رنگ پلو و چند جور خورش با تمام مخلفات ( تمام چیزهای جنبی مثل ترشی و سالاد و ماست و نوشیدنی)روبه راه شده است ( تهیه شده است). در تختخواب گرم و تازه ای لم داده بودم ( دراز کشیده بودم). درست کیفور شده بودم ( کاملاً سرحال شده بودم)که عیالم وارد شد و گفت: جوان دیلاقی مصطفی نام، آمده می گوید پسر عموی تنی توست و برای عید مبارکی شرفیاب شده است ( برای تبریک گفتن عید خدمت رسیده است).

مصطفی پسر عموی دختردایی مادرم می شد. جوانی به سنّ بیست و پنج یا بیست و شش. لات و لوت ( بی سروپا) و آسمان جل ( بی چیز) و بی دست و پا ( شلخته) و پخمه ( خنگ)و تا بخواهی بدریخت و بدقواره ( زشت و بد ترکیب)، الحمدالله که سالی یک مرتبه بیشتر از زیارت او مسرور و مشعوف ( شاد و خوشحال) نمی شدم.

به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده  و شر این غول بی شاخ و دم ( استعاره از مصطفی)را از سر ما بکن ( از من دور کن).

گفت: «به من دخلی ( ربطی)ندارد. ماشاءالله هفت قرآن به میان  ( از من دور)پسر عموی خودت است. هر گلی هست به سر خودت بزن.»

دیدم چاره ای نیست و خدا را هم خوش نمی آید این بی چاره را که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پا برهنه به امید چند ریال عیدی آمده نا امید کنم. پیش خود گفتم:« چنین روز مبارکی صله ارحام نکنی ( با خویشاوندان دیدارنکنی)کی خواهی کرد.» لهذا ( به همین دلیل) صدایش کردم. سرش را خم کرده وارد شد. دیدم ماشاء الله چشم بد دور آقا واترقیده اند (پسرفت کرده اند/ بدترشده اند). قدش درازتر و تک و پوز( ریخت و ظاهر)ش کریه تر (زشت تر)شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادر مرده ای است که همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود.

از توصیف لباسش بهتر است بگذرم ولی همین قدر می دانم که سر زانوهای شلوارش که از بس شسته بودند به قدر یک وجب خورد رفته بود ( وا رفته بود)چنان باد کرده بود که راستی راستی تصّور کردم دو رأس (عدد)هندوانه از جایی کش رفته و در آنجا مخفی کرده است.

مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شی عجاب (چیزعجیب)بودم که عیالم هراسان وارد شده گفت: « خاک به سرم ، مرد حسابی اگر این غاز را امروز بیاوریم، برای میهمان های فردا از کجا غاز خواهی آورد؟ تو که یک غاز بیشتر نیاورده ای و به همه ی دوستانت هم وعده کباب غاز داده ای!»

دیدم حرف حسابی است و بد غفلتی شده ( بدجوراشتباه شده)؛ گفتم: آیا نمی شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میزآورد؟»

گفت: « مگر می خواهی آبروی خودت را بریزی؟  هرگز دیده نشده که نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن (خوبی)کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر (کامل)روی میز بیاید.»

حقّا که حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. پس از مدتی اندیشه و استشاره ( فکر و مشورت ) چاره ی منحصر به فرد ( تنها راه چاره ) را در این دیدیم که هر طور شده تا زود است ( تا دیر نشده) یک غاز دیگر دست و پا کنیم (تهیه کنیم) . به خود گفتم که این مصطفی گرچه زیاد کودن و بی نهایت چلمن (بی دست و پا)است، ولی پیدا کردن یک دانه غاز در شهر بزرگی مثال تهران کشف آمریکا و شکستن گردن رستم ( کار خیلی مشکل) که نیست. لابد این قدرها از دستش ساخته است. به او خطاب کرده گفتم:« مصطفی جان ، لابد ملتفت ( متوجه) شده ای مطلب از چه قرار است. می خواهم امروز نشان دهی که چند مرده حلاجی  ( چقدر توانایی داری) و از زیر سنگ هم شده یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا کنی.»

مصطفی به عادت معهود ( عادت همیشگی) ابتدا مبلغی ( مقداری) سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده بریده مثل صدای قلیانی که آبش را کم و زیاد کنند، از نی پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می فرمایند: « در این روز عید قید غاز را باید به کلی زد ( دورغاز باید خط کشید ) و از این خیال باید منصرف شد؛ چون که در تمام شهر یک دکان باز نیست.»

با حال استیصال ( ناتوانی) پرسیدم :« پس چه خاکی به سر بریزم!» با همان صدا آب دهن را فرو برده گفت: « والله چه عرض کنم، مختارید ولی خوب بود میهمانی را پس می خواندید ( لغو می کردید) .» گفتم: «خدا عقلت بدهد؛ یک ساعت دیگر میهمان ها وارد می شوند. چه طور پس بخوانم؟» گفت: « خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن کرده؛ از تختخواب پایین نیایید.» گفتم: « همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن کرده ام. چه طور بگویم ناخوشم؟» گفت: « بگویید غاز خریده بودم سگ برد.» گفتم:« تو رفقای مرا نمی شناسی. بچه قنداقی که نیستند که هر چه بگویم آن ها مثل بچه ی آدم باور کنند. خواهند گفت می خواستی غاز دیگر بخری و اصلاً پا پی ( اصرار می کنند ) می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم.» گفت: « بسپارید اصلاً بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته اند.»

دیدیم زیاد پرت و پلا (حرف های بیهوده) می گوید. گفتم: « مصطفی می دانی چیست عیدی تو را حاضر کرده ام. این اسکناس را می گیری و زود می روی که می خواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زن عمو جان سلام برسانی و بگویی ان شاء الله این سال نو به شما مبارک باشد و هزارسال به این سال برسید.»

ولی معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است؛ بدون آن که اصلاً به حرف های من گوش داده باشد دنباله ی افکار خود را گرفته گفت:« اگر ممکن باشد شیوه ای سوار کرد (روشی به کار برد) که امروز میهمان ها دست به غاز نزنند می شود همین غاز را فردا از نو گرم کرده دوباره سر سفره آورد.»

این حرف که در بادی امر( در آغاز کار/ در نگاه اول) زیادی بی پا (بی اساس) و بی معنی به نظر می آمد، کم کم وقتی درست آن را در زوایا(جمع زاویه / گوشه ها) و خفایای ( جاهای خلوت) خاطر و مخیله ( خیال و ذهن) نشخوار کردم ( بررسی کردم) معلوم شد آن قدرها هم نامعقول ( غیرمنطقی) نیست و نباید زیاد سرسری ( ساده) گرفت. هر چه بیشتر در این باب (باره)دقیق شدم ( دقت کردم)، یک نوع امید واری در خود حس نمودم و ستاره ی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم ( در دل ناامیدم) درخشیدن گرفت 0( آغاز به درخشیدن کرد). رفته رفته سردماغ آمدم ( سرحال شدم)و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده گفتم: « اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی (منطقی) می شنوم ولی به نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارتی به خرج بدهی که احدی ( هیچ یک) از میهمانان در صدد (درپی) دست زدن به این غاز برنیایند.»

مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود( متوجه نشده بود) که مقصود من چیست و مهار شتر را به کدام جانب می خواهم بکشم ( می خواهم کارها را چگونه برنامه ریزی کنم)، آثار شادی در وجناتش ( ظاهرش) نمودار گردید. بر تعارف و خوش زبانی افزوده گفتم: « چرا نمی آیی بنشینی؟ نزدیک تر بیا، روی این صندلی مخمل پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چطور است؟ چه کارها می کنی؟ می خواهی برایت شغل خوب و زن مناسبی پیدا کنم؟ چرا گز نمی خوری؟ از این باقلبا(باقلوا) نوش جان کن که سوغات یزد است ...»

مصطفی قد دراز و کج و معوجش ( ناراست و کج و کوله) را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده و جویده ( بریده بریده) از این بروز محبت و دل بستگی غیر مترقبه  (غیرمنتظره )ی هرگز ندیده و نشنیده سپاس گزاری کند ولی مهلتش نداده گفتم: « استغفرالله ، این حرف ها چیست. تو بردار کوچک من هستی. اصلاً امروز هم نمی گذارم از این جا بروی. الا ولله (بی بروبرگرد) که امروز ناهار را باید با ما صرف کنی. همین الان به خانه می سپارم یک دست از لباس های شیک خودم هم بدهد بپوشی و نونوار که شدی (شیک که شدی)، باید سرمیز پهلوی خودم بنشینی. چیزی که هست ملتفت(متوجه) باش وقتی بعد از مقدّمات (مراحل اول) ، آش جو و کباب بّره و برنج و خورش، غاز را روی میز می آورند، می گویی ای بابا دستم به دامانتان ( از شما کمک می خواهم)، دیگر شکم ما جا ندارد. این قدر خورده ایم که نزدیک است بترکیم. کاه (غذا) از خودمان نیست کاهدان (معده) که از خودمان است. ازطرف خود و این آقایان استدعای (تقاضای) عاجزانه دارم بفرمایید همین طور این دوری (بشقاب غاز) را برگردانند به اندرون (آشپزخانه) و اگر خیلی اصرار دارید ممکن است باز یکی از این ایّام همین بهار خدمت رسیده، از نو دلی از عزا درآوریم ( یک شکم سیر بخوریم)ولی خدا شاهد است امروز بیش از این به ما بخورانید همین جا بستری شده وبال(عذاب) جانت می گردیم. مگر آن که مرگ ما را خواسته باشید. آن وقت هم هر چه اصرار و تعارف می کنم تو بیشتر ابا (خودداری) و امتناع می ورزی و به هر شیوه ای هست، میهمانان دیگر را هم با خودت همراه می کنی.»

چندین بار درسش را تکرار کردم تا از بر شد بعد برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع او را به اتاق دیگر فرستادم.

دو ساعت بعد میهمان ها بدون تخلّف(تاخیر)، تمام و کمال(هریازده نفر) دور میز حلقه زده در صرف کردن صیغه ی «بلّعت» ( بلعیدن غذا) اهتمام تامی داشتند که ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر(پلاستیکی) براق خرامان (آرام)چون طاووس مست وارد شد. خیلی تعجب کردم که با این قد دراز چه حقّه ای به کار برده که لباس من این طور قالب بدنش درآمده است. گویی جامه ای بود که درزی (خیاط) ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است.

آقای مصطفی خان با کمال متانت(سنگینی) و دلربایی تعارفات معمولی را برگزار کرده(انجام داده) با وقار و خون سردی هر چه تمام تر بر سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یکی از جوان های فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی کردم و چون دیدم به خوبی از عهده ی وظایف مقرّره ی خود بر می آید قلباً خیلی مسرور شدم و در باب مسئله ی معهود (موضوع قراردادشده)خاطرم داشت کم کم به کلی آسوده شد.

محتاج به تذکار(یادآوری) نیست که ایشان در خوراک هم سر سوزنی قصور را جایز نمی شمردند. حالا دیگر چانه اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرافی و شوخی و بذله (مزاح) و لطیفه نوک جمع را چیده (دهان همه را بسته)و متکلم وحده ( تنها گوینده)و مجلس آرای بلامعارض( آراینده ی بدون رقیب) شده است.

این آدم بی چشم و رو که از امامزاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آن طرف تر نگذاشته بود، از سرگذشت های خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگری از اروپا و آمریکا چیزها حکایت می کرد که چیزی نمانده بود خود من هم بر منکر (انکارکننده)ش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ایشان زبان. عجب در این است که فرورفتن لقمه های پی در پی ابداً جلوی صدایش را نمی گرفت. گویی حنجره اش دو تنبوشه(سوراخ) داشت؛ یکی برا ی بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف های قلمبه(مهم و بزرگ).

به مناسبت صحبت از سیزده عید بنا کرد(شروع کرد) به خواندن قصیده ای که می گفت همین دیروز ساخته است(سروده است). فریاد، فغان و مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان که خیلی ادعای فضل و کمالشان می شد، مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مکّرر خواستند( تقاضای تکرار آن را کردند). یکی از حضّار که کّباده ی شعر و ادب می کشید(ادعایی در شعر و ادب داشت)، چنان محظوظ گردیده بود (چنان لذت برده بود)که جلو رفته جبهه(پیشانی) ی شاعر را بوسیده گفت: « ای والله حقیقتاً استادی» و از تخلص (نام شاعری) او پرسید. مصطفی به رسم تحقیر چین به صورت انداخته(ناراحت شده) گفت: « من تخلّص را از زواید(چیزهای زیادی) و از جمله رسوم و عاداتی می دانم ک باید متروک گردد ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری که خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند( انس داشتند) و کاسه و کوزه یکی ( خیلی خودمانی ) شده بودیم، کلمه ی «استاد» را بر حسب پیشنهاد ایشان اختیار کردم ( برگزیدم ) امّا خوش ندارم زیاد استعمال کنم ( استفاده کنم ).» همه ی حضار ( حاضران)  یک صدا تصدیق کردند ( تایید کردند)  که تخلصی بس ( بسیار )  به جاست ( مناسب است ) و واقعاً سزاوار ( شایسته )  حضرت ایشان ( جناب آقای مصطفی ) است.

در آن اثنا ( در آن میان ) صدای زنگ تلفن از سرسرای ( سالن ) عمارت ( ساختمان ) بلند شد. آقای استاد رو به نوکر نموده فرمودند: « هم قطار احتمال می دهم وزیر داخله باشد و مرا بخواهد. بگویید حالا سرمیز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد» ولی معلوم شد نمره ( شماره ) غلطی ( اشتباهی ) بوده است.

اگر چشمم احیاناً در چشمش می افتاد، با همان زبان بی زبانی نگاه ( با اشاره های چشمانم )، حقّش را کف دستش می گذاشتم ( او را تنبیه می کردم ). ولی شستش خبردار شده بود ( از موضوع آگاه شد) و چشمش مثل مرغ سربریده مدام ( همیشه ) در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می دوید و به کاینات ( حاضران ) اعتنا نداشت.

حالا آش جو کباب بره و پلو چلو و مخلّفات دیگر صرف شده است و موقع مناسب است که کباب غاز را بیاورند. دلم می تپد ( بی قرار است) . خادم ( خدمت گزار) را دیدم که قاب بر روی دست وارد شد و یک رأس ( عدد) غاز فربه (چاق ) و برشته ( سرخ شده) در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.

شش دانگ ( تمام ) حواسم پیش مصطفی بود که نکند بوی غاز چنان مستش کند ( از خود بی خود کند) که دامنش از دست برود ( اراده و اختیارش را از دست بدهد) . ولی خیر، هنوز عقلش به جا و سرش توی حساب است. به محض اینکه ( همین که ) چشمش به غاز افتاد رو به مهمان ها نموده گفت: « آقایان تصدیق بفرمایید ( قبول بفرمایید ) که میزبان  عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند ( این یک رفتارش درست نبوده است ) . آیا حالا وقت آوردن غاز است؟ من که شخصاً تا خرخره ( حلقوم ) خورده ام و اگر سرم را از تنم جدا کنید یک لقمه دیگر هم نمی توانم بخورم ولو ( حتی اگر ) مائده ی آسمانی ( غذای بهشتی ) باشد. ما که خیال نداریم از این جا یک راست به مریض خانه ی دولتی برویم. معده ی انسان که گاو خونی زنده رود ( باتلاقی در اصفهان ) نیست که هر چه تویش بریزی پر نشود.» آن گاه نوکر را صدا زده گفت: « بیا هم قطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی بروبرگرد ( بدون تردید و شک ) یک سر ببری به اندرون ( آشپزخانه ) .»

مهمان ها سخت در محظور( رودربایستی ) گیر کرده و تکلیف خود را نمی دانند. از یک طرف بوی کباب تازه به دماغ شان رسیده است وابداً بی میل نیستند ولو ( گرچه ) به عنوان مقایسه باشد لقمه ای از آن چشیده طعم و مزه غاز را با برّه بسنجند ولی در مقابل تظاهرات ( اظهارات ) شخص شخیصی ( محترم ) چون آقای استاد دودل مانده بودند و گرچه چشم هایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرف های مصطفی و بله و البته گفتن چاره ای نداشتند. دیدم توطئه ( طرح و نقشه ) ما دارد می ماسد ( می گیرد ) . دلم می خواست می توانستم صدآفرین به مصطفی گفته از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم ولی محض ( برای ) حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصّابی به دست گرفته بودم و مدام ( پی در پی ) به غاز حمله آورده و چنان وانمود می کردم که می خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمناً یک ریز تعارف و اصرار بود که به شکم آقای استاد می بستم ( تحویل استاد می دادم ) که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد ( حالش گرفته نشود ) .

خوش بختانه قصّاب زبان غاز را با کلّه اش بریده بود والا ( درغیر این صورت ) چه چیزها که با آن زبان به من بی حیای دورو ( منافق و دو رنگ) نمی گفت. خلاصه آن که از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به جایی کشید که مهمان ها هم با او هم صدا شدند و دسته جمعی خواستار بردن غاز و هوادار( خواهان ) تمامیت و عدم تجاوز به آن گردیدند.

کار داشت به نحو دل خواه انجام می یافت که ناگهان از دهنم در رفت که آخر آقایان حیف است از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پر کرده اند و منحصراً با کره ی فرنگی سرخ شده است؟ هنوز این کلام از دهن خرد شده ی ما بیرون نجسته بود که مصطفی مثل اینکه غفلتاً ( ناگهان)  فنرش در رفته باشد بی اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت: « حالا که می فرمایید با آلوی برغان پر شده و با کره ی فرنگی سرخش کرده اند، روا نیست ( شایسته نیست ) بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه ی مختصر می چشیم.» دیگران که منتظر چنین حرفی بودند فرصت نداده مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند ودریک چشم به هم زدن گوشت و استخوان غاز مادر مرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در کمرکش دوازده حلقوم و کتل و گردنه ی یک دو جین شکم و روده مراحل مضغ ( جویدن )و بلع ( بلعیدن و فروبردن)  و و هضم و تحلیل را پیموده یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود! می گویند انسان حیوانی است گوشت خوار ولی آن مخلوقات عجیب گویا استخوان خور خلق شده بودند. واقعاً مثل این بود که هر کدام یک معده یدکی ( اضافه ) هم همراه آورده باشند. هیچ باورکردنی نبود که سر همین میز آقایان دو ساعت تمام کارد و چنگال به دست با یک خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات در کشمکش و تلاش بوده اند و ته بشقاب ها را هم لیسیده اند، هر دوازده تن تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خودم دیدم که غاز گلگونم لخت لخت ( تکه تکه )و قطعةً بعد اُخری ( قطعه ای بعد از دیگری ) طعمه ی این جماعت کرکس صفت ( یک عده لاشخور ) شده و کان لم یکن شیئاً مذکوراً ( مثل چیزی که دیگر نیست ) در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید.

مرا می گویی از تماشای این منظره ی هولناک آب به دهانم خشک شده و به جز تحویل دادن خنده های زورکی و خوش آمدگویی های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.

در همان بحبوحه بخور بخور که منظره ی فنا و زوال ( نابودی و نیستی ) غاز خدا بیامرز، مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون صفت ( روزگار رنگارنگ ) و شقاوت مردم دون ( سنگ دلی انسان های پست ) و مکر وفریب جهان پتیاره ( مکار ) و وقاحت ( زشتی ) این مصطفای بد قواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد. بیرون جستم و فوراً برگشته گفتم: « آقای مصطفی خان ، وزیر داخله شخصاً پای تلفن است و اصرار دارد دو کلمه با خود شما صحبت دارد.» یارو ( مصطفی ) حساب کار را کرده بدون آنکه سرسوزنی خود را از تک و تا ( جنب و جوش ) بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد.

به مجرد اینکه ( به محض این که ) از در اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای کشیده ( سیلی) ای آب نکشیده ای به قول متجددین ( جدیدی ها ) طنین انداز گردید و پنج انگشت دعاگو به معیّت ( همراه با ) مچ و کف و مایتعلق به ( آن چه که به آن تعلق دارد)  ، بر روی صورت گل انداخته ( سرخ شده ) آقای استادی نقش بست. گفتم: « خانه خراب تا حلقوم بلعیده بودی، باز تا چشمت به غاز افتاد ، دین و ایمانت را باختی و به منی که چون تویی را صندوقچه ی سرّ خود ( همراز خود ) قرار داده بودم، خیانت ورزیدی و ناروزدی ( کلک زدی ) . دِ بگیر که این ناز شستت باشد». و باز کشیده ی دیگری ، نثارش کردم.

با همان صدای بریده و زبان گرفته و ادا اطوارهای معمولی خودش که در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا ( آشکار) نبود، نفس زنان و هق هق کنان ( گریه کنان) گفت: « پسرعموجان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته که وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم، شما فقط صحبت از غاز کردید. کی گفته بودید که توی روغن فرنگی سرخ شده و توی شکمش هم آلوی برغان گذاشته اند؟ تصدیق بفرمایید که اگر تقصیری هست با شماست نه با من.»

به قدری عصبانی شده بودم که چشمم جایی را نمی دید. از این بهانه تراشی هایش داشتم شاخ در می آوردم ( به شدت تعجب می کردم ) . بی اختیار در خانه را باز کرده و این جوان نمک ناشناس ( قدرناشناس و ناسپاس ) را مانند موشی که از خمره ی ( کوزه) روغن بیرون کشیده باشند بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال و تسکین ( آرامش ) غلیان ( خشم و ناآرامی ) درونی در حیاط قدم زده ، آن گاه با صورتی که گویی قشری ( پوسته و ظاهری ) از خنده ی تصنّعی ( مصنوعی ) روی آن کشیده باشند، وارد اتاق مهمان ها شدم.

دیدم چپ و راست مهمان ها دراز کشیده اند. گفتم: « آقا مصطفی خیلی معذرت خواستند که مجبور شدند بدون خداحافظی از آقایان بروند. وزیر داخله اتومبیل شخصی خود را فرستاده بود که فوراً آن جا بروند و دیگر نخواستند مزاحم آقایان بشوند.»

همه ی اهل مجلس تأسف خوردند و از خوش مشربی ( خوش برخوردی ) و خوش محضری ( خوش رویی ) و فضل و کمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود نمره ی تلفن و نشان منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان با کمال بی چشم و رویی بدون آن که خم به ابرو بیاورم، همه را به غلط دادم.

فردای آن روز به خاطرم آمد که دیروز یک دست از بهترین لباس های نودوز خود را با کلیّه ی متفرّعات ( چیزهای جنبی ) به انضمام ( همراه با ) مایحتوی یعنی آقای استادی مصطفی خان به دست چلاق شده ی خودم از خانه بیرون انداخته ام ولی چون تیری از شست رفته باز نمی گردد، یک بار دیگر به کلام بلند پایه ی ( سخن ارزشمند ) « ازماست که بر ماست» ایمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم ( توبه کردم ) که تا من باشم که دیگر پیرامون ترفیع رتبه ( افزایش حقوق ) نگردم.